آلیس

Archive for the ‘Personal’ Category

مناجات

In Personal on ژوئن 7, 2009 at 12:32 ق.ظ

امروز که بوی دروغ همه جا به مشام می‌رسه فقط تو هستی که راهی برای نفس کشیدن باز می‌کنی.

امروز که دست‌هامون خالیه، فقط می‌تونیم نظاره کنیم. نظاره کنیم که ببینیم تو چه تصمیمی برای سرنوشت ما گرفتی و فقط وقتی به این فکر می‌کنم آروم می‌شم.

دلم می‌خواد می‌تونستم برات گریه کنم. بپرم تو آغوشت و از این همه ظلم و وقاحت و دروغ فرار کنم. دلم می‌خواد تو به من آرامش بدی و دردها و رنج‌هامو تسکین بدی. دلم می‌خواد به تو پناه ببرم.

از شر دروغ، از شر تهمت، از شر ظلمی که تو چشمای آدما می‌شه دیدشون و از شر چیزهایی که تو چشمای آدما نمیشه دیدشون. از شر خواب‌هایی که برامون دیدن، از شر حقارت‌هایی که برامون تدارک دیدن. از شر فساد، خفقان، ظلم و ستم!

خدایا، یادمه یه روزی همین جا ازت خواستم همه چیزمو ازم بگیر و به من عشق بده. امروز ازت می‌خوام همه چیزمو ازم بگیر و به بشر آزادی بده.

خدایا، کمکمون کن درست رو از غلط تشخیص بدیم. چشمی بده که باش بتونیم حق رو از باطل جدا کنیم.

خدایا، قدرتی بده تا خطاها و راستی‌ها رو بیاد بسپاریم.

خدایا، ذهنی بده تا باهاش بتونیم بهتر فکر کنیم و تصمیم درست‌تری بگیریم.

خدایا، قدرت بیانی بده تا درستی‌ها رو بتونیم برای آدم‌ها شرح بدیم.

خدایا، قدرت تشخیص حق از باطل رو به مردم بده.

خدایا، قدرت واقعی این مردم رو بهشون بده تا اراده کنن و طلب کنن اونچه که می‌خوان رو.

خدایا، این مردم رو باهم متحد کن تا باهم برای سرنوشت خودشون تصمیم درستی بگیرن.

خدایا، همه‌ی این‌ها رو هم که بدی تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمی‌افته.

خدایا، قدرت درک حکمت خودتو بهمون بده.

خدایا، قدرت صبری به ما بده تا تصمیمات تو رو بتونیم درک کنیم.

خدایا، این مردم رو از شر دروغ در امان بدار.

 

من می‌ترسم خدا! به کمکت احتیاج دارم. من می‌ترسم!

شب بی‌نهایت‌ها

In Personal on اکتبر 22, 2008 at 9:46 ب.ظ

امروز اومدم کرج. چه لذتی داشت دیدن پدرم وقتی از دور داشت می‌اومد سر قرار! اما وقتی رسیدم خونه یهو دلم هُرری ریخت. آرامش و روزمرگی‌اش هوای اونجا رو سنگین کرده بود. ولی گذشت! کمی میوه، کمی خوش و بش، و کمی هم تعریف از این‌ور و اون‌ور.

