آلیس

Archive for the ‘Social’ Category

احمدی‌نژاد، نماد اخلاق‌های بد ایرانی

In Politics, Social on ژوئن 8, 2009 at 9:55 ب.ظ

این انسانی که امروز مقابل تمام فضایل اخلاقی و خصوصیات انسانی و عقلایی ایستاده نمادی است از افرادی که هر روز در جامعه ایران دیده می‌شود.

دروغگویی: هر ایرانی در روز چند بار دروغ می‌گوید؟ چند بار افرادی را دیده‌ایم که زمانی که نیازی به دروغ‌گویی نبوده هم دروغ گفته‌اند؟ امروز در مورد مسائل بی‌اهمیت و پیش پا افتاده دروغ می‌گوییم؛ فردا می‌آموزیم چگونه ثابت کنیم همه‌ی مسائل پیش پا افتاده هستند.

تهمت ناروا: پدیده‌ای وجود دارد که وقتی در ذهن باشد بدگمانی نامیده می‌شود. وقتی به زبان می‌آید تهمت نامیده می‌شود و وقتی پتانسیل عمل به آن ایجاد می‌شود به کینه تبدیل می‌شود. این‌ها پدیده‌هایی است که هر روز به آنها فکر می‌کنیم، می‌بینیم و می‌شنویم.

خود را در مرکز جهان دیدن: بسیار دیده‌ام که افرادی بی‌سواد در مورد مسائل علمی اظهار نظر می‌کنند. همه‌ی ایرانی‌ها خود را اقتصاددان، سیاستمدار، جامعه‌شناس، روانشناس و مدیر می‌دانند. احمدی‌نژاد هم یک ایرانی است.

دیکتاتوری: طبیعی است که وقتی کسی خود را کارشناس بداند و به گمان خود در مرکز جهان ایستاده باشد، خود را ولی نعمت دیگران نیز می‌داند. مانند شوهرانی که خود را صاحب زن‌هایشان می‌دانند. مانند پدران و مادرانی که خود را صاحب فرزندانشان می‌دانند (در این مورد قبلاً مطلبی نوشته‌ام). وقتی پدری یا بدتر از آن برادری خود را صاحب اختیار دختر یا بدتر از آن خواهر خود بداند، چندان دور از ذهن نیست که دولت خود را صاحب اختیار ملت بداند و فیلم‌ها، کتاب‌ها، موزیک‌ها و… را سانسور کند و حتی به خود اجازه دهد نوع پوشش نیمی از ملت را تعیین کند.

ساده‌لوحی: ملتی که ساده‌لوح باشد فریب آمارهای دروغ رئیس جمهورش را می‌خورد و رئیس جمهوری که ساده‌لوح باشد فریب وعده‌های سر خرمن چین و روسیه را می‌خورد.

از ماست که بر ماست

به ضدکارشناس رأی ندهید

In Management, Politics, Social, Uncategorized on می 30, 2009 at 10:10 ب.ظ

تو اوج گرفتاری‌های جور و واجور، هر روز از سر کار یا دانشگاه که میرسم خونه کارم شده دنبال کردن خبرهای انتخابات؛ کارم شده فکر کردن در مورد اینکه چطور می‌تونم برای سوالاتی که از خودم می‌پرسم جواب‌های منطقی پیدا کنم؛ کارم شده نظریه پردازی که چرا رفتار مردم این‌طوری و اون‌طوریه. صبح تا شب دارم اتفاقاتی رو می‌بینم که توش به وضوح حق مسلم آدم‌ها ضایع می‌شه و سر مردم کلاه گذاشته می‌شه. همش دارم حرص می‌خورم.

اصل اول: معصوم‌ها تمام شدند.

نمی‌دونم چرا عادت کرده‌ایم صالح‌ترین فرد رو برای رئیس جمهوری انتخاب کنیم. چرا انتظار داریم کسی وجود داشته باشه که همیشه خوب بمونه، هیچ وقت اشتباه نکنه، قدرت منحرفش نکنه. نمی‌دونم چرا انتظار داریم افراد جز به منافع شخصی خودشون فکر کنند.

ملت عزیز، ملت شهیدپرور، ملت غیور و مسلمان، ملت ساده، بدبختا، بیچاره‌ها، ساده‌ها، تاریخ می‌گه قدرت همه رو فاسد می‌کنه. همه جای دنیا این رو تأیید می‌کنند. ربطی به قوم و نژاد و شرقی و غربی هم نداره. روند ساختارهای سیاسی رو که ببینید هم می‌شه همین رو فهمید. امروز نظام‌های سیاسی که به تعادل رسیده‌اند رو افراد صالح حساب نمی‌کنند. خیلی ساده‌تر این مشکل رو حل کرده‌اند:

  1. فرض می‌کنند آدم‌هایی که کاندید شدند فرصت طلب‌ترین آدم‌ها هستند؛
  2. ساختاری رو طراحی می‌کنن که اگه طرف دست از پا خطا کرد، بفهمن. بعد گوشش رو بگیرن و بندازنش بیرون.
  3. به کسی رأی می‌دن که شفاف حرف بزنه. یا بهتره بگم به کسی که شفاف حرف نزنه رأی نمی‌دن.

اصل دوم: دوستی خاله خرسه چیز بدی است.

احتمالاً همه‌ی ما یا تجربه کردیم و یا شنیدیم که پدر و مادرمون از روی خیرخواهی کارهایی برامون می‌کنند که دست آخر به ضررمون تموم می‌شه! مثلاً بچه‌هاشونو اجتماعی بار نمیارن یا اجازه نمی‌دن سختی‌های زندگی رو تجربه کنن و… .

برادرها، خواهرها، شهروندها، مهربون‌ها، بخشنده‌ها، دل نازکا، کسی که ادعا کرده می‌تونه مملکت رو اداره کنه باید مملکت رو بتونه اداره کنه. این که سعی کنه مملکت رو اداره کنه که برای من و شما نون و آب نمیشه. این که یکی بیاد بگه فلانی خیلی برای مملکت زحمت می‌کشه و دل می‌سوزونه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم!). این که یکی برای حال مملکت اشک بریزه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم. نتیجه مهمه. فقط نتیجه! با کسی هم شوخی نداریم!

اصل سوم: در هیچ فرهنگ لغتی مهندسی یا روحانی بودن مترادف با سواد یا دانش یا توانایی یا عقل یا مهارت یا کفایت نیست.

دود از کنده بلند می‌شه! این جمله رو فراوون شنیدیم: «بچه‌ام رفته دانشگاه، بچه‌ام مهندسه!». رشته‌های علوم پایه، بندگان خدا هیچ لقبی پشت سرشون ندارند. بچه‌های نخبه رو می‌فرستیم مهندسی بخونن. بعد مهندس‌ها آدم‌های نخبه‌ای می‌شن و علوم پایه و علوم انسانی خنگ! و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که بعضی ها (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی نداریم!) فکر می‌کنن همین که مهندس شدن دیگه خدا شدن و از پس همه کار بر میان و همه چی سرشون می‌شه و از همه بیشتر می‌فهمن.

یک روزی هم روحانیون فکر کردن جواب همه‌ی سوالای خلقت توی احادیث و کتاب‌های مقدس نوشته شده و بعد امر بهشون مشتبه شد و فکر کردن در مورد قوانین نیوتون و شیمی و IT هم می‌تونن نظر بدن!

بندگان خدا؛

مهندس بودن ربطی به توانمند بودن در هر امری نداره. همون طور که دیدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم)؛

ریش گذاشتن و نماز خوندن ربطی به کارمند توانا بودن نداره؛ همون طور که دیدیم؛

روحانی بودن و آیت‌الله بودن هم ربطی به دانشمند بودن، جامعه شناس بودن یا مدیر بودن نداره؛ همون طور که دیدیم و می‌بینیم.

اصل سوم: دموکراسی کمی بیشتر از یک اسم روی کاغذ نوشتن است.

دختری که تا دیروز فقط رنگ‌های رژلب‌ها رو بلد بوده و سرعت SMS زدنش از سرعت نوشتنش بیشتره، حالا برای ما سیاسی شده و تو خیابون تبلیغ میرحسین می‌کنه. می‌ریم رأی می‌دیم بعد میبینیم که طرف توزرد از آب در اومده بعد تصمیمی که می‌گیریم اینه که دفعه‌ی بعد رأی ندیم!

آخه خوشگل، خوشتیپ، جیگر، عسل، دموکراسی که یه روز دو روز نیست. عزیزم وقتی رأی دادی تازه کارت شروع می‌شه. وقتی رأی دادی تازه باید بدویی دنبال حق و حقوقت. آخه چرا فکر می‌کنی رئیس جمهور دلش به حال تو سوخته و برای آسایش تو خودشو می‌کشه؟ جوونی دیگه! ساده‌ای!

دموکراسی یعنی نقد کردن، جدی بودن در گرفتن حق و حقوق، اتحاد داشتن برای رسیدن به هدف، دموکراسی یعنی اینکه در سرنوشت مملکت نقش داشته باشی. «سرنوشت»! می‌فهمی؟ «سرنوشت». دموکراسی یعنی اینکه چهار سال برای فهماندن نیازمندی‌هات و حق و حقوقت تلاش کنی. چهار سال پاش بایستی (البته حداقل چهار سال). دموکراسی یعنی اینکه در قبال همه‌ی افرادی که می‌شناسی مسئولی. یعنی مسئولی که درست فکر کنی، درست تصمیم بگیری، منطق داشته باشی، سرت کلاه نره و هزار تا چیز دیگه که من بلد نیستم.

دموکراسی یعنی سیاسی بودن آحاد مردم یک جامعه.

اصل چهارم: چیزهایی که مایه‌ی نشاط است به تقلب در انتخابات ربطی ندارد.

بعضی‌ها به دلایل روانشناختی! نمی‌خوان رأی بدن، بعد می‌اندازن گردن تقلب و اینکه از اول معلومه کی رأی میاره و اینا.

