آلیس

Archive for the ‘Uncategorized’ Category

به سلامتی آزادی

In Uncategorized on اکتبر 1, 2009 at 12:46 ق.ظ

مهم‌تر از اینکه بگم این پست رو دارم با لپ تاپ آزاده‌ام می‌نویسم باید بگم آدرین آزاد شد و من این آزادی رو به همه‌ی کسانی که طعم اسارت رو چشیدن تبریک می‌گم.

امشب می‌خوام این پست آخر رو به سلامتی آزادی بزنم و تموم کنم! حدود سه ماه گذشت؛ ولی انگار کل ایران ۲۰ سال بیشتر از عمرش گذشته. اینجا رو هم ترک می‌کنم به خاطر اینکه دیگه خیلی حرفام قابل تحمل نیست.

اما خداییش این کلمه خیلی بیشتر از اونی که به نظر میاد حرف توش داره:

آزادی

به ضدکارشناس رأی ندهید

In Management, Politics, Social, Uncategorized on می 30, 2009 at 10:10 ب.ظ

تو اوج گرفتاری‌های جور و واجور، هر روز از سر کار یا دانشگاه که میرسم خونه کارم شده دنبال کردن خبرهای انتخابات؛ کارم شده فکر کردن در مورد اینکه چطور می‌تونم برای سوالاتی که از خودم می‌پرسم جواب‌های منطقی پیدا کنم؛ کارم شده نظریه پردازی که چرا رفتار مردم این‌طوری و اون‌طوریه. صبح تا شب دارم اتفاقاتی رو می‌بینم که توش به وضوح حق مسلم آدم‌ها ضایع می‌شه و سر مردم کلاه گذاشته می‌شه. همش دارم حرص می‌خورم.

اصل اول: معصوم‌ها تمام شدند.

نمی‌دونم چرا عادت کرده‌ایم صالح‌ترین فرد رو برای رئیس جمهوری انتخاب کنیم. چرا انتظار داریم کسی وجود داشته باشه که همیشه خوب بمونه، هیچ وقت اشتباه نکنه، قدرت منحرفش نکنه. نمی‌دونم چرا انتظار داریم افراد جز به منافع شخصی خودشون فکر کنند.

ملت عزیز، ملت شهیدپرور، ملت غیور و مسلمان، ملت ساده، بدبختا، بیچاره‌ها، ساده‌ها، تاریخ می‌گه قدرت همه رو فاسد می‌کنه. همه جای دنیا این رو تأیید می‌کنند. ربطی به قوم و نژاد و شرقی و غربی هم نداره. روند ساختارهای سیاسی رو که ببینید هم می‌شه همین رو فهمید. امروز نظام‌های سیاسی که به تعادل رسیده‌اند رو افراد صالح حساب نمی‌کنند. خیلی ساده‌تر این مشکل رو حل کرده‌اند:

  1. فرض می‌کنند آدم‌هایی که کاندید شدند فرصت طلب‌ترین آدم‌ها هستند؛
  2. ساختاری رو طراحی می‌کنن که اگه طرف دست از پا خطا کرد، بفهمن. بعد گوشش رو بگیرن و بندازنش بیرون.
  3. به کسی رأی می‌دن که شفاف حرف بزنه. یا بهتره بگم به کسی که شفاف حرف نزنه رأی نمی‌دن.

اصل دوم: دوستی خاله خرسه چیز بدی است.

احتمالاً همه‌ی ما یا تجربه کردیم و یا شنیدیم که پدر و مادرمون از روی خیرخواهی کارهایی برامون می‌کنند که دست آخر به ضررمون تموم می‌شه! مثلاً بچه‌هاشونو اجتماعی بار نمیارن یا اجازه نمی‌دن سختی‌های زندگی رو تجربه کنن و… .

برادرها، خواهرها، شهروندها، مهربون‌ها، بخشنده‌ها، دل نازکا، کسی که ادعا کرده می‌تونه مملکت رو اداره کنه باید مملکت رو بتونه اداره کنه. این که سعی کنه مملکت رو اداره کنه که برای من و شما نون و آب نمیشه. این که یکی بیاد بگه فلانی خیلی برای مملکت زحمت می‌کشه و دل می‌سوزونه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم!). این که یکی برای حال مملکت اشک بریزه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم. نتیجه مهمه. فقط نتیجه! با کسی هم شوخی نداریم!

اصل سوم: در هیچ فرهنگ لغتی مهندسی یا روحانی بودن مترادف با سواد یا دانش یا توانایی یا عقل یا مهارت یا کفایت نیست.

دود از کنده بلند می‌شه! این جمله رو فراوون شنیدیم: «بچه‌ام رفته دانشگاه، بچه‌ام مهندسه!». رشته‌های علوم پایه، بندگان خدا هیچ لقبی پشت سرشون ندارند. بچه‌های نخبه رو می‌فرستیم مهندسی بخونن. بعد مهندس‌ها آدم‌های نخبه‌ای می‌شن و علوم پایه و علوم انسانی خنگ! و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که بعضی ها (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی نداریم!) فکر می‌کنن همین که مهندس شدن دیگه خدا شدن و از پس همه کار بر میان و همه چی سرشون می‌شه و از همه بیشتر می‌فهمن.

یک روزی هم روحانیون فکر کردن جواب همه‌ی سوالای خلقت توی احادیث و کتاب‌های مقدس نوشته شده و بعد امر بهشون مشتبه شد و فکر کردن در مورد قوانین نیوتون و شیمی و IT هم می‌تونن نظر بدن!

بندگان خدا؛

مهندس بودن ربطی به توانمند بودن در هر امری نداره. همون طور که دیدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم)؛

ریش گذاشتن و نماز خوندن ربطی به کارمند توانا بودن نداره؛ همون طور که دیدیم؛

روحانی بودن و آیت‌الله بودن هم ربطی به دانشمند بودن، جامعه شناس بودن یا مدیر بودن نداره؛ همون طور که دیدیم و می‌بینیم.

اصل سوم: دموکراسی کمی بیشتر از یک اسم روی کاغذ نوشتن است.

دختری که تا دیروز فقط رنگ‌های رژلب‌ها رو بلد بوده و سرعت SMS زدنش از سرعت نوشتنش بیشتره، حالا برای ما سیاسی شده و تو خیابون تبلیغ میرحسین می‌کنه. می‌ریم رأی می‌دیم بعد میبینیم که طرف توزرد از آب در اومده بعد تصمیمی که می‌گیریم اینه که دفعه‌ی بعد رأی ندیم!

آخه خوشگل، خوشتیپ، جیگر، عسل، دموکراسی که یه روز دو روز نیست. عزیزم وقتی رأی دادی تازه کارت شروع می‌شه. وقتی رأی دادی تازه باید بدویی دنبال حق و حقوقت. آخه چرا فکر می‌کنی رئیس جمهور دلش به حال تو سوخته و برای آسایش تو خودشو می‌کشه؟ جوونی دیگه! ساده‌ای!

دموکراسی یعنی نقد کردن، جدی بودن در گرفتن حق و حقوق، اتحاد داشتن برای رسیدن به هدف، دموکراسی یعنی اینکه در سرنوشت مملکت نقش داشته باشی. «سرنوشت»! می‌فهمی؟ «سرنوشت». دموکراسی یعنی اینکه چهار سال برای فهماندن نیازمندی‌هات و حق و حقوقت تلاش کنی. چهار سال پاش بایستی (البته حداقل چهار سال). دموکراسی یعنی اینکه در قبال همه‌ی افرادی که می‌شناسی مسئولی. یعنی مسئولی که درست فکر کنی، درست تصمیم بگیری، منطق داشته باشی، سرت کلاه نره و هزار تا چیز دیگه که من بلد نیستم.

دموکراسی یعنی سیاسی بودن آحاد مردم یک جامعه.

اصل چهارم: چیزهایی که مایه‌ی نشاط است به تقلب در انتخابات ربطی ندارد.