بعد از ظهر رفتم آرایشگاه. از پله‌ها که داشتم میومدم پایین دلم خواست این پله‌ها هیچ وقت تموم نشه! ولی به‌سرعت رسیدم به طبقه‌ی اول. چه بویی میومد! بویی که منو یاد خاطرات چند سال پیشم می‌انداخت. حس بویایی عجب حس عجیبیه! یه دفعه کلی خاطره یاد آدم میاره که از بس زیاده فقط گیجشون می‌شی، بدون این که چیزی بفهمی. تو خیابون که بودم دلم نمی‌خواست برسم به آرایشگاه. می‌خواستم همین‌جور برم. برم و دور شم. از خودم و از هر چیزی که می‌شناسم. رسیدم به آرایشگاه. نشستم و دیدم دیگه دلم نمی‌خواد از جام بلند شم! ای کاش من و چک چک قیچی سلمونی تا بی‌نهایت پیش هم تنها بودیم. وقتی رسیدم خونه مامانم گفت می‌ری حموم یا شام می‌خوری. نمی‌دونم چرا گفتم شام بخوریم! یه ماست خیار درست کرده بود که توش گردو و کشمش هم داشت. با یه چیز دیگه که فکر کنم لایه‌های نازک تربچه بود. خیلی خوردم. مطمئنم اگه از سردی ماست سردم نمی‌شد یا تموم شدن ماست جلوی خوردنمو می‌گرفت یا ترکیدن من! بعدش رفتم حموم. زیر دوش به خودم و آدما فکر می‌کردم. به این که آدما چقدر زود فراموش می‌کنن. قول‌هایی رو که خودشون به خودشون می‌دن و قول‌هایی که به دیگران می‌دن و قول‌هایی که دیگران بهشون می‌دن! و به کوچکی خودم! به وبلاگم هم فکر کردم! به این که دیگه به درد خوندن دیگران نمی‌خوره. به این که شده تریبون اعترافات من. شده قتلگاه خودم! ملت چه گناهی کردن که باید این اراجیف رو بشنون! دوش باز بود! آب گرم داشت رو سرم می‌ریخت. نمی‌تونستم دوش رو ببندم. دلم می‌خواست یا غرق می‌شدم یا می‌شدم عین یه خیار پلاسیده!

دهن لق!

In Personal on اکتبر 15, 2008 at 10:06 ب.ظ

امروز بعد از اینکه از شرکت اومدم بیرون، بعد از اینکه تلفنم با دوستام تموم شد، دوباره یاد فال دیشب افتادم. اصلاً فکر نمی‌کردم این همه حرف دقیق در مورد اوضاع بزنه. از چهارراه امیرآباد تا سر بلوار کشاورز پیاده‌روی کردم. همین‌طور که قدم می‌زدم، انگشتم رو نگه داشته بودم جلوی نرده‌های موزه هنرهای معاصر و داشتم blame it on the moon گوش می‌کردم. همزمان داشتم به یکی از بیت‌های فال دیشب فکر می‌کردم:

شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام

برخورد انگشتام با نرده‌ها آرامش عجیبی ایجاد می‌کرد. بعضی وقتا هم نوازش تیز شاخه‌های مورد، چاشنی این آرامش می‌شد. یاد نوازش‌های خدا افتادم. اونا هم تیزن!

Gonna blame it on the moon,

Didn’t want to fall in love again so soon.

I was fine, feeling strong,
Didn’t want to fall in love with anyone.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon.

I was happy to be free
Didn’t think I’d give myself so easily.

Guilty feelings in the night
As I wonder is it wrong to feel so right.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon

So I’ll blame it on the moon

پرسه

In Personal on اکتبر 10, 2008 at 10:49 ق.ظ

ایستادم تا همه سوار بشن. اولین باری بود که این کار رو می‌کردم. خیابون اِنقدر شلوغ بود که اگه ده قدم از کلارینت نواز دوره گرد دور می‌شدی دیگه نمی‌تونستی صداشو بشنوی. یک لحظه تو فکرم همه‌ی آدمای تو خیابون رو حذف کردم. ماشین‌ها رد می‌شدن اما هیچ آدمی توشون نبود، بساط دست فروشا پهن بود، مغازه‌ها باز بود ولی نه فروشنده‌ای و نه خریداری. بعد ماشین‌ها و بساط دوره‌گردها رو حذف کردم. خیلی عالی شد! بعد تو تنهایی خودم با سرعت شروع کردم به پرسه زدن. یک کیف روی شونه‌ی راستم بود و یک کیسه توی دست چپم. یاد سیب‌های توی کیسه افتادم: «سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!» یاد روایت مسیحی ها از داستان حوا و آدم افتادم. به خاطر یه سیب؟!

به کدام گناه آدم را روی این خاک سرگردان کردند.

به کدام گناه آدم را در مفاهیم سردرگم کردند.

یاد این دفتر یادداشت افتادم. فقط اسمش ثبت احوال است! وگرنه این روزها باید خیلی شلوغ می‌بود. داستان املاک ۴۴۴، داستان جیپ قرمز، داستان اسباب‌کشی، داستان ماشین لباسشویی، داستان ماکارونی اول، داستان آیینه‌ی دستشویی، داستان شروع دانشگاه، داستان شروع پاییز در روز هفتم مهر، داستان خستگی از کار و پیشنهاد کار جدید، داستان کادوی تولد و شب عید فطر و داستان این پست که مدیون مترو است!