  • یکی حال نداره تا حوزه بره!
  • یکی حال نداره بشینه پای برنامه‌های تبلیغاتی تا لااقل یکی اغواش کنه!
  • یکی حال نداره تحقیق کنه!
  • یکی حال نداره دیگران رو قانع کنه که چرا می‌خواد به فلانی رأی بده!
  • یکی می‌ترسه کاندیدش رأی نیاره و ضایع شه!!!
  • یکی هم می‌ترسه کاندیدش رأی بیاره و روشو سیاه کنه! (اصلاً هم اشاره به وقایع و شخص خاصی ندارم)

ای انسان عاقل و بالغ! اگر موقع رأی دادن درست فکر کنی و بری رأیتو بدی و بعد پی قضیه رو بگیری هزینه‌ی کمتری می‌پردازی تا اینکه هر دفعه ۴ سال بدبختی و گشنگی و رذالت بکشی و الکی امیدوار باشی یه امام زمانی کاندید بشه و مشکلات رو حل کنه (اصلاً هم اشاره به کاندید خاصی ندارم)!

اصل پنجم: پیش‌بینی همان توهم است.

تو اتوبوس داری با رفیقت در مورد کاندیدهای انتخابات حرف می‌زنی یکی میاد می‌گه بابا معلومه که احمدی‌نژاد رئیس جمهوره! آخه اگه تو حرف نزنی می‌گن لالی؟ خوبه جلو همه‌ی مردم ضایعت کنم؟ اصلاً من نمی‌دونم این پیش‌بینیه چه مشکلی رو حل می‌کنه؟ اگه به همین سادگی بود که آدمای گنده‌تر از تو زیادن؛ چرا اونا پیش‌بینی نمی‌کنن؟

این اصل پیش‌بینی که اینجا گفتم بد زخمیه! یه زمانی فکر می‌کردیم که زمین مرکز دنیاست و خورشید داره دور زمین می‌چرخه، چون می‌دیدیم داره می‌چرخه دیگه! این یه اشتباه. ولی بدتر از اون اینه که بفهمیم اشتباه کردیم و ازش درس نگیریم. نفهمیم که ادراک ما خطا داره.

تاریخ علم رو که بخونی پر از مثال برای تأیید اصل پیش‌بینیه (به خاطر اینکه علم کارش پیش‌بینیه!). استقراء، قیاس و هزاران اصطلاح علمی و فلسفی هست که یه جایی به این اصل بر می‌گرده! آخرش دانشمندا گفتن آقا هیچ چیز مطلقی در جهان وجود ندارد و ما اکثر فرضیات رو می‌تونیم فقط تأیید یا رد (اصطلاحات آماری) کنیم و اثبات‌های ما فقط در صورتی که تمام اطلاعات توصیف کننده‌ی یک پدیده رو داشته باشیم معتبر هستند.

حالا من که می‌دونم این حرفا رو از این گوش می‌کنی تو و از اون یکی می‌پاشی بیرون! ولی از ما گفتن بود. یه حرف آخر هم بزنم که به نظر خودم چکیده‌ای از همه‌ی حرف‌های بالا است:

«رئیس جمهور یک شخصیت حقوقی است»

تولدت مبارک

In Philosophy, Social on ژانویه 16, 2009 at 3:19 ق.ظ

از وقتی خودمو یادم میاد دستم روی کیبورد بوده. یادمه اولین کامپیوتری که دیدم یه Acer 386sx 25 بود. آره 25MHz! سرعتش فقط همین بود. کامپیوتری که الان دارم باهاش این پست رو می‌نویسم 2.2GHz زور داره، که برای الان خیلی هم نیست. آره می‌گفتم. به عشق بازی‌هایی مثل SAM و چیزهای دیگه که یادم نمیاد دور و بر دایی‌ام می‌پلکیدم که مهندس کامپیوتر بود و صاحب اون PC! فکر کنم اون موقع‌ها DOS 5.0 بود. نرم‌افزارها خیلی خیلی ساده‌تر از الان بودن ولی خیلی خیلی آروم‌تر از الان ورژن جدید می‌دادن. جالب‌ترین نرم‌افزاری که اون موقع می‌شناختم Instant Artist (IA) یا IArtist بود که تقریباً کار گرافیکی می‌کرد. خودمونیم، بیشتر مسخره بازی بود تا کار گرافیکی! شاهکارترین نرم‌افزاری که الان می‌تونم نام ببرم که تا الان هنوز هم شاهکاره و جایگاه و مفهوم خودش رو حفظ کرده Norton Commander بود. به نظر من هنوز هم اینترفیسی نیومده که به کارآمدی NC باشه. کامپیوتره فکر کنم یه هارد دیسک 25MBی داشت که همه چی توش پیدا می‌شد. یادمه همیشه دایی‌ام با یه نرم‌افزاری کار می‌کرد که شبیه یه ادیتور بود. بگذریم! گذشت و ما رفتیم مدرسه و اومدیم کرج و یه اتفاقاتی افتاد تا بالاخره ما کامپیوتر دار شدیم! یه Pentium 166 با 8MB رم و یه هارد دیسک 840MBی! کار من این بود که بازی‌های قدیمی که زمان کامپیوتر دایی‌ام می‌شناختم گیر بیارم و اجرا کنم و خوش بگذرونم. داداشم کارش مرتب کردن هارد دیسک 840MBی بود. آخرش هم هارده قبل از این که بتونیم همه‌ی محتویاتش رو کشف کنیم، سوخت! همیشه در حال کپی کردن و NDD کردن و Speed Disk کردن و این حرفا بود و من و داداشم همیشه سر این موضوع که «چرا وقتی کامپیوتر روشنه تو حتماً تو اتاق یا پای کامپیوتری یا پشت دست اونی که پای کامپیوتره می‌شینی» دعوا داشتیم. اینم بگم که شاهکارترین محصول اون زمان Wolf 3D بود! یه بازی که من نمی‌دونم سبکش چطور به ذهن سازنده‌هاش رسیده بود. Id Software! اون زمان با چیزهای عجیبی آشنا شدم: Windows 3.11، Toolkit و هزار تا خرت و پرت دیگه که دلیل وجود داشتنشون عجیب بود. چه برسه به این که بخوای باهاشون کار کنی. یادمه یکی از چیزهایی که خیلی افتخار می‌کردم بلدم این بود که با autoexec.bat و config.sys چه کارهایی می‌شه کرد! یکی از چیزهای عجیبی که دیدم این بود که با کامپیوتر می‌شد عکس دید! یه فایل‌هایی بود با پسوند BMP یا JPG یا GIF که توشون عکس بود! تو NC وقتی F3 روی می‌زدی اگه روی فایل BMP بودی عکسشو نشون می‌داد ولی وقتی F4 می‌زدی یه Text Editor باز می‌شد که عَجَق وَجَق نشون می‌داد! چیزهایی که برام عجیب بود یکی این بود که چرا وقتی کامپیوتر بوت می‌شه می‌نویسه Microsoft(R)! نمی‌فهمیدم این R توی پرانتز چیه! و نمی‌دونستم چرا وقتی NDD رو اجرا می‌کنی موسش یه فلش تر و تمیزه ولی موس توی NC یه مستطیله زشته! زد و ما با 3D Studio 4 آشنا شدیم! این نرم‌افزار رو خدا فرستاده بود. به دلیل این که دیگه کسی بهم گیر نمی‌داد که چرا پای کامپیوتر می‌نشینم و من هم باهاش حال می‌کردم و تازه بقیه هم وقتی کارهای من رو می‌دیدن پوزشون می‌خورد و حال می‌کردن! باز هم گذشت و یه اتفاق خیلی خیلی مهم افتاد و اون هم Windows 95 بود. یه سیستم عامل که مثل ویندوز 3.11 لازم نبود بزاریش تو Autoexec.bat تا به محض بوت شدن کامپیوتر اجرا بشه. تازه هیچ کاری هم نتونی باهاش بکنی و مجبور شی ازش بیای بیرون! یادمه ما خیلی جرأت به خرج دادیم که روی کامپیوترمون Win 95 نصب کردیم! چون همه می‌گفتن به درد نمی‌خوره. اون موقع یادمه ادعا می‌کردم ما اولین کسایی هستیم که تو کرج ویندوز ۹۵ نصب کردیم! البته اینو بگم این اخلاق باحال خودم و اون موقع داداشم رو دوست دارم. از اون موقع تا حالا هر نرم‌افزار جدیدی که release شده من جدیدش رو نصب کردم. البته به غیر از Nero 9! و البته فقط یک بار از این کار پشیمون شدم و اون هم Vista بود و تا یه مدتی Firefox 3.0! برگردیم سر ۹۵. توی این ویندوز یه دکمه بود که خیلی برای من مهمه! این دکمه شاید مهم‌ترین کسی باشه که در مورد کامپیوتر به من اعتماد به نفس داده! با این دکمه مسیر زندگی من (البته با کمی اغراق) عوض شد! اون دکمه «Have Disk…» بود! داستان از این قراره که ما نتونستیم کارت صوتی‌مون رو توی Windows 95 نصب کنیم و این می‌تونست دلیلی برای Downgrade به dos باشه و خطری برای از دست دادن ماجراجویی‌های جالب‌انگیز! البته حکایت دادن کارت صوتی و CD Drive هم برای خودش داستانی داره که دیگه بی‌خیالش شدم. نجات دهنده همون Have Disk… بود! که کافی بود به ویندوز می‌گفتی «دیسکشو دارم!» و این رو من کشف کردم! البته می‌دونم خیلی خنده داره ولی اون موقع خیلی مهم بود چون باعث شد ما ویندوز ۹۵ رو downgrade نکنیم. بگذریم که تو این دنیا چه کارهایی می‌شد بکنی. مهم‌ترینشون Winamp بود که باعث شد دیگه من بگم «یه کامپیوتر که داشته باشی دیگه هیچ چیز دیگه‌ای لازم نداری!» و کامپیوتر یه وسیله‌ای شد که همه کار از دستش بر می‌اومد. شرح برنامه‌نویس شدن ما هم مثل بقیه برنامه‌نویسا است و من چیزی نمی‌گم و داستان لینوکس نصب کردن و یونیت ماوس و چیزهای دیگه رو هم بد نیست آدرین اگه حال داشت تعریف کنه!