بعضی‌ها به دلایل روانشناختی! نمی‌خوان رأی بدن، بعد می‌اندازن گردن تقلب و اینکه از اول معلومه کی رأی میاره و اینا.

  • یکی حال نداره تا حوزه بره!
  • یکی حال نداره بشینه پای برنامه‌های تبلیغاتی تا لااقل یکی اغواش کنه!
  • یکی حال نداره تحقیق کنه!
  • یکی حال نداره دیگران رو قانع کنه که چرا می‌خواد به فلانی رأی بده!
  • یکی می‌ترسه کاندیدش رأی نیاره و ضایع شه!!!
  • یکی هم می‌ترسه کاندیدش رأی بیاره و روشو سیاه کنه! (اصلاً هم اشاره به وقایع و شخص خاصی ندارم)

ای انسان عاقل و بالغ! اگر موقع رأی دادن درست فکر کنی و بری رأیتو بدی و بعد پی قضیه رو بگیری هزینه‌ی کمتری می‌پردازی تا اینکه هر دفعه ۴ سال بدبختی و گشنگی و رذالت بکشی و الکی امیدوار باشی یه امام زمانی کاندید بشه و مشکلات رو حل کنه (اصلاً هم اشاره به کاندید خاصی ندارم)!

اصل پنجم: پیش‌بینی همان توهم است.

تو اتوبوس داری با رفیقت در مورد کاندیدهای انتخابات حرف می‌زنی یکی میاد می‌گه بابا معلومه که احمدی‌نژاد رئیس جمهوره! آخه اگه تو حرف نزنی می‌گن لالی؟ خوبه جلو همه‌ی مردم ضایعت کنم؟ اصلاً من نمی‌دونم این پیش‌بینیه چه مشکلی رو حل می‌کنه؟ اگه به همین سادگی بود که آدمای گنده‌تر از تو زیادن؛ چرا اونا پیش‌بینی نمی‌کنن؟

این اصل پیش‌بینی که اینجا گفتم بد زخمیه! یه زمانی فکر می‌کردیم که زمین مرکز دنیاست و خورشید داره دور زمین می‌چرخه، چون می‌دیدیم داره می‌چرخه دیگه! این یه اشتباه. ولی بدتر از اون اینه که بفهمیم اشتباه کردیم و ازش درس نگیریم. نفهمیم که ادراک ما خطا داره.

تاریخ علم رو که بخونی پر از مثال برای تأیید اصل پیش‌بینیه (به خاطر اینکه علم کارش پیش‌بینیه!). استقراء، قیاس و هزاران اصطلاح علمی و فلسفی هست که یه جایی به این اصل بر می‌گرده! آخرش دانشمندا گفتن آقا هیچ چیز مطلقی در جهان وجود ندارد و ما اکثر فرضیات رو می‌تونیم فقط تأیید یا رد (اصطلاحات آماری) کنیم و اثبات‌های ما فقط در صورتی که تمام اطلاعات توصیف کننده‌ی یک پدیده رو داشته باشیم معتبر هستند.

حالا من که می‌دونم این حرفا رو از این گوش می‌کنی تو و از اون یکی می‌پاشی بیرون! ولی از ما گفتن بود. یه حرف آخر هم بزنم که به نظر خودم چکیده‌ای از همه‌ی حرف‌های بالا است:

«رئیس جمهور یک شخصیت حقوقی است»

نشانی

In Uncategorized on فوریه 8, 2008 at 6:46 ب.ظ

خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار

آسمان مکثی کرد

رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید

و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:

“نرسیده به درخت

کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است

و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد    

پس به سمت گل تنهایی می پیچی

دو قدم مانده به گل

پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی

و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد

در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور

و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟

جمعه 21 دی ماه 1386 ساعت 21:13

In Uncategorized on ژانویه 11, 2008 at 8:06 ب.ظ

تو این شب برفی کاری نداری جز این که تو خیابون‌های اینترنت، از کنار شومینه، پرسه بزنی. یه سر به وبلاگ خودم – بازم کسی کامنت نذاشته – و یه سری هم به وبلاگ دوستم. یاد حرف‌های علی افتادم که نظرش رو راجع به پست‌های جدیدم (بعد از Restart) بهم گفت. می‌گفت دیگه با وبلاگت حال نمی‌کنم. قبلاً می‌خوندم و فکر می‌کردم، حالا فقط می‌خونم!

خب بابا چه کار کنم! هر چی دلم می‌خواد بگم تو وبلاگم می‌نویسم.

خب بابا چه کار کنم! دلم می‌خواد یه چیزهای مهمی رو ثبت کنم.

خب بابا چه کار کنم! دلم می‌خواد حرف مستند بزنم. دوست ندارم حرف خالی بزنم.

خب بابا چه کار کنم! الکی پلکی، سیاسی شدم (یکی نیست بگه آخه تو سیاست می‌دونی چیه!). دلم می‌سوزه به حال مردم و بچه‌هامون و آینده و گذشته‌ی اینجا. هر روز سؤال رفتن و موندن رو با خودم مزه مزه می‌کنم. هر روز از خودم می‌پرسم برم دنبال زندگی شخصی خودم یا برم دنبال اینکه یه چرخی رو بچرخونم (البته ممکنه الان بگی تو اگه آدم بودی چرخ خودتو می‌چرخوندی!).

وقتی حرف‌های علی رو می‌شنیدم با خودم فکر می‌کردم چقدر عوض شدم. ولی یه کم که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم عوض نشدم. همون گیج و منگ این دنیا هستم که بودم. همون برنامه‌نویسی که عاشق هُنره. همون کسی که مدیریت می‌خونه ولی نمی‌خواد مدیر بشه. همون آلیس هستم که تو سرزمین عجایب داره دنیا رو گز می‌کنه. همون کسی که خودش هم نمی‌دونه برا چی زندس. آخرش هم نفهمیدم برای چی به دنیا اومدم.

یادم رفت. اینو می‌خواستم بگم. بابا کامنت بذارین. بگین وبلاگت چرت شده.

حالا اینا رو ولش کن!

به خاطر یه ذره برف نصف ماه کل مملکت (یعنی همون تهران!) تعطیل شده. سازمان سنجش هم اعلام کرده “با توجه به شرايط سخت جوي و بدي آب و هوا در چند روز گذشته و احتمال ادامه آن در روزهاي آينده در سراسر كشور” آزمون سراسری کارشناسی ارشد به دلیل این که با امتحانات پایان ترم تداخل پیدا می‌کنه به اسفند ماه منتقل شده! خب می‌انداختین یه هفته جلوتر!

 

بسه دیگه!

جمعه 21 دی ماه 1386 ساعت 23:05

هراس من

In Uncategorized on دسامبر 30, 2007 at 11:20 ب.ظ

هراس من – باری – همه از مردن در سرزمینی است

که مزد گورکن

از بهای آزادی آدمی افزون باشد.

ایرانی مچاله

In Uncategorized on دسامبر 29, 2007 at 9:43 ب.ظ

وقتی تو مترو میشینی، وقتی تو پراید میشینی، وقتی تو این وَن‌های جدید که عین تابوت می‌مونن میشینی یه چیزی هست که تو همشون اذیتت می‌کنه. اونم اینه که برای اینکه جا بشی باید یا باید زانوهات رو بچسبونی به گلوت، یا باید مورب بشینی یا باید قدّت کوتاه‌تر باشه. یه کم که بیشتر فکر می‌کنی می‌بینی این اتومبیل‌ها از جاهای خاصی از دنیا وارد شدن. بعد به خودت می‌گی “چرا؟”. یه کم که بیشتر فکر می‌کنی می‌فهمی که بی‌دلیل نیست که ما سوار اتومبیل اندازه خودمون نمی‌شیم. چون کس دیگه‌ای نیست که بتونیم ازش بخریم. یا بهتر بگم، کس دیگه‌ای نیست که با اتومبیل خریدن ازشون بشه بهشون باج داد!