شاید یک روز از این هرچه با خود غریب‌تر شدن‌ها نتیجه‌ای بگیرم؛ شاید هم زودتر از این حرف‌ها بمیرم!

قرار دادن این پست تو بلاگم آنقدر به تأخیر افتاد تا مصادف شد با تولد دوست عزیزم پرسه! دوستی که همیشه دوست داشتم وبلاگش رو بخونم ولی هیچ وقت موفق نشدم. امیدوارم همیشه سرزنده و امیدوار باشی.

تولدت مبارک!

عذرخواهی

In Personal on اکتبر 4, 2008 at 4:33 ب.ظ

روی مبل خونه‌مون که می‌شینم تو رو می‌بینم که دیگه تو صورت من نگاه نمی‌کنی! به آشپزخونه‌مون که نگاه می‌کنم تو رو می‌بینم که داری از سه تا لیوان به‌سرعت دوتاشو می‌شوری و جمع و جور می‌کنی که بری! به راه‌پله که نگاه می‌کنم صدای زمزمه‌ی یه آهنگ مبهم رو می‌شنوم که معنی‌اش ادای کلیشه‌ای ناراحت نشدن تو از منه!

بارها این جمله رو از دیگران شنیده بودم که «منظوری نداشتم». ولی هیچ وقت نمی‌فهمیدم چه معنی داره! فکر می‌کردم آدما این جمله رو برای تبرئه کردن خودشون استفاده می‌کنن. حالا من هم دارم همین جمله رو استفاده می‌کنم. اما نه به خاطر این که بخوام خودمو تبرئه کنم. چون می‌دونم که حقیقت اینه که این ماجرا اتفاق افتاد و هیچ‌کس فراموشش نمی‌کنه و من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که جمله‌ی من چنین پیامدی داشته باشه. خودمو که کنکاش می‌کنم می‌بینم شاید برای بزرگ نشون دادن خودم این کار رو کردم. شاید برای این که به همه‌ی لطیفه‌های اطرافیانم جوابی داده باشم، این حرف رو زدم. یا شاید برای این که نمی‌خواستم رابطه‌ام با دوتا دوست تو چنین فضایی جریان پیدا کنه. فضایی که بودنش یه عذابه و نبودنش یه عذاب دیگه.

گاهی اوقات آدم تو تصمیم‌گیری سست می‌شه و ناخودآگاه اجازه می‌ده زمان براش تصمیم بگیره. الان که فکر می‌کنم می‌بینم باید این حرف‌ها رو چند روز قبل می‌زدم. و خودمو که کنکاش می‌کنم می‌بینم که شاید دلیل این دیرکرد خودخواهی مردونه‌ی منه که خودم از وجودش بی‌خبرم. شاید دلیل این دیرکرد ترس از نپذیرفتن عذرخواهی من باشه. شاید دلیل این دیرکرد این باشه که من همیشه فکر می‌کنم تو یه بخشی از ماجرا حق دارم ولی هیچ وقت نمی‌تونم در موردش حرفی بزنم. یا شاید دلیلش این باشه که باورم نمی‌شه به این سادگی دو نفر رو ناراحت کرده باشم.

همیشه فکر می‌کردم تو پذیرفتن اشتباهاتم و تو اقرار به اونها آدم شجاعی هستم. اینا رو اینجا نوشتم تا درس عبرتی بشه برای تمام شخصیت‌هایی که تو وجود من دارن زندگی می‌کنن. اینجا نوشتم تا همون‌طور که یه اشتباه ثبت می‌شه، عذرخواهی‌اش هم ثبت بشه. تا همه بدونن این آدم با تمام وجودش اشتباه می‌کنه و با تمام وجودش بهش اقرار می‌کنه و با تمام وجودش امیدواره که بخشیده و اصلاح بشه!

خودمم می‌دونم این چیزی که اینجا نوشتم یه جورایی سند خودخواهی منه. ولی تو اینو به من ببخش!

حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است

In Personal on سپتامبر 2, 2008 at 10:46 ب.ظ

شرابِ سرما

In Personal on آگوست 29, 2008 at 12:59 ق.ظ

…ای کاش زمستان بود

سرمای زمستان بود که مرا به تندتر قدم برداشتن وامی‌داشت. سرمای زمستان بود که هوش از کلّه‌ام می‌برد. سرمای زمستان بود که منتظر ایستادن در صف خیابان ۱۶ آذر را برایم ممکن می‌ساخت. لرزیدن، از باد سرد در رفتن، سر در یقه فرو بردن،فراموش کردن، به گذشته و آینده فکر نکردن، به دیگران فکر نکردن، به هیچ چیز فکر نکردن و در خلسه‌ی یخ بی‌خیالی فرو رفتن، همه ارمغان زمستان است که در این تابستان گرم هم نیازش دارم.

ای کاش زمستان بود…

اینجا یک انسان است

In Personal on آگوست 23, 2008 at 1:05 ق.ظ

اینجا یک انسان است که نه به آینده می‌اندیشد، نه به گذشته و نه به حال.

اینجا یک انسان است که در باتلاق خودکاوی‌اش دست و پا می‌زند.

اینجا یک انسان است که به انسان بودنش مشکوک است.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند خورشید مرکزیت بیشتری دارد یا او.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند او خدا را آفریده یا خدا او را.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند چرا یک انسان است.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند زنده است یا هنوز متولد نشده.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند چه نمی‌داند.

اینجا یک …

 

عشق، پاسخ به همهٔ پرسش‌های بی‌پاسخ!

ترس‌ها

In Personal on آگوست 16, 2008 at 10:24 ب.ظ

امروز رو با دوتا ترس شروع کردم. ترس از تنهایی و ترس از تنهایی!

ولی شب دیگه هیچ کدومشون نبودن. یکیشون به‌خاطر تنها شدن و یکیشون به‌خاطر تنها نشدن!

Na+Cl=NaCl

In Personal on آگوست 15, 2008 at 5:00 ب.ظ

زندگی دور باطلی است که فقط با درآمیختن با عشق از این فلاکت نجات می‌یابد و عشق توهم لزجی است که فقط با درآمیختن در زندگی از این فلاکت نجات می‌یابد!

اما عشق و زندگی فصل‌ها را جابجا می‌کنند…

برای این که فراموش نشود

In Personal on جولای 15, 2008 at 1:06 ب.ظ

این جمله را برای این که هیچ وقت فراموش نکنم اینجا می‌نویسم. اولین بار که خواندمش فکر کردم این هم یکی از جملات قصار صرفاً خوش‌تیپ است؛ ولی وقتی بیشتر در موردش فکر کردم دلبسته‌اش شدم.

«حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار…»

شاید عشق را معنی کند. درون هر انسانی دنیایی است که بخشی از آن دنیایی را می‌سازد که با آن واقعیت می‌گوییم. عشق یعنی سفر در دنیای درون دیگری. یعنی سیر و سلوک و تجربه در آنچه دیگران نمی‌بینند و نمی‌توانند تجربه کنند.

شاید هنر را معنی کند. بیان آنچه ناگفتنی است. بیان آنچه در چارچوب کلام نمی‌گنجد.

این مدعیان در طلبش بی‌خبرانند

کان را که خبر شد خبری باز نیامد

دو پست با یک بلیط

In Personal on جولای 1, 2008 at 9:53 ب.ظ

جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت حدودای ۴ صبح

اصلاً اون لحظه‌ای که این مسئولیت رو به عهده گرفتم یادم نمیاد! اصلاً یادم نمیاد چی به من گفتن و برای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. حتی یادم نمیاد رو حساب چی و در ازای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. مسئولیتی که در قبالش به رنج می‌افتیم و دیگران رو به رنج می‌اندازیم؛ مسئولیتی که بعضی وقتا به خاطر پذیرفتنش احساس غرور می‌کنیم و بعضی وقتا از بار سنگینش شکایت می‌کنیم. مسئولیت زندگی!

نزدیکای صبح بود که از پنجره داشتم ستاره‌ها رو نگاه می‌کردم. یه دفعه دلم گرفت. دوباره دلم خواست تا دنیا بایسته تا من پیاده شم! دوباره دلم خواست نباشم و این بار سنگین رو به دوش نکشم. باری که شونه‌هامو به لرزه انداخته؛ باری که تنهایی نمی‌تونم به دوش بکشم؛ باری که نمی‌دونم کجا باید زمین بگذارمش.