گذشت و ما دانشگاهی شدیم و مسیر زندگی‌مون کمی از کامپیوتر (به خیال خودم) دور شد. کنترل خوندیم و دست آخر سر از علوم انسانی و مدیریت در آوردیم و برگشتیم به IT که همون کامپیوتر باشه. خود کامپیوتر که نه. همه‌ی اون چیزهایی که می‌شه با چیزی به نام اطلاعات (که همون پایه‌ی اصلی موجودی به اسم کامپیوتره) انجام داد. یا بهتره بگم ICT چون این اون چیزیه که اگه داشته باشیش دیگه غمی نداری. خلاصه شدیم کامپیوترمن! کامپیوترمنی که از زاویه‌های مختلفی به این اعجوبه نگاه کرده و دست آخر خوراک روزانه‌اش دو تا نرم‌افزار مهمه: همون ادیتوری که دایی‌اش باهاش کار می‌کرده (Word). که الان با بقیه‌ی مخلفاتش دوست داشتنی‌ترین نرم‌افزار غیر وب برای منه (Office) و Firefox که به نظر من نقش یه سوراخ کلید رو بازی می‌کنه! از توش می‌شه اتاق‌های بزرگی رو دید که خودشون برا خودشون یه دنیا هستن و اگه بخوای برات در می‌شه و می‌تونی از طریقش بری تو اون دنیاها و سیر کنی!

من تو این دنیا خیلی کوچیکم. یادمه وقتی شروع کردم Google وجود داشت (با اینکه خیلی جوونه). ولی سرعت این دنیا خیلی زیاده. در حد هفته می‌تونی توش مفاهیم جدید پیدا کنی. در مورد دنیاها هم اشتباه نکنید! منظورم وب سایت‌ها نیست. منظورم Conceptهاییه که تو وب سایت‌ها نمود پیدا می‌کنه: Googling، Social Networking، Collaboration، RSS، Weblog، Virtual Office، extranet، E-Business و هزاران چیز میز دیگه که خودتون بهتر از من بلدید.

از این حرفای کلیشه‌ای بگذریم. اینا هیچ کدوم حرف اصلی من نیست!

وقتی علوم انسانی می‌خوندم جهت گیری ذهنی من به سمت مسائل دیگه‌ای رفت و چیزهایی که خیلی برای من مهم شد مسائلی مثل این بود: ساختار اقتصادی
مدینه فاضله‌ای، ساختار اجتماعی مدینه فاضله‌ای، توسعه، بهره‌وری، دموکراسی و عدالت. خیلی به روش علمی تو علوم انسانی فکر کردم. خیلی سعی کردم رو تعریف دانشمند و اخلاق دانشمند تمرکز کنم تا بخش‌هایی از اون رو درک کردم. خیلی فکر کردم تا کمی فهمیدم فرق گزاره‌ی علمی و گزاره‌ی غیر علمی چیه. دست آخر به یک مسأله‌ی مهم فکر کردم: براندازی یا اصلاح طلبی! امروز فکر می‌کنم (و البته اصراری روی طرز تفکرم ندارم) که درست کار کردن دموکراسی و عدالت رابطه مستقیمی با میزان دانشمند بودن عامه‌ی مردم داره! و به همین دلیل هم فکر می‌کنم باید اول مردم به جایی برسند که درک درستی از نیازهاشون داشته باشن، دموکراسی رو درک کنن، قدرت تشخیص گزاره‌ی غلط رو از گزاره‌ی درست داشته باشن و بعد براندازی (اگر اساساً در اون شرایط راه‌حل باشه که فکر نمی‌کنم!) می‌تونه نتیجه‌ی درستی بده. و یک ریفورمیست شدم! به این نتیجه رسیدم که مهم‌ترین وظیفه‌ی من افزایش دانش عمومی و گسترش اخلاق دانشمندیه.

باز هم بگذریم! همه‌ی اینا رو گفتم تا بگم چیزی که می‌خوام تولدشو تبریک بگم چقدر برام مهمه! اون چیز ابزاریه که به نظر من سریع‌ترین ابزار برای رسیدن به هدفیه که تو پاراگراف بالا گفتم و اون ابزار یه وب سایت معمولیه: ویکی‌پدیا!

خیلی احمقانه به نظر می‌رسه ولی واقعاً به این حرف معتقدم. ویکی‌پدیا تنها موجودیت عمومیت یافته‌ایه که با وجود گذشت حدود ۱۰ سال از عمرش (که تو دنیای اینترنت زمان کمی نیست) هر روز پربارتر و بالنده‌تر و خوب‌تر می‌شه. ویکی‌پدیا در ۲۵ دی ماه ۱۳۷۹ شروع به کار کرد و هدفش آفرینش و انتشار جهانی یک دانشنامهٔ رایگان به تمامی زبان‌های زنده دنیاست. ساختار این دانشنامه بر اساس اصول محتوای آزاد بنا نهاده شده که یکی از با اخلاق‌ترین قوانین در دنیای امروزه به نظر من. من ویکی‌پدیا رو بیشتر به خاطر پنج اصل بنیادینش دوست دارم که نتیجه‌ی اون سیاست‌هایی شده که تونسته با اونا ساختارش رو به درستی حفظ کنه! و دو سیاست به نظر من از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند:

  • «از قوانین حق نشر عدول نکنید»، که مربوط به اخلاق دانشمندی می‌شه.
  • «از سوگیری پرهیز کنید»، که همه‌ی رسانه‌ها و آدمها ادعای انجامش رو می‌کنن ولی هیچ‌کدوم نتونستن!

همین‌طور ببینید که ویکی‌پدیا چه چیزی نیست.

این قسمت بخشی از مدخل ویکی‌پدیا در ویکی‌پدیا است:

وضعیت ویکی‌پدیا به عنوان یک منبع معتبر همیشه مورد اختلاف بوده‌است. برخی آن را به خاطر پخش رایگان، ویژگی قابل ویرایش بودن، سیاست بیطرفی و گستردگی عناوین ستوده‌اند[نیازمند منبع]. از سوی دیگر به خاطر آزادی ویرایش ویکی پدیا منتقدین درستی و اعتبار آن را زیر سوال برده اند[۷]،همچنین ویکی پدیا به خاطر آسیب پذیری در برابر خرابکاری[۸]، کیفیت غیریکنواخت، سوگیری نظام مند، بی ثباتی[۹] و نیز به خاطر ترجیح اجماع بر اعتبار در سبک ویرایش مقالات نقد شده‌است. در مقابل سیاست‌های محتوایی و ویکی پروژه‌های ویکی پدیا توسط کاربرانی تهیه می‌شود که در پی رفع این نگرانی‌ها هستند.[۴] دو مطالعه علمی به این نتیجه دست یافته‌اند که خرابکاری عموماً زودگذر است[۱۰] و ویکی پدیا نسبتاً به درستی سایر دانشنامه هاست. [۱۱]

در مورد مرجع بودن ویکی‌پدیا انتقادهایی هست که برخی از اونا درست و به‌جا هستند. در مورد استفاده از ویکی‌پدیا به عنوان مرجع باید دقت کرد.

امروز ویکی‌پدیای انگلیسی به جایی رسیده که «دیگه کسی با وجود اون نمی‌تونه بگه نمی‌دونم» و این چیزیه که جامعه‌ی امروز ما به شدت لازم داره: دانستن!

تولدت مبارک! آرزو می‌کنم ویکی‌پدیای فارسی به جایی برسه که «دیگه هیچ ایرانی نتونه بگه نمی‌دونم»!

مرد مساوی‌ها

In Management, Social on ژوئن 2, 2008 at 9:36 ب.ظ

یه روز یه بنده‌خدایی که ایرانی بود و آنالیزور تیم ملی کرهٔ جنوبی هم بود پا شد اومد ایران و مربی پرسپولیسی شد که اوضاع خرابی رو تو لیگ برتر داشت تجربه می‌کرد. این بنده‌خدا همونطور که می‌دونید افشین قطبی بود. دوستمون ظاهراً شایستگی‌هاشو در طول دورهٔ مربی‌گریش به همه نشون داد.

بعد از اتفاقات بامزه‌ای که با امیر قلعه‌نویی برای تیم ملی‌مون افتاد، دخالت مستقیم دولت رو در فوتبال ایران تجربه کردیم. خود جناب احمدی‌نژاد یه جملهٔ معروف هم داره که تو گفتگوی ویژهٔ خبری در این باره گفته: «من به علی‌آبادی گفتم علی‌آبادی، نکن این کارو»! خلاصه احتمالاً دولت تصمیم گرفته بود بعد از قلعه‌نویی یه مربی خوب برای تیم ملی انتخاب کنه که ما پیوسته تو رادیو شل کن سفت کن‌های فدراسیون رو در مورد انتخاب سرمربی می‌شنیدیم. یه روز تصمیم گرفته شد کلمنته سرمربی شه. کلی روزنامه‌ها اعتراض کردن که این مربی خوبی نیست و از این حرفا. خلاصه آخرش کلمنته نشد و بعد نوبت افشین قطبی شد که داستان خیلی باحالی داره. این بنده‌خدا رو بهش گفتن تو مربی هستی ولی علی دایی رو انتخاب کردن. علی دایی که سایپا رو با بازی خودش قهرمان کرد و وقتی که تو سایپا فقط سرمربی بود و بازی نمی‌کرد نتونست کار خاصی بکنه. علی دایی که نسبتش به فوتبال مثل نسبت گوگوشه به موسیقی! علی دایی که وقتی با سایپا قهرمان شد روزنامه هم‌میهن اونو با آقای رفسنجانی تو سیاستمداری و حرفه‌ای بودن مقایسه کرد! و همه می‌دونیم که علی دایی بازیکن قدیمی خوبی بوده، سیاستمدار حرفه‌ای خوبی بوده (البته در ابعاد خودش) اما سرمربی خوبی نیست. دو ساعت نمیشه که اسطورهٔ بدون بازنشستگی فوتبال ایران با تیم ملی یک مساوی دیگه رو تجربه کرد.