یه کم که بیشتر فکر می‌کنی دلت به حال پیری خودت می‌سوزه که به خاطر چیزی که خودت هم می‌دونی چند سال دیگه یه جور دیگه گریبانت رو می‌گیره باید اینجوری درب و داغون باشی.

احزاب ایرانی

In Uncategorized on دسامبر 25, 2007 at 8:37 ب.ظ

دارم فکر می‌کنم چرا تو کشورهای اروپایی معیار پیشرفت سیاسی و اینکه یه حزب بتونه مثلاً رأی بیاره انتخاب مردمه ولی تو کشور ما شرط مجوز گرفتن یه به اصطلاح حزب اعتقاد به ولایت فقیه. در حالی که احزاب تو کشورهای دیگه باعث رونق سیاسی و پیشرفت کشور میشن ولی تو کشور ما رقابت به اصطلاح احزاب باعث هدر رفتن منابع مملکت میشه!

سند چشم‌انداز 20 ساله‌ی ایران

In Uncategorized on دسامبر 24, 2007 at 5:08 ب.ظ

مقدمه

از سال 1378 در دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام برای هم جهت سازی سیاست های کلی ضرورت ترسیم و تبیین یک افق روشن در آینده ایران مشخص شد. و لذا تا مدت‌ها مطالعات و مباحث تحت عنوان «افق آینده ایران اسلامی» ادامه یافت. در سال 1380 مفهوم چشم‌انداز بجای افق آینده مورد تأکید قرار گرفت و در مطالعات خود متوجه شدیم که بحث چشم انداز یک مقوله پیشرفته علوم مدیریتی و ذیقیمتی را بدست آورده اند. آن تجارب را نیز مورد مطالعه قرار دادیم . در همین سال نتایج مطالعات را با مقام معظم رهبری طرح کردیم ایشان ضرورت این مسأله را بسیار مهم تشخیص دادند و به مجمع تشخیص مصلحت نظام ابلاغ کرد که سند ملی چشم انداز ایران را تهیه نمایند.

مجمع تشخیص مصلحت نظام کمیسیون خاصی را تحت همین عنوان تصویب کردند که کلیه مطالعات و تحقیقات دبیرخانه همراه با مطالعات و تحقیقات سازمان مدیریت و برنامه ریزی دولت را بررسی و متن اولیه سند چشم‌انداز را تهیه کردیم و به مجمع تشخیص مصلحت نظام فرستادیم.

نتایج کمیسیون چشم‌انداز در سال 1381 در مجمع تشخیص مصلحت نظام به بحث گذاشته شد و در سال 1382 پس از اصلاحاتی که مقام معظم رهبری در آن مصوبات انجام دادند به تصویب نهایی رسید و در تاریخ 23/8/82 به قوای سه گانه ابلاغ شد.

در تهیه و تدوین سند چشم‌انداز که پنج سال به طول کشید و از مطالعات و پیشنهادات گروههای تحقیقاتی از جمله سازمان مدیریت و برنامه ریزی و گروه مطالعات استراتژی توسعه صنعتی کشور استفاده شده است که از آنها تشکر می کنیم.

محسن رضایی

دبیر مجمع تشخیص مصلحت نظام

 

چشم انداز جمهوری اسلامی ایران در 1404 هجری شمسی

با اتکال به قدرت لایزال الهی و در پرتو ایمان و عزم ملی و کوشش برنامه‌ریزی شده و مدبرانه جمعی و در مسیر تحقق آرمانها و اصول قانون اساسی، در چشم‌انداز بیست ساله:

جامعه‌ی ایرانی در افق این چشم‌انداز چنین ویژگی‌هایی خواهد داشت:

  • توسعه یافته، متناسب با مقتضیات فرهنگی، جغرافیایی و تاریخی خود، متکی بر اصول اخلاقی و ارزش‌های اسلامی، ملی و انقلابی، با تاکید بر: مردم سالاری دینی، عدالت اجتماعی، آزادیهای مشروع، حفظ کرامت و حقوق انسان‌ها و بهره‌مندی از امنیت اجتماعی و قضایی.
  • برخوردار از دانش پیشرفته، توانا در تولید علم و فناوری، متکی بر سهم برتر منابع انسانی و سرمایه اجتماعی در تولید ملی.
  • امن، مستقل و مقتدر با سامان دفاعی مبتنی بر بازدارندگی همه جانبه و پیوستگی مردم و حکومت.
  • برخوردار از سلامت، رفاه، امنیت غذایی، تامین اجتماعی، فرصت‌های برابر، توزیع مناسب درآمد، نهاد مستحکم خانواده، به دور از فقر، تبعیض و بهره‌مند از محیط زیست مطلوب.
  • فعال، مسئولیت‌پذیر، ایثارگر، مومن، رضایت‌مند، برخوردار از وجدان کاری، انضباط، روحیه‌ی تعاون و سازگاری اجتماعی، متعهد به انقلاب و نظامی اسلامی و شکوفایی ایران و مفتخر به ایرانی بودن.
  • دست یافته به جایگاه اول اقتصادی، علمی و فناوری در سطح منطقه ی آسیای جنوب غربی (شامل آسیای میانه، قفقاز، خاورمیانه و کشورهای همسایه) با تاکید بر جنبش نرم افزاری و تولید علم، رشد پرشتاب و مستمر اقتصادی، ارتقاء نسبی سطح درآمد سرانه و رسیدن به اشتغال کامل.
  • الهام بخش، فعال و مؤثر در جهان اسلام با تحکیم الگوی مردم سالاری دینی، توسعه کارآمد، جامعه اخلاقی، نواندیشی و پویایی فکری و اجتماعی، تاثیرگذار بر همگرایی اسلامی و منطقه‌ای بر اساس تعالیم اسلامی و اندیشه های امام خمینی (ره).
  • دارای تعامل سازنده و مؤثر با جهان بر اساس اصول عزت، حکمت و مصلحت.

ملاحظه: در تهیه، تدوین و تصویب برنامه‌های توسعه و بودجه‌های سالیانه، این نکته مورد توجه قرار گیرد که شاخص‌های کمی کلان آنها از قبیل: نرخ سرمایه‌گذاری، درآمد سرانه، تولید ناخالص ملی، نرخ اشتغال و تورم، کاهش فاصله درآمد میان دهک‌های بالا و پایین جامعه، رشد فرهنگ و آموزش و پژوهش و تواناییهای دفاعی و امنیتی، باید متناسب با سیاست‌های توسعه و اهداف و الزامات چشم‌انداز، تنظیم و تعیین گردد و این سیاست‌ها و هدف‌ها به‌صورت کامل مراعات شود.

دبیرخانه مجمع تشخیص مصلحت نظام (بهار 83)

 

چند نکته:

  1. آنچه من در مورد روش تدوین چشم‌انداز می‌دانم این است که همیشه چشم‌انداز یک سازمان با حضور و دخالت مستقیم و نظر مستقیم مدیران ارشد سازمان و حتی ذینفعان آن تدوین می‌شود. چگونه است که در تنظیم سند چشم‌انداز یک کشور که بر پایه‌ی جمهوری! و دموکراسی! بنا نهاده شده، از بالاترین عضو در هرم سازمانی یک جامعه‌ی دموکراسی که مردم باشند، هیچ‌گونه نقشی در تدوین این چشم‌انداز وجود نداشته. اصلاً اگر قرار باشد همه‌پرسی در یک کشور دموکراسی برگزار شود اول باید از مردم پرسیده شود انتظارشان از بیست سال آینده‌ی مملکتشان و خودشان چیست. می‌خواهم این اختلاف را گوشزد کنم که در یک جامعه‌ی دموکراسی رهبر، رئیس‌جمهور و هر مقام ارشد مدیریتی به‌عنوان خدمتکار مردم شناخته می‌شود نه تصمیم‌گیرنده برای سرنوشت مردم. مردم مانند سهامداران یک سازمان هستند که اگر کادر مدیریتی یک سازمان در رسیدن به اهداف سهامداران ناکارآمد تشخیص داده شود، آن کادر مدیریتی توسط مردم تعویض می‌شود.
  2. یک روز با یکی از دوستانم که در یک محل نیمه دولتی مشغول به فعالیت بود، داشتم در مورد سند چشم‌انداز ایران صحبت می‌کردم. او به من گفت کسی به سند چشم‌انداز اهمیتی نمی‌دهد و بر مبنای آن عمل نمی‌کند. البته منظورش این بود که این سند چشم‌انداز آنقدر احمقانه است که کسی به آن عمل نمی‌کند. البته من معتقدم آنقدرها هم احمقانه نیست. جای دیگری هم در یک جلسه با یکی از مسئولان در سازمانی وابسته به وزارت کشاورزی از او حرف‌هایی شنیدم که به نظر می‌رسید اصلاً به چشم‌انداز اعتقادی ندارد. جالب است که در ایران مدیران دو دسته‌اند: یا به چشم‌انداز و برنامه استراتژیک اعتقادی ندارد و نمی‌دانند چیست؛ یا تازه فهمیده‌اند چشم‌انداز چیست!
  3. تا آنجا که من می‌دانم چشم‌انداز یک گزاره‌ی بسیار کلی است که اگر درست تفسیر نشود می‌تواند مسیر برنامه‌ریزی را به بی‌راهه بکشد. البته – اصولاً و نه لزوماً عملاً – باید برنامه‌های پنج ساله که برای کشور نوشته می‌شود و بودجه‌هایی که سالانه برای کشور نوشته می‌شود بر مبنای همین چشم‌انداز باشد. ولی نمی‌دانم با وجود منحل شدن سازمان برنامه و بودجه و سوابقی که دولت نهم در بودجه نویسی و اجرای برنامه از خود نشان داده است چظور می‌توان از تدوین شدن این برنامه‌ها و یا سیاسی نشدن و حزبی نشدن این برنامه‌ها مطمئن بود. فقط امیدوارم یک نهاد نظارتی برای کنترل هم‌راستایی برنامه‌های اجرایی و تاکتیکی با برنامه‌ی استراتژیک کشور وجود داشته باشد.

پای محصولات فکری پول پرداخت کنید!

In Uncategorized on دسامبر 15, 2007 at 1:39 ب.ظ

امروز داشتم مصاحبه‌ی محسن نامجور رو توی شهروند می‌خوندم. آخرش یه چیز جالبی نوشته بود؛ گله کرده بود از لو روفتن اتودهاش و اینکه مردم بدون اینکه پول بدن همین‌طور بی‌رویه آلبوم‌های موسیقی رو برای خودشون و دوستانشون کپی می‌کنن. به خودم گفتم راست می‌گه بنده خدا. الان می‌رم هر چی mp3 ازش روی کامپیوترم دارم پاک می‌کنم. بعد یه کم که بیشتر فکر کردم دیدم باید کل فولدر mp3 رو پاک کنم. بعد فکر کردم پس اگه من موسیقی گوش نکنم که تو این دنیای شَپَل شُمپت باید برم بمیرم. خودمون هزارتا بدبختی داریم نمی‌دونیم شندرغاز درآمدمونو بزنیم به کجا. یه بار اومدیم آدم باشیم ویندوزی که استفاده می‌کنیم پولشو بدیم، دیدیم بدترین محصول قرن رو خریدیم. تازه توی سایتش برای register کردن ایران نداشت. توی این مملکت یه سینما می‌خوای بری باید 1500 تومن بدی بعد بفهمی فیلم خوبی دیدی یا نه. تازه این اون جاییه که ممکنه ناراحتت نکنه. من چیزهایی رو سراغ دارم که حتماً ناراحتت می‌کنه. آدم دقیق و اتو کشیده‌ای مثل من [بلا نسبت] چطور می‌تونه نور مهتابی رو که توی سینما ساویز موقع پخش فیلم از اتاق پخش کل سالن رو روشن کرده بود فراموش کنه؟ چطور می‌تونه بگه که اشکالی نداره اگه نذاشتین موسیقی تیتراژ آخر فیلم رو گوش کنیم و چراغا رو روشن کردین و انداختینمون بیرون؟ چطور می‌تونه تحمل کنه که با چه دهن سرویسی بری بلیط تئاتر بگیری بعد شب اجرا بگن جا نداریم برین رو تشک بشینین تئاتر نگاه کنین؟

نه من که نمی‌تونم تحمل کنم. نه می‌تونم این تحقیرها رو تحمل کنم و نه می‌تونم این درددل محسن نامجو رو نفهمم و بهش گوش نکنم. هر جوری فکر می‌کنم می‌بینم هیچ جای این دنیا رو تو این همه تاریخ زندگی بشر درست نکردیم.

همه‌ی این فکر و خیالا که آقا تو رو خدا آلبوم ما رو بخرید که ما بتونیم زندگیمونو بگذرونیم، همه‌ی اینا که میگن بابا ما 1500 تومن دادیم می‌خوایم بیایم سینما فیلم خوب ببینیم. می‌خوایم تفریح خوب بکنیم. همه‌اش فکر و خیاله. باید بلد باشی پول در بیاری تا مشکل‌ها حل شه. ما توی نقطه‌ی تعادل دومیم!

شنبه 17 آذر 86، ساعت 20 دقیقه صبح

In Uncategorized on دسامبر 7, 2007 at 9:39 ب.ظ

امشب کمی با دوستم توی کوچه های گوهردشت قدم زدیم. هوا کمی سرد بود. خبر به زندان افتادن یکی از دوستام رو شنیدم. همیشه فکر می‌کنم ممکنه یه روزی این مبارزه‌ها، این کشمکش بین عدالت و آزادی، ظالم و مظلوم، فقر و غنا یه روز تموم بشه. خیلی‌ها می‌گن این نتیجه‌ی ساختار جوامع بشریه و هیچ کاریش نمیشه کرد. منظورم این نیست که تغییر نمی‌کنه و بهتر یا بدتر نمیشه. منظورم اینه که به انتها نمی‌رسه.

خیلی وقتا با خودم فکر می‌کنم چطور یه آدم می‌تونه اینقدر به کاری که می‌کنه ایمان داشته باشه که درسته. همین سیاستمدارا. به خاطر این که فکر می‌کنن کاری که می‌کنن درسته چه جنایت‌هایی که مرتکب نمی‌شن. اصلاً در مقام تصمیم گیری برای سرنوشت آدم‌ها چطور یه آدم می‌تونه قرار بگیره؟

وقتی خوب دقت می‌کنی می‌بینی بیشترین کثافت‌کاری‌ها رو آدم‌ها انجام می‌دن نه حیوون‌ها. واقعاً انسان اگه اراده کنه از حیوون‌ترین حیوون هم می‌تونه حیوون‌تر بشه. رفتارهایی که آدم‌ها با آدم‌ها می‌کنن و خبرهاش رو ما این روزها زیاد می‌شنویم هیچ حیوونی با هم‌نوعش نمی‌کنه. همه‌ی اینا به خاطر اینه که یه آدم به خودش اجازه می‌ده خودش رو بالاتر از آدم‌های دیگه بدونه، به خودش اجازه می‌ده که بگه “من حق دارم”.

من حق دارم“؛ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!

من می‌دونم“؛ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!

من می‌فهمم“؛ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!

تو باید…“؛ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!

من انسانم“؛ چه جمله‌ی احمقانه‌ای!

Restart

In Uncategorized on نوامبر 18, 2007 at 8:25 ب.ظ

راستش خودمم نفهمیدم چرا دیگه اینجا چیزی نمی‌نویسم. امروز از بعضی نوشته‌هام که تو این وبلاگ نوشته شده خوشم نمیاد. ولی نمی‌تونم حرف نزنم. چه کار کنم دیگه!