خدایا نبودن احساس بهتریه نسبت به سردرگم بودن. نبودن احساس بهتریه نسبت به ندونستن.

خدایا چرا یه استراحت نمی‌دی؟! چرا هیچ جا تو این دنیا پیدا نمی‌کنم که نگرانی‌ها و دغدغه‌هام رو بزارم اونجا و کمی استراحت کنم؟!

احساس می‌کنم سرعت دنیا زیاد شده و من دارم عقب می‌مونم. خدایا چه اتفاقی داره می‌افته؟!

ای کاش این شب هیچ وقت صبح نشه!


سردرگمی، تنهایی، ناامیدی، بی‌اطلاعی، ناآرامی … نه هیچ کدوم از این واژه‌ها و نه همهٔ اینها باهم نمی‌تونن احساس منو توصیف کنن.

تو آسمون فقط یه ستاره دیده می‌شه. احساس می‌کنم چند نفر از اون بالا با نورافکن منو نشونه گرفتن! احساس می‌کنم شخصیت اصلی داستان خودمم! آدم احساس مسئولیت می‌کنه!

داره صبح می‌شه. باید سر حال باشم. نباید عقب بمونم!


سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت بیست دقیقه به بیست و سه

از اول این هفته رفتم سر کار جدید. به‌خاطر این که ساعت‌های کاری‌ام رو خیلی سخت دادم و از هشت صبح باید برم سر کار مجبورم شب‌ها زود بخوابم. کار جدیدم خیلی سخته. بعضی وقتا احساس می‌کنم نمی‌تونم خوب انجامش بدم. از شنبه تا حالا فرصت نکرده بودم چند تا کار مهم رو انجام بدم که دوتاشو امروز انجام دادم. یکیش همین پست بود.

امروز روز جالبی بود. با آدمای زیادی حرف زدم که بعضی‌هاشونو تا حالا ندیده بودم. چه ارتباط هیجان‌انگیزی! بعد از این که کارم تموم شد با یکی از دوستام قرار داشتم. تا هفت‌تیر پیاده رفتیم و حرف زدیم. چه به‌یاد موندنی! از هفت‌تیر یه ماشین برای انقلاب سوار شدم که اتفاقی فهمیدم می‌خواد بره کرج و تا دم خونمون رسوندم. چه جالب! از همون اول تا وقتی که رسیدیم داشتیم با آقای راننده حرف می‌زدیم. یه آقای جوون بود که از تجربیات و یافته‌هاش تو زندگیش تعریف می‌کرد و چقدر خوب خودش رو رصد کرده بود. بعضی وقتا خودشو نقد می‌کرد و بعضی وقتا از خودش تعریف می‌کرد. ولی یه حرف زد که امروز یادم موند. گفت از خدا خواستم که یه عشق خوب به من بده و دیگه هیچ نمی‌خوام و خدا هم بهم داد!


خدایا، هر چی دارم و قراره داشته باشم ازم بگیر! به جاش یه ذره، فقط یه ذره عشق – از اونا که خودت داری – تو قلبم بذار!

من آلیسم و اینجا سرزمین عجایب

In Personal on ژوئن 20, 2008 at 12:28 ق.ظ

من آلیسم، مثل خیلی از آدمای دیگه! فکر نکنید که من از این اسم خیلی خوشم میاد یا این اسم بر می‌گرده به یه خاطرهٔ عاشقانه در دوران جوانی (گرچه هنوز پیر نشدم) یا من خیلی آدم روشنفکری هستم و معتقدم این اسم و این کتاب یه کتاب خیلی فلسفی و از این حرفاست یا به خاطر این که کسی منو نشناسه این اسم رو انتخاب کردم. من همیشه اسمم رو اینجوری می‌نویسم: AliS. حرف Sش هم حرف اول فامیلی منه: Sabzevari. خوب این کلمه رو میشه اینجوری هم خوند: Alice. یه روز تصمیم گرفتم یه وبلاگ برا خودم تأسیس کنم. داشتم فکر می‌کردم اسمشو چی بزارم. خوب به این اسم رسیدم. اسم وبلاگم رو اسم همون کتاب معروف گذاشتم که ازش خوشم میاد. باور کنید تا حالا هم نخوندمش. (پس چه‌جوری ازش خوشم میاد!) همهٔ کسایی که این بلاگ رو می‌خونن هم می‌دونن که اینجا مال کیه. تازه خیلی‌ها هم می‌دونن که اینجا مال کیه و اصلاً اینجا رو نمی‌خونن!