اما نکته اینجاست که پشت همهٔ این اتفاقات چی وجود داره؟ روزنامه‌ها در این مورد حرف‌های زیادی زدن. مقل این که افشین قطبی فامیل فرح دیبا بوده. اما چیزی که من برام مهمه نکتهٔ دیگه‌ایه: شایسته ناسالاری! چرا باید علی دایی که تمام دنیا به‌خاطر بازی‌های خوبش بهش افتخار می‌کنه، با این که همه می‌دونن سرمربی خوبی نیست، سرمربی تیم ملی بشه؟ و فکر می‌کنید انگیزهٔ افشین قطبی برای ایران اومدنش چی بوده که حالا که دیگه سرمربی تیم ملی نشده از ایران رفته؟ بنده خدا افشین قطبی که خیلی آدم ساده‌ای بود! و حالا ما مردم موندیم با یه تیم ملی که سه تا از بهترین فوتبالیست‌های ایران حاضر نشدن تو اردوش شرکت کنن. و حالا ما موندیم و دعاهامون برای جام جهانی آینده که اگه بریم فکر کنم بهترین نتیجه‌هامون مساوی باشه: تخصص علی دایی!

داستان انتخاب مربی تیم ملی رو اینجا ببینید.

خیلی‌ها می‌گن ایرانی‌ها آدمای وطن‌پرستی هستن! خیلی‌ها هم می‌گن ایرانی‌ها آدمای خداپرستی هستن! ولی فکر کنم ایرانی‌ها آدمای خودپرستی هستن! فقط باید کمی صبر کنی ببینی وقتی موقعیتشو پیدا می‌کنن چه کار می‌کنن!

پیشنهاد می‌کنم علی دایی قبل از کاندید شدن برای رئیس جمهوری رئیس فدراسیون بشه تا شایستگی‌هاش بیشتر معلوم شه!

IT با شکلات کاکائویی فرق دارد

In Management, Social on ژوئن 2, 2008 at 1:20 ب.ظ

امروز صبح یکی از دوستانم به موبایلم زنگ زد و گفت که می‌خواد یه سیم‌کارت همراه اول ثبت‌نام کنه و ظاهراً نتونسته بود با کارت بانک ملی که خودش داشت ثبت‌نام رو انجام بده. من یه کارت پارسیان دارم که همون صبح امتحان کردیم و تنها مشکلی که داشت این بود که پول زیادی توش نبود. حدود ۸ صبح بود که اولین بار به من زنگ زد و دوباره ساعت ۱۱:۳۰ بود که گفت پول واریز کردم و من شروع کردم به ثبت‌نام سیم‌کارت.

سایتشون صبح خوب کار می‌کرد، اما نزدیکای ظهر که رفتم صفحه‌ها timeout می‌شدن. (انگار تو ایران سایت‌ها هم ظهر می‌رن برای ناهار و نماز!)

معمولاً تو سایت‌هایی که ما دیدیم یه دکمه می‌ذارن و اون دکمه تا وقتی که تیک licence agreement رو نزدی enable نمی‌شه، ولی اینجا یه لینک بود که بعد از کلی کلنجار فهمیدم این لینک تا وقتی تأیید رو تیک نزنی کار نمی‌کنه.

بعد از n بار تلاش، رسیدم به قسمت بانک. اطلاعات رو که وارد کردم نوشت: «ثبت نام با موفقیت انجام نشد.لطفا دوباره سعی نمایید.»

اینم از اینترنتی کردن سیم‌کارت. سیم‌کارتی که بعد از خریدنش تازه دردسرهای سر و کله زدن با خود خط، پرداخت نشدن بی‌علت قبض‌ها، قطع شدن عجیب و غریب خط‌ها، سوختن سیم‌کارت‌ها، تغییر غیرمنطقی تعرفه‌ها، مشکلات بازار گوشی‌ها و چندتا چیز دیگه که یاد نمیاد، شروع می‌شه.

یه چند سالیه که تب IT همه جا تو مملکت رو گرفته. همه می‌خوان برای کسب و کارشون سرویس‌ها CRM و ERP و از این چیزا راه بندازن (البته وقتی با مدیراشون صحبت می‌کنی، می‌فهمی که یه وب‌سایت برای شرکتشون می‌خوان نه چیز دیگه). از همه هم بدتر دولته که از خرید سیم کارت تا شرکت در انتخابات رو می‌خواد اینترنتی کنه.

انجام این کارا ذاتاً بد نیست. هیچ اشکالی هم نداره که مدیر یه شرکت فرق CRM و وب‌سایت رو ندونه. قسمت بد قضیه اینه که اکثر شرکت‌ها فکر می‌کنن استقرار IT همون سایت ساختنه. فکر می‌کنن ERP نصب کردن همون Ms Office نصب کردنه. در حالی که وقتی IT تو یه شرکت مستقر می‌شه ممکنه حتی چارت سازمانی اون شرکت تغییر کنه. البته هیچ‌وقت به بخش خصوصی نمی‌شه ایرادی گرفت و از اونا نمی‌شه انتظاری داشت.

اما دولت! وقتی تمام اینترنت ایران برای اینکه عملیات فیلتر کردن انجام بشه از یه جا بگیریم و با کم بودن سرعت اون و گرون بودن تعرفه‌های اون نذارن ضریب نفوذش به حد مناسبی برسه، چطور باید انتظار داشت که مردم بتونن از طریق اینترنت از خدمات دولت بهره‌مند بشن و از طرف دیگه ناکارآمدی مسئولان دولتی باعث می‌شه هزینه‌های بالای پروژه‌های IT تو چاه ریخته شه و کلی هزینه بشه و هیچ کاری انجام نشه.

همهٔ این مشکلات از یک هستهٔ اصلی نشأت می‌گیره و اونم اینه که «توسعه در حوزهٔ IT باید همه جانبه باشد». درسته که IT یه ابزاره، اما این ابزار به چه دلیل ظهور پیدا کرده و تو دنیا داره پیشرفت می‌کنه؟ چون چشم‌اندازی ایده‌آل از آیندهٔ زندگی ترسیم شده و این چشم انداز نیازی رو بوجود آورده و این نیاز IT رو بوجود آورده و علاوه بر این خود IT با اومدنش بسیاری از ذهنیت‌ها رو عوض کرد که پیش‌بینی نشده بود. چرا قبول کردیم که برای ساختمون‌هامون پی درست کنیم ولی برای IT حاضر نیستیم چنین کاری کنیم؟

نکتهٔ آخر اینه که لزوماً IT برای هر جایی راه‌حل مناسب نیست، ولی چون ما IT رو با شکلات کاکائویی اشتباه گرفتیم فکر می‌کنیم باید شرکتمون رو شکلاتی کنیم تا پولدار شیم!

با ۳ میلیارد تومان چه می‌توان کرد؟

In Social on می 12, 2008 at 4:41 ب.ظ

نتونستم در مورد خبر کمک شهرداری به لبنان چیزی ننویسم. جالبه بدونید:

  1. سخنگوی شورای شهر تهران نمی‌خواست در مورد این خبر چیزی به خبرنگارها بگه که از بد روزگار قضیه لو رفت و مجبور شدن اعلام کنن. (*، پاراگراف سوم)
  2. شورای دوم، پیش از این هم از این کارا کرده که اصلاً اعلام نشده! (مورد دوتا مونده به آخر لینک رو بخونید.)
  3. خیلی باحاله! سخنگوی شورای شهر در جواب اینکه چرا همین مبلغ اندك! را در تهران و برای تهرانی‌ها هزینه نمی‌كنید گفته: «در این مصوبه به ظرایفی از این دست توجه كرده‌ایم و به همین دلیل می‌خواهیم این مبلغ برای حل مشكلات نرم‌افزاری هم‌دینان و شیعیان لبنانی هزینه شود و نگاهمان این است كه حداقل انتظاراتی كه لبنانی‌ها از ما دارند را برآورده كنیم.» و گفته: «مبلغ 3 میلیارد تومان در مقایسه با كل بودجه شهرداری تهران، قابل توجه نیست و ما باید به انتظارات شیعیان لبنانی كه حداقل حمایت فكری و نرم‌افزاری است پاسخ دهیم.» و گفته: «مبلغ 3 میلیارد تومان در نظر گرفته‌شده، رقم قابل توجهی نیست و حتی نمی‌توان با آن یك پروژه عمرانی را اجرا كرد.» (*، پاراگراف چهارم و پنجم). در جواب دوست گرامی‌مان باید عرض کنم: «چطور است که این مبلغ برای یک کشور می‌تواند مفید باشد ولی برای یک شهر نمی‌تواند مفید باشد؟ مگر همهٔ کارهایی که شهرداری می‌کند پروژهٔ عمرانی است؟ می‌توانستید برای کارهای مطالعاتی هزینه کنید. (مهم‌ترین کارها در کشور ما ارزان‌ترین کارهاست! البته منطقی است! در عادل عرضه و تقاضا قرار دارد!) دوست گرامی نگویید نمی‌توان یا نمی‌شود، بگویید نمی‌توانیم یا بلد نیستیم.)
  4. جالب‌تر اینکه خبرنگاران وقتی می‌خواهند از این کار انتقاد کنند یا پیشنهاد دیگری برای خرج این ۳ میلیارد توام بدهند در مورد وام ازدواج صحبت می‌کنند. (*، پاراگراف پنجم). اصولاً شهرداری را چه به این کارها؟ نمی‌دانم چرا وقتی یک کار اشتباه انجام می‌شود کار اشتباه قبلی که شاید کمتر اشتباه است درست تلقی می‌شود! یعنی فقط می‌توان این پول را یا به لبنانی‌ها داد یا به جوانان؟
  5. سخنگوی شورای شهر منت بر سر ما گذاشته‌اند و گفته‌اند: «شهرداری برای كمك به بازسازی لبنان با توجه به مواد 16 و 17 قانون بودجه، نیازی به مصوبه شورا نداشته است و شهردار تهران با آگاهی نسبت به این موضوع، بر دریافت مصوبه شورا تاكید كرده است.». یعنی ما بهتون حال دادیم که از شورا اجازه گرفتیم وگرنه می‌تونستیم کمک کنیم بدون این که هیچ‌کس بفهمه. برید خدا رو شکر کنید. (*، پاراگراف چهارم)
  6. مملکت جالبی داریم. هرکس برای حرف‌هایش دلایل قانونی می‌آورد: (موافق: پاراگراف سوم) و (مخالف: بند دو و سه و چهار)

دوباره یک مطلب را یادآور می‌شوم که چرا مسئولان کشور در حضور خبرنگاران کارشان را اینگونه توجیه می‌کنند که مثلاً «مبلغ 3 میلیارد تومان با توجه به حجم پروژه‌های عمرانی، مبلغی نیست كه بخواهیم نگاه خاصی به آن داشته باشیم.»