می‌خوام چندتا آرزو کنم:

  • آرزو می‌کنم یه روزی یه الگوی کامل برای زندگی بشر پیدا بشه، هرچند معتقدم وجود چنین الگویی با ذات بشر متناقض است.
  • آرزو می‌کنم یه الگوی خوب برای زندگی آدما تو ایران پیدا بشه، هرچند معتقدم آدما الگوی زندگیشون رو بعد از این که توش زندگی کردن الگو می‌نامند.
  • آرزو می‌کنم پیوسته در طول تاریخ دغدغه‌های انسان‌ها، انسانی‌تر بشه، هرچند معتقدم افتادن این اتفاق مثل حرکت از تعادل پایدار به‌سوی تعادل ناپایدارتر است.

یه چیز دیگه هم می‌خواستم بگم: من همیشه عاشق آمارگیری بودم! این سایت Blogger یه چیزی شبیه vote گذاشته که می‌خوام ازش استفاده کنم. مملکت ما آدمای کاردرست زیادی داشته که مردن. اما امروز احساس می‌کنم آدم خفنی مثل دکتر حسابی مثلا یا حافظ مثلا تو ایران در قید حیات نداریم. اگه داشته باشیم که مایه‌ی خوشحالیه و اگر هم نباشه باید نزدیکش باشه. می‌خوام این آدما این‌طوری به ما شناسونده بشن که تا زنده هستن ازشون استفاده کنیم. بد نیست شما هم این کار رو بکنید. وبلاگ من خواننده‌ی زیادی نداره.

In Uncategorized on اکتبر 21, 2007 at 11:32 ق.ظ

“The secret of getting ahead is getting started. The secret of getting started is breaking your complex overwhelming tasks into small manageable tasks, and then starting on the first one.”

– Mark Twain

In Uncategorized on جولای 23, 2007 at 8:56 ب.ظ

A great civilization is not conquered from without until it has destroyed itself from within.

W. Durant

درباره ماه

In Uncategorized on مارس 6, 2007 at 7:43 ب.ظ

ماه یه سیاره است که دور زمین میچرخه. تا حالا هم به کسی نگفته چرا دور زمین میچرخه. خیلیها سعی کردن بفهمن، خیلیها هم ادعا کردن که میدونن. اما فایده نداشت. هیچ انسانی قانع نشد.

ولی این وسط یه چیزایی معلومه. شاید همونا کافی باشه. میگن ماه هیچ وقت پشتش رو به آدما نمیکنه؛ همیشه وقتی به ماه نگاه میکنی نقش و نگار روش یه جوره. برعکس آدما. ماه هرجا باشه سطح آب به خاطرش میاد بالا. برای بعضیها تو شبهای مهتابی کلی خاطره و داستان تعریف میکنه. برای بعضیها هم خودش یه خاطره است. برای بعضیها تو شبهای مهتابی زمین رو روشن میکنه تا راهشون رو پیدا کنن. برای بعضیها هم مثل ستاره قطبی خودش میگه راه از کدوم طرفه. خیلیها رو میشناسم که وقتی ماه رو دیدن فهمیدن راه از کدوم طرفه. فیزیکدانها فکر میکنن بهتر از من میدونن که چه نیرویی ماه رو تو آسمون نگه داشته. و فکر میکنن خوب میدونن همون نیرویی که ماه رو تو آسمون نگه داشته، زمین رو تو آسمون نگه داشته و آدما رو روی زمین بند کرده. خوب حتماً این هم حکمتی داره. مثل بقیه چیزهای توی این سرزمین عجایب.

برگردیم سر ماه…

همین ماه بعضی وقتا غیبش میزنه. بعضی وقتا میره پشت ابرا قایم میشه. بعضی وقتا مثل یه خنجر میشه و بعضی وقتا هم مثل یه نصفه قرص استامینوفن میشه که کاملش هم سردردت رو نمیتونه خوب کنه. بعضی وقتا عصبانی میشه و جلوی خورشید رو میگیره. از بس که حسوده.

اما ماه میذاره مستقیم تو چشاش نگاه کنی ولی خورشید نمیذاره. به خاطر همین هم دوست دارم همیشه شب باشه تا بتونم بهش زل بزنم. زل بزنم و بهش بگم تو چقدر ماهی!

من زنده ام

In Uncategorized on فوریه 25, 2007 at 8:41 ب.ظ
سلام دوست من
این پست رو امشب فقط برای این توی وبلاگم گذاشتم که حرفی زده باشم که از تنهایی در بیام. شاید ریشه ی همه ی این رو کاغذ نوشتنا تنهایی آدما باشه. تنهایی که فقط و فقط خودمون باعث و بانیش هستیم. یه روزی روز آخرِت فرا می رسه و به خودت می گی اشتباه کردم حرفام رو به اونی که باید نزدم. اشتباه کردم اگر هم حرفی زدم پیچوندمش تو لحاف که فقط خودم بفهمم چی نوشتم. آخرش می فهمی که دنیا ارزشی نداره و اگر هم چیز ارزشمندی توش بوده یا ربطی به این حرفا نداره یا تو اصلا بهش فکر نمی کردی. به خاطر همین ها هم هست که به خودم می گم آلیس. که همیشه در عجبم که چرا تو این سرزمین عجایب آدما، حتی خودم پر از تناقضیم. تناقض درون و بیرون.

رقص شن ها در ظهر کویر

In Uncategorized on ژانویه 16, 2007 at 2:22 ب.ظ
چند روزی است که هوا خیلی گرم شده. گاهی شب­ها از شدت گرما نمی­توانم بخوابم. به هر طرف گه نگاه می­کنم واحه­ای می­بینم که سرابی بیش نیست و می دانم که هنوز تا چاه راه زیادی مانده. انگار طوفانی در راه است. می ترسم تا آن موقع نتوانم برای طوفان آماده شوم. صحرانوردان مقصددار می­گویند ترس با مرگ مترادف است.
در این حال و هوا ماه هر شب از یک سمت آسمان طلوع می­کند. نمی­دانم چه شده!
گرما جوهر قلمم را خشک کرده. فقط می­خواستم بگم برام دعا کنید.

The Missing Piece

In Uncategorized on ژانویه 12, 2007 at 9:46 ق.ظ

It was a missing piece.
And it was not happy.

And as it rolled
It sang this song-
“Oh I’m lookin’ for my missin’ piece
I’m lookin’ for my missin’ piece
Hi-dee-ho, here I go,
Lookin’ for my missin’ piece.”

Sometimes it backed in the sun

but then the cool rain would come down.

And sometimes it was frozen by the snow
but then the sun would come and warm it again.

And because it was missing a piece
it could not roll very fast
so it would stop
to talk to a worm

or smell a flower

and sometimes it would pass a beetle
and sometimes the beetle
would pass it

and this was the best time of all

And on it went,
over oceans
“Oh I’m lookin’ for my missin’ piece
over land and over seas
So grease my knees and fleece my bees
I’m lookin’ for my missin’ piece”

through swamps and jungles

up mountains

and down mountains

Until one day, lo and behold!
“I’ve found my missin’ piece,” it sang,
“I’v found my missin’ piece
so grease my knees and fleece my bees
I’ve found my…”

“Wait a minute,” said the piece.
“before you go greasing your knees
and fleecing your bees…

“I am not your missing piece.
I am nobody’s piece.
I am my own piece.
And even if I was
somebody’s missing piece
I don’t think I’d be yours!”

“Oh, ” it said sadly,
“I’m sorry to have bothered you.”
And on it rolled.

It found another piece
but this one was too small.

And this one was too big.

this one was a little to sharp

and this one was too square.

One time it seemed
to have found
the perfect piece
but it didn’t hold it tightly enough

and lost it.