اما وقتی زمان گذشت و من به این بلاگ عادت کردم، به اسمش هم عادت کردم. به اسم بلاگم بیشتر فکر کردم. به خاطر همین خیلی مطالب اینجا وجود داره که با اسم وبلاگ مرتبطه. بعد از مدتی وقتی پست‌های قدیمی خودمو می‌خوندم یاد خاطراتم می‌افتادم. دیدم میشه تغییرات و بزرگ شدن منو تو این بلاگ دید. دیدم وبلاگم دقیقاً زندگی‌نامهٔ منه. با خودم عهد کردم این بلاگ با خودم هیچ فاصله‌ای نداشته باشه. اگه من اشتباه می‌کنم آلیس هم اشتباه کنه. اگه من آدم خردمندی هستم، آلیس هم آدم خردمندی باشه. آلیس خود من باشه نه یه «از ما بهترون»! چیزی که برای من ارزش داره اینه که وقتی پست آخرم رو با پست اولم مقایسه کنی تغییر طرز تفکر من رو بشه دید و من بتونم از این تغییر خودم دفاع کنم، یا حتی بفهمم که روز به روز آدم چرت‌تری شدم.

چطور می‌تونم خودمو یه آدم آزادی‌خواه بدونم ولی اجازه ندم دیگران منو نقد کنن؟

چطور می‌تونم خودمو یه آدم آزادی‌خواه بدونم ولی خودمو سانسور کنم تا دیگران و خودم نفهمیم من کی هستم؟

چطور می‌تونم خودمو یه انسان بدونم ولی خودمو یه جوری نشون بدم که انگار من هیچ اشتباهی نمی‌کنم؟

چطور می‌تونم خیلی از کارایی که می‌کنم رو از دیگران پنهان کنم ولی ادعا کنم که به خدا اعتقاد دارم و هیچ کاری از اون پنهان نمی‌مونه؟

دنیا هیچ چیز رو فراموش نمی‌کنه. چون آدما هر کاری که بکنن تا آخر دنیا رو سرنوشت بشر تأثیر می‌ذاره. پس بهتره این خیال خام رو از سر خودمون دور کنیم که می‌تونیم از مسئولیت کارهایی که در گذشته کردیم شونه خالی کنیم. حداکثر بتونیم جبرانشون کنیم.

اعتراف می‌کنم که خیلی وقتا به‌جای اینکه حرف خودمو اینجا بنویسم یه شعر یا یه جمله از یه کتاب یا یه آهنگ اینجا گذاشتم. اما این فقط منم که فراموش می‌کنم چی فکر می‌کردم و چه کار کردم، نه دنیا. شاید اون شعر یادم بیاره. اعتراف می‌کنم خیلی وقتا جرأت نکردم اون چیزی که باید اینجا بنویسم. اعتراف می‌کنم بعضی وقت‌ها از این که این وبلاگ خواننده داره ناراحت می‌شم و بعضی وقتا از این که این وبلاگ خواننده نداره!

پست قبلیم تنها پستی بود که دیگه دیده نمی‌شه. پاکش نکردم ولی فکر نکنم دیگه عمومی‌اش کنم. مگر اینکه کسایی که ازم خواستن پاکش کنم، اجازه بدن. با این که از بابت اتفاق‌هایی که افتاد ناراحتم ولی خوب شد که همهٔ کسایی که باید و نباید این پست رو خوندن. چه جنایتی می‌شد اگه من اون پست رو می‌نوشتم و کسی نمی‌تونست از خودش دفاع کنه. چه جنایتی می‌شد اگه من فقط با نگرش خودم قضیه رو توصیف می‌کردم و هیچ کسی نمی‌گفت داری اشتباه می‌کنی. و چه خوب شد من بازم فهمیدم که کلمات هیچ وقت، هیچ وقت نمی‌تونن اون چیزی که اتفاق افتاده و اون چیزی که من فکر می‌کنم توصیف کنن. هر لحظه که احساسی یا تفکری رو به زبون میاریم، کاری جز جنایت نکردیم. جنایت مجروح کردن حقیقت؛ جنایت پست کردن حقیقت؛ و جنایتی که با قربانی کردن حقیقت به پای خودمون مرتکب می‌شیم.