  • چقدر از بودجهٔ کشور در سرمایهٔ مردم در دست مسئولان کشور حیف و میل می‌شود که ۳ میلیارد تومان برای آنها چیزی نیست؟
  • آیا حتماً باید شهرداری مثلاً ۳۰۰ میلیارد تومان پول داشته باشد تا کاری بکند؟
  • اگر مبلغی اضافه می‌آید آیا نمی‌توان عوارضی که شهرداری از مردم می‌گیرد کم کند؟ (با توجه به این که در اینجا (پاراگراف ششم) گفته شده شهرداری از سال ۶۸ از نظر مالی مستقل بوده.)
  • مگر تهران هزینه برای کار نرم‌افزاری ندارد که می‌گویید: «فقط كفاف كمك‌های نرم‌افزاری و فكری را می‌دهد و نمی‌توان به دلیل كم بودن این مبلغ – 3 میلیارد تومان – از آن در پروژه‌های عمرانی استفاده كرد.»؟
  • منظور از جملهٔ «به ظرایفی از این دست توجه كرده‌ایم» چیست؟ از این حرف چه مطلبی را می‌توان برداشت کرد؟

چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است. چه مهتابی باشد، چه لامپ کم‌مصرف، چه فانوس!

لیبرالیسم یعنی:

In Social on آوریل 28, 2008 at 11:09 ق.ظ

«لیبرالیسم یعنی چه؟ یعنی آزادی‌خواهی؛ یعنی من حاضرم بمیرم تا تو که مخالف من هستی، بتوانی حرفت را بزنی.»

حالا چی؟ هنوزم فکر می‌کنی لیبرالی؟

No country for this man

In Personal, Social on آوریل 14, 2008 at 3:55 ب.ظ

حقیقت اینه که کارای زیادی می‌شه کرد که من رو راضی کنه. ولی امروز فهمیدم همهٔ این کارها یک ویژگی مشترک دارن: حل مسئله! البته نه هر مسئله‌ای.

مسئله‌هایی وجود داره که وقتی حلشون می‌کنی می‌فهمی IQ بالایی داری. مثل مسئله‌هایی که تو مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها پیدا می‌شن. خصوصیت خیلی از این مسئله‌ها اینه که اگه تو حلشون نکنی بالاخره یکی میاد و حلشون می‌کنه. اینا چنگی به دل نمی‌زنه!

مسئله‌هایی وجود داره که دیگران، حتی اونایی که ادعا مسئله حل کنی‌شون می‌شه یا اونایی که توانایی حل کردن مسئله دارن، نمی‌خوان حلشون کنن! چه می‌دونم! شاید می‌ترسن نتونن. شاید منافعشون به خطر می‌افته. شاید می‌ترسن منافع بعضی‌ها به خطر بیافته. یا شاید هم فکر می‌کنن این یکی رو دیگه نمی‌شه حل! که من به شدت با این حرف مخالفم. هیچ مسئله‌ای وجود نداره که نشه حلش کرد. لازم هم نیست بیشتر توضیح بدم.

مسئله‌هایی وجود داره که حتی طرحشون هم به فکر آدما نمی‌رسه. مثالی که در این مورد می‌شه زد مثال همین مملکت ماست. من و همهٔ آدم‌هایی که تا حالا دیدم می‌تونن این مسئله رو ببینن. هر کس به اندازه‌ی درک و فهم و موقعیتی که داره مسئله رو مهم یا بغرنج می‌بینه. تورم، فقر (اقتصادی و علمی و فرهنگی)، بیماری‌های روانی، ناامیدی، عدم آسایش و امنیت و… . لازم نیست من نام ببرم. یه نگاهی به هرم مازلو که بندازی و یه کم که با زندگی خودت تو ایران مقایسه کنی، مسئله‌ها رو در میاری. یه بار فقط خودتو در نظر بگیر و به هرم نگاه کن. ببین کجای هرم هستی. ببین کجاها ارضا شده و کجاها نه. یه بار دیگه مردم عامه‌ی ایران رو ببین و این مقایسه رو انجام بده. بعد فرق خودتو با مردم ایران ببین. من وقتی این مقایسه رو انجام می‌دم احساس می‌کنم مردم دارن بهم می‌گن: «بیخودی سرتو درد نیار، مشکلات ما با مشکلات تو فرق داره. مشکلی که تو حس می‌کنی مشکلی نیست که ما حس می‌کنیم. تو کاری برای ما نمی‌تونی بکنی. بهتره بری یه جایی که مشکلاتشون با مشکلاتی که تو می‌بینی یکی باشه.» خُب راست می‌گن! من اگر بخوام مفید باشم باید مسئله‌ای رو حل کنم که مسئلهٔ اجتماع باشه. تا وقتی که بستر حل مسئله وجود نداشته باشه حل مسئله بی‌فایده است. چون حل مسئله‌ای که احساس نمی‌شه خودش یک مسئله تلقی می‌شه و با راه حل مقابله می‌شه. اجتماع‌های دیگه هم وضعیتی تقریباْ مشابه دارن؛ البته برعکس. مسئله‌هایی که من احساس می‌کم اونجا وجود نداره. اونا مسائل خاص خودشون رو دارن که من نه می‌فهممشون و نه تجربه‌شون کردم.

هیچ مسئله‌ای برای من نیست! هیچ جایی هم برای زندگی کردن من نیست!

نوبت ما هم می‌شود

In Social on آوریل 12, 2008 at 8:11 ق.ظ

فکر کنم پنج‌شنبه بود که خبر تعویض وزرای اقتصاد و کشور را در روزنامه‌ها خواندیم. همهٔ ما می‌دانیم که تعویض بی‌رویهٔ مدیر یک سازمان چه هزینه‌هایی برای آن سازمان دارد، در حالی که دولت نهم همیشه ادعا می‌کند هزینه‌های دولت را کم کرده است.

آقای احمدی‌نژاد اگر به یکی از قول‌های انتخاباتی‌اش عمل کرده باشد، همان کابینه‌ی هفتاد میلیونی است! تصمیم گرفتم برای دورهٔ بعد به احمدی‌نژاد رأی بدم، شاید اواخر سال هشتم تونستم وزیر شم! فکر کنم وزیر «ارتباطات و فناوری اطلاعات» یا «علوم» با روحیات من سازگار است!

درخت مطبوعات وزن کم کرد

In Social on مارس 18, 2008 at 8:04 ق.ظ

امروز تو چند تا روزنامه خبر لغو شدن چند تا نشریه رو دیدم: دنيای تصوير،بازنگری، صبح زندگی، تلاش، به سوی افتخار، ندای ایران، هفت، شوکا و هاوار.

ترانه علیدوستی متن کوتاه قشنگی تو روزنامه‌ی کارگزاران در این مورد نوشته. البته کسای دیگه‌ای هم هستند. خود خبر رو هم می‌تونید اینجا و اینجا ببینید.

چند روز پیش می‌خواستم اینجا متن کوتاهی در این مورد بنویسم که برای مبارزه (که از دید من بیشتر به توسعه شبیه است تا مبارزه) کارهایی مهم‌تر از رأی دادن هست که باید انجام بشه. چون فکر می‌کنم مهم‌ترین چیزی که مردم بهش احتیاج دارن نه فعالیت سیاسی، بلکه پرورش شعور، خرد، دانش و فرهنگ عامه است. این کار از طریق دانشگاه‌ها، رسانه‌ها و مطبوعات ممکنه.

گویا کسایی که قدرت را در دست دارند هم مثل من فکر می‌کنند!

می‌بخشیم، اما فراموش نمی‌کنیم!

In Personal, Social on مارس 12, 2008 at 7:51 ق.ظ

دیروز آقای حداد عادل توی از مردم به خاطر تورم و مسکن عذرخواهی کرد.

از وقتی خاتمی قبل از رفتنش از مردم عذرخواهی کرده، مُد شده همه‌ی سیاست‌مدارا از مردم تو پایان دوره‌ی کارشون عذرخواهی می‌کنند. یکی نیست بگه خاتمی اگه عذرخواهی کرد نه تنها دوباره کاندید ریاست جهموری نشد، بلکه الان دیگه هیچ پست دولتی هم نداره.

اگر عذرخواهی می‌کنی یعنی نتونستی کاری برای مردم انجام بدی، پس به چه حقی، با چه پشتوانه‌ای و با چه هدفی دوباره کاندید مجلس می‌شی؟


بگذریم…

مشغله‌ام کمی زیاد شده! به هدف ثبت وقایع هم که شده باید بگم پریشب تئاتر ملاقات بانوی سالخورده رو دیدم. پیشنهاد می‌کنم شما هم ببینید. اگه تونستم افکارم رو در موردش نظم بدم حتماً یه روز اینجا در موردش یه چیزی می‌نویسم.

پیامک فارسی، تجلی تمرکز افکار بر حاشیه یا یک فریب

In Social on فوریه 26, 2008 at 9:40 ب.ظ

چند روز پیش خبر جالبی از تلویزیون شنیدم که نمی‌دونستم باید بخندم یا گریه کنم. این خبر در مورد تغییر تعرفه‌ی پیام کوتاه بود که می‌تونید از اینجا بخونیدش.