سفرنامه راوی 2: شب کویری دیگر

In Uncategorized on دسامبر 22, 2006 at 9:09 ب.ظ
امشب خاطره­ها یک دفعه زنده شدند. قالیچه، گرمای آتش، نخل­های سراب، شتر، نبرد، آفتاب و ماه.
بگذریم…
از صحرا برایت بگویم: شن­های اینجا مانند شن­های واحه­مان نیستند. شکل نمی­گیرند. خاک در واحه حاصلخیز تر است. اما در چشمان تک­تکشان تمنای واحه شدن می­بینم. همه چیز در یکی شدن خلاصه می­شود. شن­ها هم تا به هم نچسبند شکلی به خود نمی­گیرند. خارهای صحرا را که ببینی می­فهمی چگونه می­توان در صحرا از تشنگی نمرد. از شترم چه چیزها که نیاموختم. امروز می­دانم زیر تیغ آفتاب کجا را به دنبال سایه بگردم.
باد هر روز در گوشم زمزمه می­کند: “طوفان شن را هیچ چیز جلودار نیست. نخل­های کوچکتان را باد می­برد. چادرهایتان در هم می­شکند. با بی­آبی چه می­کنید؟ با هجوم مارها و عقرب­ها چه می­کنید؟ تناقض سبز و زرد را چه می­کنید؟ طوفان شن همه را کور می­کند. پیش از آنکه اکسیر جاودانگیتان عمل آید خواهید مُرد.” و من جوابی برایش ندارم.
اما ما نمی­خواهیم واحه­ای در صحرا بسازیم؛ می­خواهیم حاصلخیزی را به صحرا بیاموزیم. ولی آیا اینگونه فکر و رفتار می­کردیم؟ باید یاد می­دادیم – به همرزمانمان – که چه می­خواهیم و چه می­بینیم و چه می­کاریم و چه برداشت خواهیم کرد. آنها که چند روزی چادرهایشان را در کنار ما برپا کردند به ما فرصت دادند که عظمت انسان را برایشان توصیف کنیم. اما شاید نتوانستیم. آنچه ما می­بینیم اگر طلای ناب باشد وظیفه­ای به گردنمان می­نهد.
سوای واحه و صحرا؛ ما چرا روی کره­ی زمین هستیم؟ و چرا زمین تنها سیاره­ی کشف شده­ای است که هم از دور و هم از نزدیک رنگ و وارنگ است؟
سبزی واحه در برابر زردی کویر
آبی دریا در برابر سرخی خون
سفید و سیاه ین­ویانگ

سفرنامه ی راوی: شب کویر 1

In Uncategorized on دسامبر 12, 2006 at 3:06 ب.ظ
هوا کمی سرد است. هیچ ابری در آسمان نیست و ماه صحرا را روشن کرده. امشب دوست ندارم آتش روشن کنم. دست روی شن­ها می­کشم؛ گرم و خشک؛ اما کمی که گودتر می­روی تر می­شوند.
“تو این صحرای خشک چرا شن­ها خیس­اند؟ حتماً عرق کرده­اند. عرق شرم. شرم از اینکه چرا نمی­توانند در دل خود گیاهی برویانند. پس من چه بگویم؟!”
روی زیراندازم دراز می­کشم و به ماه خیره می­شوم. ساعدم را روی پیشانی­ام می­گذارم. شن­های تر بر پیشانی­ام بوسه می­زنند: “تو انسانی!!!”
حفره­های ماه به­وضوح پیداست. “ماه می­خوای بری چه کار؟ تو خودت ماهی!!!”
نور ماه آنقدر زیاد است که ستاره­های راه شیری کم­پیدا شده­اند.
دوباره به ماه خیره می­شوم: گلوله­ی گردِ بزرگِ روشنِ معلٌق.
چشم­هایم اشک می­آید. اشکم گرمتر از هواست. اشکم صورتم را گرم می­کند. اشکم مرا گرم می­کند.
انگشتانم را در شن­ها می­کنم و در حالی که هنوز در کف دستم کمی شن هست، دستم را از درون شن­ها بیرون می­کشم. “لَختی شن­ها مثل لَختی موی انسان است!!!”
وسط شن­ها سوراخ درست می­کنم.
یک سوراخ
دو سوراخ
سه سوراخ

این چهار سوراخ چهار راس مربعی به طول نیم متر را تشکیل می­دهد که از زیر شن­ها به هم راه دارند. عمق هر سوراخ حدود بیست سانتیمتر است.
- توی سوراخ­ها پر از آب است.
- آب دریای خزر است!

احساس سبکی می­کنم. چگالی هوا مگر چقدر کمتر از چگالی آب است که در آب می­توان معلق شد ولی در هوا نمی­توان؟!

- برای این که روی آب شناور شید باید این کار رو بکنید.
- اِ، این لکٌه­های رنگی چیه روی صورتت؟

اشکهام رو از روی صورتم پاک می­کنم. اشتباه کردم رفتم برات دستمال کاغذی آوردم تا اشک­هات رو پاک کنی. باید منم همون جا تو تاریکی می­نشستم زار زار به حال خودم، به حال تنهایی­هام گریه می­کردم.
اشتباه کردم!

- خوب گاهی وقتا آدما اشتباه می­کنن. ولی شما هم دیگه خیلی حساسیت به خرج می­دین.
- یه خصوصیت خوبی که تو داری اینه که جرأت گفتن اشتباه کردم رو داری.
- بگذریم. این پدربیامرزا آخر کلاهامون رو نمی­دن. یه نقشه کشیدیم، فردا نتیجه­اش رو می­بینید!

- یادته آخر شبا سیمین غانم گوش می­کردیم تا خواب بریم؟
- آره، دوران ایده­آلی بود.
- یه شب هم تا صبح راجع­به اسلام حرف زدیم.
- آره، من یه شب دیگه با یکی دیگه هم راجع­به اسلام حرف زدم. اون شب هم داشتم ماه رو نگاه می­کردم. خیلی نزدیک بود.

ماه داره غروب می­کنه.
ای کاش هیچ­وقت صبح نشه. به خورشید مثل ماه نمیشه زل زد!!!

باورم نمی­شود

In Uncategorized on دسامبر 6, 2006 at 5:58 ب.ظ
باورم نمی­شود که در سمت ساده­ی صادقِ پاکِ بهاریِ کودکِ عشق نایستاده باشی و باورم نمی­شود که چهره­ی معصومت حکایت از معصومیتت نکند.
باورم نمی­شود که شنیدن درد دلم – که درد دل بشریت است اگر به خود بنگرد – برایت تحمل ناپذیر باشد.
باورم نمی­شود.
باورم نمی­شود که روزی از کسی خاطره­ی تلخی داشته باشم زیرا که سرشت انسان را شیرین می­بینم.
باورم نمی­شود که روزی فصل­ها برایم بی معنای جدیدی آغاز شود و با کسی نخندیده باشم.
باورم نمی­شود که کسی نباشد تا برایش گریه کنم و باورم نمی­شود که کسی نباشد که ظرفیت شنیدن آنچه واقعاً هستم را داشته باشد.
و نمی­توانم باور کنم که خدا کسانی را نیافریده باشد که جرأت توصیف خود داشته باشد.

ای کاش دنیای بیرون وسیع تر از دنیای درونم بود تا گوشه­ای از خود را در آن جا می­دادم؛ گوشه­ای که ورم کرده.
ای کاش قلب انسانی جا برای گوشه­ای از قلب من داشت تا ورم به دیگر اعضایم سرایت نمی­کرد.

ای کاش من می­توانستم انسانی باشم که از انسان­ها انتظار دارم.