یه حرف کوچیک به اونایی که وبلاگ دیگران رو می‌خونن: هیچ‌وقت یه پست رو بدون کامنت‌هاش نخونین!

اعتراف می‌کنم علت این که این پست رو گذاشتم حرف‌هایی بود که راضیه به من زد. اینجا نه جانب خودم رو گرفتم و نه جانب راضیه. فقط سعی کردم جانب حقیقت رو بگیرم. اگه نتونستم شما این کار رو بکنید.

If You Were A Sailboat

In Personal on ژوئن 12, 2008 at 3:44 ب.ظ

If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I’d nail you to the floor.
If you were a sailboat I would sail you to the shore.

If you were a river I would swim you,
If you were a house I would live in you all my days.
If you were a preacher I’d begin to change my ways.

Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.

If I was in jail I know you’d spring me,
If I was a telephone you’d ring me all day long.
If I was in pain I know you’d sing me soothing songs.

Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.

If I was hungry you would feed me,
If I was in darkness you would lead me to the light.
If I was a book I know you’d read me every night.

If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I’d nail you to the floor.
If you were sailboat I would sail you to the shore.

If you were sailboat I would sail you to the shore.

If you were sailboat I would sail you to the shore.

A song by katie Melua From the album Pictures

[Watch on Youtube]

تأثیرگذارترین‌ها

In Personal, Philosophy on ژوئن 8, 2008 at 6:49 ب.ظ

دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ساعت ۶ صبح یه‌سره داشتم حرف می‌زدم! به خاطر همین (البته این یه بهونه بیشتر نیست!) تا ساعت ۱:۳۰ ظهر امروز خواب بودم. حرف‌هایی که زدم بیشتر از همه خودم رو به فکر فرو برد. که چه چیزهای کوچیکی تو زندگی چه تأثیرات بزرگی تو طرز تفکر آدم می‌گذارند.

تأثیرگذارترین‌ها در زندگی من: مواردی که در ادامه این پست آوردم چیزهایی هستند که روش فکر کردن من رو خیلی زیاد تحت تأثیر خودشون قرار داده. من هیچ وقت فراموششون نمی‌کنم و هر وقت کسی با من بحث کنه تأثیر اینها رو می‌تونه تو حرف‌های من رصد کنه.

نظریه مدلسازی شیء گرایی: وقتی زیاد OO برنامه‌نویسی کنی تمام دنیا رو مثل Objectهایی می‌بینی که تو برنامه‌نویسی ازشون استفاده می‌کنی. وراثت (یا بهتره بگم تعمیم) اصل مهمی بود که با در نظر گرفتنش می‌شد اشیاء رو تقسیم‌بندی کرد و بهتر شناختشون و رفتارشون رو پیش‌بینی کرد. Propertyها مفاهیمی بودن که باعث شدن مفهوم گسترده‌تری به کمک نظریه کنترل مدرن به نام State شکل بگیره و هم‌چنین معیار مشخصی برای جداسازی اشیاء و دسته‌بندی اونها از هم وجود داشته باشه. مفهوم تعریف از این طریق شکل گرفت و اختلاف اشیاء در اختلاف Propertyها و متدهایی شد که داشتند. فرق Class و Instance بسیاری از کج‌روی‌های فکری رو اصلاح کرد و ابهامات زیادی رو در مورد مشاهدهٔ پدیده‌ها و اشیاء برطرف کرد. و بالاخره Methodها، Propertyها و Eventها سه عاملی بودن که دینامیک جهان و تأثیری که اشیاء از هم می‌پذیرند رو توضیح می‌داد. این نظریه باعث شد که من تمام جهان رو به‌صورت یک کل ببینم و به این باور برسم که رفتار هر موجودی در جهان روی تمام موجودات دیگر تأثیر می‌گذارد.

نظریه تکامل داروین: مطمئنم این نظریه سبک فکر کردن بسیاری از خوانندگان این وبلاگ رو تحت تأثیر قرار داده. این نظریه پدیده‌ٔ حرکت خود به خودی کل جهان به سمتی که یک یا تعدادی فاکتور را بهبود می‌بخشد توضیح می‌دهد. به نظر من اون چیزی که خیلی‌ها بهش می‌گن جبر تاریخ یا اون چیزی تو کتاب‌های دینی ما با اصطلاح سنت‌های الهی بیان می‌شد همون نظریه تکامل داروینه که صحبت در موردش به تحقیق بیشتری از طرف من احتیاج داره. شاید یه روزی این حرف‌ها رو با سند و مدرک گفتم.