چند نکته در این مورد به ذهنم می‌رسه:

  1. پیش‌بینی می‌کنم قیمت گوشی‌های موبایلی که زبون فارسی دارن گرون شن. دوباره باید منتظر یه نوسان احمقانه در بازار گوشی‌های موبایل باشیم. قضیه‌ی IMEI رو هیچ کس فراموش نمی‌کنه.
  2. می‌گن برای گوشی‌هایی که فارسی ندارن فونت فارسی درست می‌کنیم ولی به این نکته توجه نمی‌کنن که مشکل با داشتن فونت حل نمیشه. گناه اون آدم‌هایی که موبایل‌هاشون زبون فارسی نداره یا حتی گوشی قدیمی دارن که زبون فارسی نمی‌تونه داشته باشه چیه!
  3. اصلاً چه معیار مشخصی برای تشخیص زبان در یک پیام کوتاه وجود داره؟ مثلاً من اگر بخشی از پیامم فارسی و بخش دیگرش انگلیسی باشه قیمت اون پیام کوتاه چطور حساب می‌شه؟ یا اگر من بخوام علامت :-) برای کسی بفرستم یا بخوام emailم رو برای کسی بفرستم یا بخوام Contactم یا Business Card خودم رو برای کسی با sms بفرستم چه گناهی کردم که باید پول بیشتری بدم؟ اصلاً فکر نمی‌کنم کسی توی مخابرات بدونه Business Card چیه!
  4. از دیدگاه فنی تنها روش اساسی برای حل مشکل تقریباً دوبرابر شدن حجم پیام کوتاه فارسی تغییر استانداردهای کدگذاری در گوشی‌ها و شاید شبکه باشه. اینکه بدون دستکاری در گوشی‌ها بشه حجم پیام کوتاه رو کم کرد به نظر من یا خیال واحیه یا یه فریب!
  5. به این نکته توجه کنین که اگر نشه این کار (کم کردن حجم پیامک‌های فارسی) رو کرد حجم پیام‌های ارسالی در یک بازه‌ی زمانی مشخص دوبرابر می‌شه. به همین سادگی! باید منتظر نرسیدن smsهاتون باشید.
  6. حالا همه‌ی مشکل‌های موبایل توی مملکت ما حل شده که اینا رفتن سراغ این چیزا؟ خیلی واضحه که اموری در مخابرات وجود داره که اولویت تخصیص بودجه برای اونا بیشتر از فارسی کردن پیامک‌ها است.
  7. نمی‌دونم چرا آقای وزیر مخابرات فکر می‌کنه این‌طوری به حفظ زبان فارسی کمک کرده. زبانی که در ارتباطات الکترونیکی استفاده می‌شه یه ساختار خاص داره که از ماهیت عصر الکترونیک نشأت می‌گیره. مثلاً صرفه‌جویی در زمان و حجم باعث نوشتن u به جای you می‌شه، نه اینکه مثلاً جوونا دشمن زبان فارسی هستن. هیچ کس از دستورزبان و ساختار الکترونیکی زبان فارسی که تو چند سال اخیر شکل گرفته تو نوشتن یه نامه روی کاغذ استفاده نمی‌کنه یا با اون رمان نمی‌نویسه، مگر در مواقعی که تأکید به اون ساختار لازم باشه. آقای وزیر و دوستان آقای وزیر، بهتره یه فکری برای علافی جوونای توی خیابونا بکنین تا زبان فارسی داغون نشه؛ نه این که با پیامک ور برین.
  8. فکرشو بکنین که همه بخوان تایپ فارسی با موبایل رو یاد بگیرن. من یه بار امتحان کردم. تایپ کردن یه پیامک حدوداً 5 برابر بیشتر طول می‌کشه. ممکنه من اونقدر بیکار باشم که بالاخره یاد بگیرم فارسی تایپ کنم ولی خیلی‌ها حوصله و وقت این کار رو ندارن. بنابراین یا فینگیلیش تایپ می‌کنن و بیخیال صرفه‌جویی اقتصادی می‌شن یا فکر می‌کنن اکه زنگ بزنن ارزون‌تر تموم می‌شه. پس این کار نه تنها کمکی به زبان فارسی نمی‌کنه بلکه ضدکمکی! هم به ترافیک شبکه‌ی تلفن همراه می‌کنه.
  9. ادعا می‌کنم اگه برای این پست بیشتر وقت بذارم می‌تونم این موردها رو بیشتر کنم!

با همه‌ی این حرف‌ها اگه یه کم دقت کنین می‌بینین این حرف‌هایی که من زدم همه‌اش از روی ساده‌لوحیه! هر sms فارسی 60 کاراکتره و هر sms انگلیسی 160 کاراکتر. حالا به محاسبات زیر توجه کنید:

هزینه‌ی یک sms فارسی 144 کاراکتری (طبق تعرفه‌ی جدید بر حسب ریال):

3 * 89 = 267

هزینه‌ی یک sms انگلیسی 144 کاراکتری (طبق تعرفه‌ی جدید بر حسب ریال):

1 * 222 = 222

هزینه‌ی یک sms فینگیلیش 144 کاراکتری (طبق تعرفه‌ی حاضر (قدیم) بر حسب ریال):

1 * 147 = 147

هینطور که می‌بینیند این تغییر تعرفه اصلاً هم به خاطر کم درایتی مدیرا نیست، بلکه برعکس! جداً آدم‌های باهوشی توی این مملکت مدیریت می‌کنن، ولی هوششون رو برای چی صرف می‌کنن؟

300

In Social on فوریه 17, 2008 at 6:27 ق.ظ

شورای نگهبان دیروز اعلام کرد صلاحیت 300 نفر از کاندیداهایی که رد صلاحیت شده بودند را تأیید کرده است!

نمی‌دونم کدوم قانون داره به این مملکت حکمرانی می‌کنه که هر از چند گاهی معیارهاش تغییر می‌کنه. یه روز صلاحیت آدم‌ها رو تأیید می‌کنه و روز دیگه رد. اصلاً بهتره بگم قانونی وجود نداره.

توی یه مملکت درست و حسابی قانونه که ارزش گزاره‌ها رو تعیین می‌کنه. جایی که با شهروندی رفتاری می‌شه که ممکنه اون رو ناراحت یا مدعی کنه فقط قانون می‌تونه حق رو تعیین کنه. اون چیزی که من به عنوان قانون قبول دارم حداقل دو خصوصیت زیر رو باید داشته باشه:

  • پیروی از قانون اساسی: قانون اساسی به رفراندوم گذاشته شده بنابراین اگر قانونی بر اساس قانون اساسی تعیین بشه کسی نمی‌تونه در مورد بحثی بکنه.
  • ارزش جهانشمول: قانون به گزاره‌ای می‌گن که بر حسب زمان و مکان ارزشش تغییر نکنه. بنابراین من قبل از این که کاری بکنم می‌تونم بفهمم موضع قانون در برابر این کار چیه. در حقیقت قانون اعمال مجاز و غیر مجاز رو برای مردم شرح می‌ده.

بنابراین هر کاندیدایی منطقاً باید بتونه قبل از این که کاندید بشه تأیید صلاحیت یا رد صلاحیت خودشو پیش‌بینی کنه. و حتی اگه اونقدر IQ نداشته باشه که این کار رو بکنه باید بتونه دلیل رد صلاحیت شدن خودشو بفهمه.

تأیید صلاحیت 300 نفر از کاندیداهای رد شده، نه تنها خبر خوشی برای طرفداران آزادی نیست بلکه رفتار سلیقه‌ای و غیر قانونی در امور قضایی را آشکارتر می‌کند و صلاحیت تأیید کنندگانِ صلاحیت کاندیداها را زیر سؤال می‌برد.

تعبیر کابوس جورج

In Social on فوریه 10, 2008 at 10:07 ق.ظ

این متن بخشی از کتاب 1984 نوشته‌ی جورج اورول است:

“… فی المثل باور داشت که هواپیما را “حزب” اختراع کرده. در مدرسه آموخته بود. (وینستون به یاد آورد که در اواخر دهه‌ی پنجاه، در دوران دانش‌آموزی‌اش، “حزب” ادعا می‌کرد که هلیکوپتر اختراع کرده، ده دوازده سالی بعد، در دوران تحصیل جولیا ادعای اختراع هواپیما را می‌کرد و یک نسل که می‌گذشت، لابد ادعای اختراع موتور بخار را هم می‌کرد.)…”

این متن هم بخشی از درس “پرواز” در کتاب فارسی سوم دبستان است:

“…می‌دانید نخستین بار چه کسانی در آسمان پرواز کردند؟ حدود هزار و صد سال پیش “عباس بن فرناس” یکی از دانشمندان مسلمان، بال‌هایی برای پرواز ساخت. او با آن بال‌ها به پرواز درآمد و پس از مدتی به زمین نشست. حدود صد سال پیش نیز جوانی آلمانی به نام “اتو” با تقلید از پرندگان بال‌هایی ساخت و در آسمان پرواز کرد. نخستین هواپیما را هم دو برادر به نام ویلبر رایت و ارویل ساختند و با آن پرواز کردند….”

 

چه شباهتی!

به سلامتی آزادی

In Social on فوریه 6, 2008 at 9:42 ب.ظ

کیوان آزاد شد. سه‌شنبه‌ی هفته‌ی پیش.

به سلامتی آزادی

چرخش مفاهیم

In Social on ژانویه 25, 2008 at 7:49 ق.ظ

مطمئنم وقتی یه سر به وبلاگ من می‌زنی و با یه پست طولانی مواجه می‌شی اولین تصمیمی که می‌گیری اینه که بعداً بخونیش ولی خودت هم می‌دونی هیچ وقت فرصت نمی‌کنی!

این پستی که امروز گذاشتم رو خیلی دوست دارم. البته ممکنه اون چیزی که نقل می‌کنم دیده باشی ولی وقتی خودم برای بار دوم بعد از مدت‌ها خوندمش بدون وقفه تا آخرش رو خوندم. فقط تا جایی که چند تا علامت # گذاشتم همین الان بخون! بقیش رو نمیخواد بخونی!

محمود و ماهاتیر، مقایسه‌ی دو دیدگاه

نویسنده: ناصر معتمد

چندی پیش آقای محمود احمدی نژاد, شبکه دو سیما را به انجام مصاحبه ای در نهاد ریاست جمهوری دعوت کرد .چند ماه قبل از آن هم شبکه دو سیما آقای ماهاتیر محمد نخست وزیر اسبق مالزی را جهت انجام مصاحبه ای مشابه به استودیوی گفتگوی ویژه خبری شبکه دو فرا خواند.

اگرچه تکرار تجربیات کشورها عینا ممکن نیست و الگوهای توسعه هر کشور با مقتضیات همان کشور قابل تدوین است , با اینحال شما را به مرور بخشهای مشابه دو مصاحبه (وبصورت تکمیل یافته با گزیده‌هایی از سایر اظهارات بیان شده) دعوت میکنیم:

***

محمود احمدی نژاد: دسترسی ما به انرژی هسته ای معادلات دنیا را به سرعت تغییر خواهد داد. نه آمریکا و نه هیچ کشور دیگری توان حمله و آسیب رسانی به جمهوری اسلامی ایران را ندارند، زیرا کارشناسان ما بطور دقیق تمامی حرکات آنان را مورد تحلیل قرار می دهند.