If This Is Goodbye

In Uncategorized on نوامبر 11, 2006 at 11:06 ق.ظ
My famous last words
Are laying around in tatters
Sounding absurd
Whatever I try
But I love you
And that’s all that really matters
If this is goodbye
If this is goodbye

Yout bright shining sun
Would light up the way before me
You were the one
Made me feel I could fly
And I love you
Whatever is waiting for me
If this is goodbye
If this is goodbye

Who knows how long we’ve got
Or what were made out of
Who knows if there’s a plan or not
There is our love
I know there is our love

My famous last words
Could never tell the story
Spinning unheard
In the dark of the sky
But I love you
And this is our glory
If this is goodbye
If this is goodbye

A Song By EMMYLOU HARRIS
From The Album ALL THE ROADRUNNING (WITH MARK KNOPFLER) (2006)

تضمین

In Uncategorized on اکتبر 27, 2006 at 5:31 ب.ظ

این حق من است که راضی باشم؛ اما باز – مثل سیاسی­های ساده­ی جوان پرشور – فکر فروشندگان وامانده­ی مواد مخدر در سراسر وطن؛ فکر رشوه­خوارانی که زندگی ما مردم را بر لب پرتگاه آورده­اند و هنوز شهوت کورشان برای باج­خواهی، دمی فرو نمی­نشیند؛ فکر آنها که هنوز شلاق صاحبخانه­ها بر تن نازک زندگی­شان به خشونتی خونین خط می­اندازد؛ فکر بیمارانی که طبیبان، هرگز دردهایشان را حس نمی­کنند بل خاطره­ی طربخانه­هایی را در خویش زنده نگه می­دارند که باز باید حق ملاقات با بیماران­شان را، تابستان­ها، در آنها خرج کنند؛ و فکر شبه روشنفکرانی که محور جمیع اندیشه­هایشان پوزخند زدن به میهن­پرستان و مومنان است و نان از راه خیانت خوردن و شهوت سفر به غرب و به اسم حضور در سنگری سیاسی، بر سر سفره­ی اجانب نشستن و زحمتکشان را مستمسک عیاشی­های خود کردن؛ و فکر کارمندان پیری که می­شناسیم­شان که هرچه می­کنند نمی­توانند حقوق­شان را، بالمناصفه، بین طلبکاران­شان تقسیم کنند و پیوسته به گریه می­افتند، فرصت نمی­دهد که زیستنی بی­اضطراب را تجربه کنم؛ و مجموع همین دلشوره­ها هم نمی­گذارد که زندگی­ام را آنطور بالمناصفه تقسیم کنم که سهمی کوچک از آن به من، همسرم و فرزندانم برسد و سهمی بزرگ به دیگران…تناقض…تناقضی شاید گریزناپذیر.

سفر راوی

In Uncategorized on اکتبر 9, 2006 at 6:05 ب.ظ
اوایل پاییز است. آفتاب واحه هنوز صورت را می سوزاند ولی امروز باد خنکی از سمت دریای مدیترانه می وزد. در گوشه ای از واحه همه ی واحه نشینان دور راوی داستان واحه حلقه زده اند. راوی بارش را بر اسب سوار می کند. یکی یکی با دوستانش روبوسی می کند.
راوی می گوید: “دوستان، یک سال در واحه در کنار شما زیستم.
آموختم و آموخته هایم را کامل کردم که بشنوم، بگویم، بنویسم، ببینم، ببویم، لمس کنم و بستایم.
آموختم که بشناسم و بشناسانم.
آموختم که تحمل کنم.
آموختم که برای بهار برنامه ریزی کنم و برای تابستان و پاییز نیز. که فصل ها هرکدام چیزهایی برای کاشتن دارند.
آموختم که از خورشید سبقت بگیرم.
و آموختم که بیاموزم.
اما باید بروم. چرا که در صحرا چاهی است که انتظارم را می کشد. تا نخل هایی دورش بکارم و واحه ای دیگر…
اما خواستم بیاموزم که عشق بورزید، که بلد بودید و اگر نتوانید عشق بورزید واحه به صحرا تبدیل می شود.
و خواستم بیاموزم که چگونه چراغ ها را روشن کنید تا بتوانید توصیف کنید. زیرا در تاریکی چیزی دیده و سنجیده نمی شود.
و نشان دادم که فضیلت های انسان ها بیش از آنهایی است که می شناسیم و می ستاییم.
و نشان دادم که اعتقاد ارزشمندتر از چیزهایی است که به جای آن معامله می شود.
و می خواهم بدانید که تفاوت انسان ها حکمت و ارزشی بیش از آنچه تصور می شود دارد.
و می خواهم بدانید که چقدر ارزشمندید و چقدر راحت می توانید بی ارزش شوید.
و می خواهم بدانید که واحه متعلق به صحرا است.
و می خواهم بدانید که هنرمندان موسیقی روی سن همیشه به هم لبخند می زنند.
و می خواهم بدانید که “هر کسی جانی را نجات دهد کل دنیا را نجات داده”

و خواهشی دارم: بگذارید همه برنده شوند.
و نصیحتی دارم: عشق تعمیم همه ی خوبی هاست.”

راوی حرکت می کند. آبها ریخته می شود.
و اشک راوی را هیچ کس ندید، چون از واحه دور می شد.

تولد واحه، روایت 85

In Uncategorized on سپتامبر 20, 2006 at 10:55 ب.ظ
آفتاب صحرا داغ است. واحه سایه دارد.
صحرا شنزار است. در خاک واحه می توان سبزی خوردن کاشت.
صحرا اسبان و شتران را می کشد. واحه شتران و اسبان را سیراب می کند.
صحرا به واحه می تازد. واحه با صحرا می سازد.
صحرا همه ی روزهایش یک شکل است. واحه تنوع دارد.
شب صحرا سرد. شب واحه عشق.
صحرا خاطراتش را با شن می پوشاند ولی هر گوشه ی واحه برای ساکنینش خاطره تعریف می کند.
صحرا نشینان واحه را در سراب می بینند. واحه نشینان در سراب صحرانشینان دارند می زیند.

اینا رو حدود سه ماه پیش وقتی که پشت نخل های واحه روی تخته سنگم نشسته بودم و داشتم غروب صحرا رو تماشا می کردم نوشتم. اون روز هیچ وقت یادم نمی ره. باد با خودش از دوردست بوی خون می آورد.

شبش واحه داران جلسه داشتن. البته یکی از واحه نشینان هم اون شب تو جلسه بود. اون شب ریش سفید واحه با همون سروی همیشگیش گفت: “دوستان، جنگ شروع شده. یکی برای همه، همه برای یکی”.
جوونا، اونایی که ادعا داشتن، اونایی که از مرگ نمی ترسیدن و حتی اونایی که ادعایی نداشتن دور هم جمع شدن و برای حمله به دل صحرا برنامه ریزی کردن. یکی خنجر قدیمی اش رو تیز می کرد. یکی از جنگ های قبلیش تعریف می کرد. یکی فنون رزمی رو تعلیم می داد. یکی لبخند می زد. خلاصه هر کی هر کاری از دستش بر می اومد می کرد. بعدش هم همه رو مشغول سر و کله زدن با همسرهاشون می دیدی.
صبح موقع حرکت ریش سفید واحه بهمون گفت از اوضاع و احوالتون ما رو بی خبر نذارید.
اما اون روز یه چیز دیگه هم به ما گفت. گفت که دیشب چند نفر از واحه نشینان شبونه از ترسشون فرار کردن. همه مون نگران شدیم. کسی که واحه رو تجربه کرده باشه تو صحرا به سادگی نمی تونه دوام بیاره. ریش سفید گفت مسئولیتمون سنگین تر شده. ولی نگران نباشید:

The souls of heaven
are stars at night
They will guide us on our way,
until we meet again
another day.
حرکت کردیم. به سمت صحرا با شتر (Camel).
عصرها وقتی آفتاب کم جون می شد:
When the desert sun has passed horizon’s final light
and darkness takes its place…
We will pause to take our rest.
Sharing songs of love,
tales of tragedy
و همه با عشق زخم هاشون رو التیام می دادن و زنده می موندن.
گاهی شب ها هم ریش سفید برامون شعر می خوند:
When a poet sings the song and all are hypnotised,
enchanted by the sound…
We will mark the time as one,
tandem in the sun.
The rhythm of a hymn.
و همه صبح ها که از خواب پا می شدن پر از انرژی بودن:
When the dawn has come
sing the song,
all day long.

We will move as one,
bear the load
on the road.