ماهاتیر محمد: اگر قدرت اقتصادی داشته باشید، دولت شما قدرت دارد از کشور دفاع کند. چرا که ازتجارت و کارآفرینی قدرت حاصل میشود ومیتواند جهت دفاع هم بکار گرفته شود. ما نتوانستیم کشور صنعتی شویم چون مستعمره بودیم . بعدها “در کنار هم” در رقابت شرکت کردیم.ما کشوری فقیر با درآمد سرانه 300 دلار بودیم که با حفظ” ثبات سیاسی” , تولید ناخالص خود را از 12 میلیارد دلار به 230 میلیارد دلار رساندیم.

####################################

***

محمود احمدی نژاد: ما دنبال مردمی سازی هستیم نه خصوصی سازی. مشارکت مردم را بصورت مستقیم به شکل سهام عدالت و بصورت غیر مستقیم به شکل واگذاری در بورس انجام میدهیم. ما مخالف سرمایه گذاری نیستیم، بلکه مخالف تبعیض و تصرف منابع مالی توسط عده قلیلی هستیم.

ماهاتیر محمد: مادر کنار حقوق اکثریت به حقوق گروه‌های کوچک هم توجه کردیم به طوریکه مخل حقوق گروه اکثریت نشود. نتیجه آنکه سطح فقر از 32 به 4 درصد رسید. نه اینکه به هر قیمتی باید به توسعه رسید اما به هر حال باید قیمت آنرا بپردازید. همانقدر که به فقرا رسیدگی می‌شود به ثروتمندان هم باید رسیدگی شود. ما معتقديم سود بخش خصوصي از طريق ماليات به دولت نيز مي‌رسد. دولت 28% از سود بخش خصوصي را به عنوان ماليات دريافت مي‌كند در عوض دولت هيچ سرمايه‌گذاري در زمينه‌اي كه بخش خصوصي فعال است نمي‌كند.

***

محمود احمدی نژاد: در “9 ماهه گذشته” صادرات غیر نفتی 41 درصد افزایش یافته است. “در همین یکسال اخیر” مبادلات ما با کشورهای دیگر سرعت چشمگیری داشته است …”امسال” 6000 میلیارد تومان پروژه‌های زود بازده را فعال کردیم….تقاضای سرمایه‌گذاری “در 9 ماهه اول امسال” 91 درصد رشد داشته است.

ماهاتیر محمد: يك دولت نمي‌تواند در كوتاه مدت كاري انجام دهد. من معتقدم بايد يك دوره ده ساله باشد. زيرا طرح‌هاي توسعه نيازمند اين دوره است. گاهی برای اینکه سیاست‌های خود را عملی کنید مدت زمان زیادی احتیاج دارید. وقتی رهبران سریع عوض می‌شوند ایده‌ها به همراه آنها فراموش می‌شود.

***

محمود احمدی نژاد: اگرکشوری رقیب ماست، باید نقطه ضعف او را بشناسیم. سیاست فعال یعنی همین، چرا غربیها در کار ما دخالت میکنند؟ چرا ما دخالت نکنیم؟ دیدیم نقطه آسیب غرب همین جاست. ما دیدگاه‌های ملت ایران را برای ” دنیا” تشریح کرده‌ایم. پیشرفت ملت ایران در مسائل علمی و سیاسی امروزه به الگویی برای “تمامی جهان” تبدیل شده است.

ماهاتیر محمد: ما مي‌توانيم در مالزي فقط به فكر شكست همسايه ابرقدرتـــــي مثل چين باشيم و همواره درحال جنگ باشيم، اما ما به خود مي‌گوييم: بهتر است از يك كيك كه درحال ترقي و رشد است، لقمه‌اي اندازه خود برداريم نه كل كيك را كه در آن بمانيم. ما دو گزینه داشتیم: خارجی‌ها با تکنولوژی خود کشور ما را صنعتی کنند یا خودمان توسعه پیدا کنیم. از آنجا که 30 -40 سال طول می‌کشد تا یکی از این تکنولوژی‌ها را بیاموزیم پس گزینه اول را انتخاب کردیم. قرار نیست تکنولوژی در سیاست وارد شود.

***

محمود احمدی نژاد: دشمنان هروقت امکان ضربه به ما داشتند کوتاهی نکردند. ما اعلام کردیم اگر شما ادعا دارید ما هم ادعا داریم. نپذیرفتند مناظره کنیم. هر کشوری که هسته‌ای شد تحت فشار آمریکا قرار گرفت. برای هسته‌ای شدن تقریباً هیچ هزینه‌ای نداده‌ایم.

ماهاتیر محمد: ایران روش رویارویی با غرب را در پیش‌رو گرفته است. ما در مالزی اراده کردیم هرچه که خوب بود از شرق و غرب بگبریم. اين سياست در زماني اتخاذ شد كه كشورهاي تازه استقلال يافته مي‌خواستند از شر خارجيان راحت شوند و شركت‌ها را ملي نمايند، اما مالزي برعكس عمل كرد. اين اصلي است غيرقابل گريز كه ما بايد با كشورهاي ديگر و حتي با قدرتهاي بزرگ در تعامل و ارتباط باشيم.

***

محمود احمدی نژاد: ما اگر ده سال بقيه کارها را تعطيل کنيم و به صورت متمرکز بر روی انرژی هسته‌ای کار کنيم می‌توانيم 50 سال جلو برويم و اين کار می‌ارزد.

ماهاتیر محمد: اگر به فن آوری اطلاعات توجه نکنیم یکبار دیگر از غرب عقب خواهیم افتاد. تحقیقات در اکثر دنیا انگلیسی است باید به این دانش دستیابی بکنیم و علوم را به انگلیسی آموزش دهیم. مديران و نخبگان موفق خارجي را مي‌آوريم تا روش‌هاي نوين را به اندوخته‌هاي ما اضافه كنند.

***

محمود احمدی نژاد: اشتغال آفرینی همان آوردن پول نفت است.

ماهاتیر محمد: ما اجازه داديم كه شركت‌هاي خارجي بيايند وتکنولوژی بیاورند و كارهايي را انجام دهند كه ما توان انجام آن را نداشتيم. شهروندان مالزي توسط خارجي‌ها استخدام شدند و علم و دانش كسب كردند. ما نه تنها ايجاد شغل كرديم بلكه تخصص نيز بدست‌ آورديم.خارجی‌ها سرمایه‌های زیادی آوردند و اشتغال ایجاد کردند و ما امروز توانسته‌ایم نیاز سایر کشورها را برطرف کنیم.

***

محمود احمدی نژاد: بخشی از وظیفه دولت مبارزه با فساد و مبارزه با مافیایی است که از گذشته داخل حکومت راه پیدا کرده است و ارتباطات و مقررات را می‌شناسد. ما در مبارزه با رشوه‌خواری و رانت‌خواری مصمم هستیم.

ماهاتیر محمد: برای مبارزه با فساد اطمینان حاصل کنید که روند ساده و کوتاه است . مردم رشوه میدهند تا فرآیند پیچیده را ساده کنند.

***

محمود احمدی نژاد: با اجرای عدالت است که کشور ساخته می‌شود. همه باید در جهت اجرای عدالت گام بردارند. توزیع سهام عدالت همان توزیع پول نفت بر سر سفره‌های مردم است.

ماهاتیر محمد: بیش از صد آیه در قرآن درباره عدالت است اما به شیوه‌های آن اشاره نکرده است. ما این شیوه را برای اجرای عدالت انتخاب کردیم. اگر عدالت نباشد مهم این نیست که در چه راهی هستید. اگر عدالت هست مهم این نیست که از چه شیوه‌ای استفاده کرده‌اید.

 

وقتی این مقاله رو می‌خونم تازه می‌فهمم که اختلاف مدیریت در خارج از ایران و آنچه که مدیریت نامیده می‌شده توی ایران چیه! وقتی اساس فکری آدما با هم فرق داشته باشه مطمئناً رفتارهاشون هم با هم فرق داره. حالا هر چقدر هم که تئوری‌های مدیریت بخونیم و مدیریت استراتژیک بلد باشیم و… .

فکر می‌کنم کم کم باید بفهمیم که خیلی از واژه‌ها و اصطلاح‌ها با گذشت زمان تغییر معنی می‌دهند.

آنچه که دشمنی خوانده می‌شد امروز رقابت خوانده می‌شه. مدیرا و سیاست‌مدارای ایران فکر می‌کنند دیگران دشمنشون هستند ولی مدیرا و سیاست‌مدارای خارجی فکر می‌کنند که چطوری می‌شه از دیگران استفاده کرد تا به اهداف مورد نظرشون برسن. حالا ممکنه به این دلیل با یکی دشمن بشن، با یکی دوست بشن یا حتی از یکی سوءاستفاده کنن. ولی اساس فکری توی همه‌ی موارد یه چیزه: رسیدن به هدف نشانه گیری شده. سیاست‌مدارای ایران هنوز نفهمیدن چرا امریکا قوی‌ترین ارتش دنیا رو داره: به دلیل این که قوی‌ترین دانشگاه‌ها رو داره، به دلیل این که قوی‌ترین مدیرا رو داره. از تجارت و کارآفرینی قدرت حاصل می‌شه ولی هواپیما و تانکی که از این و اون می‌خری نه می‌تونه از مملکت دفاع کنه و نه رونق اقتصادی برای مردم میاره.

نمی‌دونم چرا همه تو ایران فکر می‌کنن کسی که پول‌دار شده یا دزدی کرده یا آدم کشته یا کلاه‌برداری کرده یا به هر حال حق یه نفر رو ضایع کرده. ما در ایران به جای این که فقیرا رو در کنار ثروتمندا قرار بدیم همیشه اونا رو در مقابل هم قرار می‌دیم.

من از واژه‌ی “خودکفایی” خیلی بدم میاد! توی کلاس‌های مهندسی همه می‌گن چرخ رو نباید دوبار اختراع کرد. یعنی چی خودکفایی وقتی که به کالایی احتیاج داریم که نمی‌تونیم بسازیمش ولی می‌خوایم صبر کنیم تا به اصطلاح دانشمندان ایرانی خودشون اونو از اول بسازن. اصلاً این یه خیال باطله چون اولاً تا بخوایم تو ایران اونو بسازیم خارجی‌ها یه دونه بهترشو می‌سازن، این خوش‌خیالیه که فکر کنیم از خارجی‌ها باهوش‌تریم. دوماً اگر قرار باشه همه چیز رو توی ایران بسازیم، باید همه‌ی مردم ایران توی کارخونه‌ها و مراکز مطالعاتی کار کنن تا بشه این چیزها رو تولید کرد. این کلمه‌ی خودکفایی یه فریب کمونیستیه.

چرا با اینکه توی ادارات هزینه‌های هنگفتی برای استقرار IT می‌شه، فرآیندها از قبل هم طولانی‌تر شدن. اصلاً من از مدیرا می‌پرسم واقعاً می‌دونن برای چی برای سیستم‌های IT هزینه می‌کنن؟ این که ما از IT استفاده می‌کنیم یه ضرورت یا یه اصل نیست، بلکه یه احتمالاً یه نیازه؛ که اگه نیازی نداشته باشیم دلیلی نداره خرجی بکنیم. منظورم اینه که افراد تو سازمان به این نتیجه برسن که فلان فرآیند باید یه بخش‌هاییش اتوماتیک بشه … . وقتی کارمندهای یه سازمان مفهوم نوین ارتباطات رو نمی‌فهمن یا نمی‌دونن Search در IT یعنی چی، چظور می‌تونن از سیتم‌های IT استفاده کنن. حرفام زیاد شد، اینو می‌خواستم بگم که اگه نگاه درستی به فرایندها توی یه سازمان دشته باشیم می‌فهمیم که علت اصلی رشوه گرفتن، شلوغی‌ها توی ادارات، هزینه‌های اضافی و حیف و میل شدن منابع ارباب رجوع‌ها یا کارمندان یا مردم نیستند، بلکه ساختار نامناسب فرآیندها است. گرچه این موضوع نه فقط توی ادارات و سازمان‌ها قابل درکه، بلکه توی اجتماع هم دیده می‌شه و خیلی رفتارهای مردم رو هم می‌تونین با این نگاه درک کنین. مثل هل دادن همدیگه توی ایستگاه مترو، عادت مسافرکشی غیرتاکسی‌ها، عادت نکردن مردم ایران به ایستادن توی صف‌ها و هزار تا چیز دیگه که هر روز می‌بینیم.

سعی می‌کنم این جمله رو هیچ‌وقت فراموش نکنم: مردم رشوه می‌دهند تا فرآیند پیچیده را ساده کنند.

شلینگ، استیگلیتز، احمدی‌نژاد، مردم

In Economics, Social on ژانویه 14, 2008 at 10:57 ق.ظ

توماس شلینگ

حدود یه هفته‌ی پیش دانشگاه شریف از توماس شلینگ برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد سال 2005 دعوت کرده بود. مجله‌ی شهروند امروز با آقای شلینک مصاحبه‌ی کوتاهی در مورد شرایط اقتصادی ایران داشت. اگر علاقمند بودید می‌توانید این مصاحبه را در شماره‌ی 9 دی 1386، صفحه‌ی 67 ببینید.

“…در مورد کشور من، این نکته اهمیت دارد که ما با درآمدهای کلان نفتی مواجه هستیم و مردم توقع دارند بازتاب درآمدهای نفتی را در زندگی خود ببینند. گاهی رشد قیمت منابع طبیعی در کشورهای غنی از این منابع سبب می‌شود آن کشور با درآمدهای کلانی مواجه شود. در این شرایط بهترین راه برای سرمایه‌گذاری چیست؟ می‌خواهم نظر شما را در مورد رشد درآمدهای نفتی ایران و بهترین راهی که می‌شود از این منابع استفاده کرد، بدانم.

در مورد ایران اطلاعات زیادی ندارم. اما خوانده‌ام و شنیده‌ام که ایرانی‌ها هیچ‌گاه به درستی از منابع خود استفاده نکرده‌اند. فراموش نکنیم که مهم‌ترین هدف سرمایه‌گذاری در بخش‌های مختلف اقتصادی، تأمین رفاه اجتماعی و ایجاد رشد اقتصادی است. از جمله این بخش‌ها می‌توان به سرمایه‌گذاری در بخش‌های راه‌سازی، جاده‌سازی، زیرساخت‌های صنعتی و آموزشی، دانشگاه و سیستم‌های ارتباطی و مخابراتی اشاره کرد. برای من که این روزها نگاه ویژه‌ای به مسایل اجتماعی دارم، سرمایه‌گذاری‌ها باید به بهبود مسایل اجتماعی منجر شود. به‌نظر من حتی اگر بخشی از جمعیت یک کشور از توانمندی‌های لازم برای برقراری ارتباط سالم و پویا با دیگران و بازارهای جهشی برخوردار نبودند، باید بیشترین سرمایه‌گذاری در توسعه‌ی سیستم‌های ارتباطی باشد زیرا این مسأله زمینه‌ساز رشد اجتماعی است. در این بخش باید به آموزش کودکان توجه زیادی کرد و در صورتی که در کشوری به دلیل هزینه‌های کلان مدرسه برخی امکان ادامه تحصیل را پیدا نمی‌کنند باید سرمایه‌گذاری کلانی در این بخش انجام شود. اما اگر قیمت منابع طبیعی به یکباره رشد کرد؛ برای مثال قیمت نفت که از 50 دلار به 100 دلار رسید؛ در این شرایط باید سرمایه‌گذاری در سیستم‌های مالی انجام شود. این در شرایطی است که کشور نیازی به سرمایه‌گذاری در حوزه‌های داخلی نداشته باشد. با این پول کلان نباید در بخش‌هایی سرمایه‌گذاری کرد که در کوتاه‌مدت، بهره‌وری بالایی دارد. بدترین راه برای دور ریختن این منابع، این است که درآمدهای کلان نفتی، خرج سیر کردن شکم و یا امور جاری دولت‌ها شود. در این زمینه برخی کشورها به‌خوبی دریافته‌اند که درآمدهای نفتی را نباید خرج امور جاری کرد. به طور مثال تزریق این گونه در آمدها به بودجه می‌تواند عواقب وخیمی برای کشورها داشته باشد. در این گوشه از دنیا، خیلی از دولت‌ها دوست دارند برای مردم رفاه ایجاد کنند و در این زمینه درآمدهای ناشی از گران شدن منابع طبیعی را خرج امور جاری می‌کنند که این سیاست‌ها، عواقب ناگواری از جمله تشدید تورم و شکاف بیشتر فاصله‌های طبقاتی ایجاد می‌کند. به نظر من بهترین راه برای سرمایه‌گذاری در حوزه‌هایی خواهد بود که رشد زیرساخت‌های مالی در سال‌های آتی را به دنبال خواهد داشت. به هر حال مسأله‌ی با اهمیت این است که منابع کلان مالی از جمله درآمدهای ناگهانی ناشی از افزایش قیمت نفت، نباید در یک بخش یا حتی یک کشور سرمایه‌گذاری شود زیر این مسأله آسیب‌پذیری سرمایه‌گذاری را افزایش می‌دهد. به عبارت بهتر باید این دارایی‌ها در بخش‌هایی سرمایه گذاری شود که با رشد قابلیت‌های انسانی و زیر ساخت‌های صنعتی و اقتصادی، اقتصاد آن کشور را در مسیر توسعه و رشد قرار دهد تا بیشترین بهره‌وری را ایجاد کند…”

جوزف استیگلیتز

هفته‌ی قبل شنیدم که آقای نهاوندیان قرار است همایشی در مورد جهانی‌شدن برگزار کند که در آن از افراد برجسته‌ای از قبیل جوزف استیگلیتز، برنده‌ی جایزه‌ی نوبل اقتصاد سال 2001 و ماهاتیر محمد، نخست وزیر سابق مالزی دعوت به عمل آمده بود. آقای استیگلیتز که در سال 1997 به ریاست اقتصاددانان بانک جهانی منصوب شد از طریق ویدئوکنفرانس سخنرانی کوتاهی داشته که بخشی از آن جالب است (متن کامل سخنرانی را می‌توانید در شماره‌ی 23 دی 1386 ببینید):

“…مشكل دوم كه بسياري از كشورها با آن مواجه هستند در مورد فروش نفت و ساير مواد معدني است. متاسفانه نفت به عنوان يك منبع طبيعي نمي‌تواند باعث ايجاد شغل شود و بدين ترتيب رقابت در بازار صادرات و واردات براي كشور مشكل مي‌شود. به اين دليل است كه بسياري از كشورها با داشتن منابع طبيعي غني، كشورهاي ثروتمند با مردم فقير هستند. و براي مبارزه با اين مساله بايد به ميزان تبادلات توجه كرد و تبادلات خارجي در اين رابطه بسيار موثر خواهد بود و البته بايد اطمينان حاصل شود كه اين موارد باعث ايجاد شغل مي‌شوند…”

محمود احمدی‌نژاد

آقای احمدی‌نژاد در تبلیغات انتخاباتی خود پیوسته از این موضوع صحبت می‌کرد که “نفت را سر سفره ملت می‌آوریم”.

مردم

شاید همین تبلیغات کلاسیک احمدی‌نژاد مانند رجایی‌پیشه‌گی یا حرف‌های شبیه حرف امام در مورد سر سفره آوردن و این حرفها یا به جای کت و شلوار، کاپشن پوشیدن و حامی مستضعف بودن‌ها دلیل مهمی برای رئیس‌جمهور شدن احمدی‌نژاد باشد.

 

حالا که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم خود من هم آن زمان فکر می‌کردم پول نفت باید به نوعی سر سفره‌ی مردم بیاید. ولی می‌بینم نظر اهل فن چیز دیگری است. نمی‌دونم ما کسی رو نداریم که به حرفش گوش کنیم یا این جبر تاریخه!

عیب از خودمان است!