روزهای سختی بود. ما به هیچ چیز جز صلح و آرامش فکر نمی کردیم و پیش می رفتیم. شب ها چیلی می خوردیم و می خندیدیم.
اما همه اش هم خاطره ی خوب نبود اون روزا. بعضی شب ها ناله ی زخمی ها اشک هامون رو سرازیر می کرد. بعضی ها هم که تاب نیاوردن و از ما جدا شدن. و ما باز هم نگران پیکار صحرای بی رحم با اونا می شدیم.
امروز از شروع جنگ سه ماه می گذره و کم کم داره جنگ تموم میشه. ما تقریبا برگشتیم واحه.با کوله باری از تجربه که با هم بدست آوردیم و برای بچه هامون تعریف می کنیم. کلی راه چاه توی صحرا یادگرفیم. کلی عاشق همدیگه شدیم. کلی بزرگ شدیم.
ریش سفید نوید داده که فرزند واحه داره به دنیا میاد. همون که همه انتظارش رو می کشن. همون که ریش سفید وعده داده بود.
از این به بعد می تونیم در کنار همسرامون تو واحه کشاورزی کنیم.
The souls of heaven
are stars at night.
They will guide us on our way,
until we meet againanother day.
The souls of heaven
turn to stars
every single night
all across the sky…
they shine.

نمیدونم

In Uncategorized on جولای 30, 2006 at 7:28 ب.ظ
روزا میاد و میره و آدما رو با خودش میاره و میبره. بعضی ها سخت میان، بعضی ها هم سخت میرن. بعضی ها هم هر دو. بعضی ها یه دفعه می رن، یه موقعی که اصلا انتظارش رو نداری.
کسی که دوسش داری و کنارش نشستی هیچ وقت فکر نمی کنی که یه روزی ممکنه دیگه نباشه، یه روزی دیگه نمی تونی باهاش گپ بزنی یا بهش بگی دوستت دارم. یا دستش رو بوس کنی یا براش یه لیوان آب بیاری یا بهش بگی برات قصه بگه.
جای خالیش رو همیشه گوشه ی هال خونتون حس می کنی. دیگه نمی تونی روی تختش ببینیش که دراز کشیده. دیگه نمی تونی بری یه شهر دیگه که روی ماهشو ببینی. دیگه نمی تونی بهش سلام کنی یا باهاش خداحافظی کنی.
اون رفت. رفت و من نتونستم باهاش خداحافظی کنم. شب ها که می خوابم از خدا می خوام که بذاره بیاد تو خوابم تا باهاش خداحافظی کنم.
نشد آخرین لحظه پیشش باشم. نشد شب ها تو بیمارستان کنارش بیدار بمونم.
آدما وقتی میرن تازه می فهمی که چه قدر دوسشون داشتی، چقدر بهشون وابسته بودی و چقدر دوست داشتی بیشتر می دیدیشون.
حالا بی بی رفته، همون که منو بزرگ کرد. همون که همیشه طرفداریم رو می کرد. همون که بهش می گفتیم برامون کلوچه درست کنه. خرمایی، لوزی …
من نمیدونم دیگه کی می بینمش. نمیدونم چطوری پیداش کنم. نمیدونم کجا یه لیوان آب دستش بدم. نمیدونم…

عشقه

In Uncategorized on جولای 13, 2006 at 10:42 ب.ظ
دارم فکر می کنم که اگه یه چیز دوست داشتنی توی سرزمین عجایب وجود داشته باشه باید تو شهرمون هم باشه. بعضی وقتا نمیشه عاشق یه چیزایی یا یه کسایی نبود. بعضی آدما رو نمی تونی دوست نداشته باشی چون اونا نمی تونن تو رو دوست نداشته باشن.
عشق واژه ایه که نمیشه تعریفش کرد ولی همه ی آدما می دونن چیه.
نمی خوام امروز تعریفی از عشق ارائه کنم ولی می خوام نمونه ی بی چون و چرای یه عشق ناب رو توصیف کنم. گرچه می دونم که از پسش بر نمیام:

یک روز دو نگاه در هم گره خورد و دو انسان را به هم گره زد. از آن روز به بعد گیاهی شروع به رشد کرد؛ دور دست ها و پاهای آن دو پیچید و آنها را به آسمان برد. و اوج گرفت و اوج گرفت.
آنقدر پیچید و اوج گرفت تا آن دو را در هم آمیخت.
آن دو را در هم آمیخت تا نتیجه ی پیچیدن و اوج گرفتنش را ببیند.
آن دو را در هم آمیخت تا میوه ی برتر از آنها را به بار بنهد.
آن دو را در هم آمیخت تا زندگی را بهتر به پیش ببرد. تا روح جهان از حرکتش باز نایستد.
آن دو را در هم آمیخت تا بفهمند و بفهمد که اینجا انعکاسی از آنجاست.
آن دو را در هم آمیخت تا همه بدانند چرا پاییز برگ درختان می ریزد و بهار دوباره درختان سبز می شوند.
آن دو را در هم آمیخت چون خدا وحدت را می خواهد. چون خدا زندگی را در جریان می خواهد. چون خدا می خواهد.
و از قطرات آبی که از آن دو می چکید گیاه آبیاری شد و میوه داد.
و این میوه، میوه ی عشق است. میوه ای که آن دو انسان از این به بعد چشم به او دوخته اند و باقی عمرشان را صرف رسیدن این میوه می کنند تا با خیال راحت برگردند. تا میوه ی عشقشان در سرزمین عجایب جاودانه بماند.
و ما هرکدام میوه ی دو میوه ی دیگریم و هر دومان میوه ای خواهیم داشت تا جهان پویا بماند.
و این داستان شنیدنی ترین داستان خداست که پیوسته برای بندگانش تعریف می کند.
و این عشق از ناب ترین عشق هایی است که خدا آفریده :
عشق مادر به فرزند
عشق پدر به فرزند
عشق فرزند به مادر
عشق فرزند به پدر
(عشق میوه ها به هم، به گیاهان، به خدا)

و امروز روز عشق سوم است.

بهشت زیر پای مادران است چون آنها عشق ناب را منتشر می کنند.
چشمه های عشق را دوست داشته باشیم.

Vision Statement

In Uncategorized on ژوئن 30, 2006 at 8:29 ب.ظ
و رسالت من این خواهد بود
تا دو استکان چای داغ را
از میان دویست جنگ خونین
به سلامت بگذرانم
تا در شبی بارانی
آن‌ها را با خدای خویش
چشم در چشم هم نوش کنیم

روزگار…انسان

In Uncategorized on ژوئن 6, 2006 at 9:32 ق.ظ
ای روزگار! تو عین یه سکه می مونی که مدام این ور و اون ور می شی.

امروز عاشق توام. فردا ازت متنفرم.
امروز می خوام باشی. فردا نمی خوام ریختت رو ببینم.
امروز دستم تو دستته. فردا مشتم تو صورتته.
امسال هوا بهاریه. پارسال همش پاییز بود.
صبح امروز فلانی خفن بود. ظهر امروز هیچی سرش نمیشد.
پیش تو از دست فلانی ناراحتم. پیش فلانی از دست تو ناراحتم.
امروز همه ی اشکالاتت رو می گم. فردا دیگه هیچ اشکالی ازت نمی گیرم.
امروز همش من حرف می زنم. از فردا همش من میشنوم.
امروز با هیچ کس سلام نمی کنم. فردا به همه ی دخترا سلام می کنم.
امروز تو سنگ صبور منی. فردا آخر دهن لقی.
امروز من تو وبلاگم دنیا قشنگه. فردا تو وبلاگم همه چی سیاهه.

عجب سرزمینیه. تو خونه ی خودمون از این بساطا نبود که.
تو کتابم نوشته توی شهر اوز همه عینک آبی می زنن. شاید به خاطر همینه. به خاطر این که همه چیز رو از یه دید ببینن. (چون چشم آدما رنگیه). منم رفتم یه عینک آبی خریدم. ولی اونم بعضی وقتا کثیف می شه.

ای انسان! تو روزگار رو با همه ی آدماش عین یه سکه مدام این ور و اون ور می کنی.

خواهش

In Uncategorized on می 5, 2006 at 8:22 ب.ظ