نظریه کنترل مدرن: این نظریه چند مفهوم رو بیان کرده: توصیف معادله دیفرانسیلی از پدیده‌ها که ماهیتی شبیه به مرغ و تخم‌مرغ دارند، مفاهیم State و ورودی و خروجی یک سیستم، شکل دیگری از مفهوم Propertyها در مدلسازی شیء گرایی و شاید چیزهای دیگه‌ای که یادم نمیاد! به نظر من نظریه کنترل مدرن در مورد همون چیزهایی حرف می‌زنه که نظریه مدلسازی شیء گرایی حرف می‌زنه.

اقتصاد (البته از طریق کتاب آقای Mankiw): اقتصاد خیلی از درگیری‌های فلسفی ذهنی آدم رو حل می‌کنه. نگرشی که علم اقتصاد به مفاهیمی مثل «رفتار انسان»، «عدالت»، «سود»، «نیاز» و چیزهای شبیه به این داره انسان رو متحول می‌کنه. به نظر من اقتصاد و پایه‌های فلسفی اون و اخلاق دانشمندانش مهم‌ترین ابزار برای گفتگو هستند. گفتگویی که به نظر من بعد از دانش مهم‌ترین چیزیه که انسان جامعهٔ امروز باید بهش بپردازه. بخش‌هایی از اقتصاد و نظریه تکامل از این نظر که مفهوم ناشناخته‌ای مثل Invisible hand  و حرکت خود به خودی به سمت یک وضعیت مناسب رو توضیح می‌دن خیلی به هم شبیه‌اند. البته منظورم اون بخش‌هایی است که اقصاد آزاد رو راه‌حل می‌دونه (قابل توجه آدرین!). و نکتهٔ آخر اینکه یه جاهایی از اقتصاد یه چیزهایی رو ثابت می‌کنه که دهن آدم از اینکه تمام عمرش فکر می‌کرده برعکسش درسته، باز می‌مونه!

چیزهایی که تا اینجا گفتم همه مدل‌هایی بودن که سعی کردن جهان اطرافمون رو بهتر توصیف کنن و هر کدوم نقاط ضعف و قوتی دارند. انسان همیشه دنبال یه روش جامع می‌گرده که بتونه باهاش جهان رو توصیف کنه. ممکنه یه روزی همشون ناکارآمد بشن!

فیلم Ratatouille: در مورد این فیلم فقط همین رو می‌تونم بگم که طرز تفکر من رو در مورد لذت بردن تحت تأثیر قرار داد!

چیزهایی که احتمال می‌دهم در زندگی من تأثیرگذار باشند: حالا که این همه چیزهای جورواجور تو زندگی من تأثیر گذاشته یه چیز رو سرلوحه قرار دادم: «به هر حرفی و طرز تفکری با «بودِشِ متحول‌شونده» گوش کن! شاید متحول شدی» همون‌طور که قبلاً این اتفاق بارها افتاده.

الگوریتم‌های شبکه عصبی: من فکر می‌کنم این الگوریتم در مورد فرآیند فکر کردن آدما و حافظه و خیلی چیزا که الآن نمی‌تونم پیش‌بینی کنم حرف‌هایی داشته باشه که به درد زندگی می‌خوره.

کارل گوستاو یونگ: این آدم یکی از کسانی است که احتمالاً تو حوزه‌هایی فکر می‌کرده که من هیچ وقت فکر نکردم. احساس می‌کنم درک حقیقت انسان و جهان اونقدر مهم هست که آدم همیشه آماده باشه تمام نگرش فکری‌اش رو عوض کنه. آقای یونگ یه کاندید برای این کاره!

خودم می‌دونم! خیلی چیزهای دیگه هستن که تو نگرش فکری من تأثیر گذاشتن ولی من اینجا نیاوردم. یا به طور ناخودآگاه بهشون ظلم کردم یا یادم نیومده.

یک خواب آرام

In Personal on ژوئن 5, 2008 at 11:09 ب.ظ

به یاد نادر ابراهیمی

اینجا یه پُستِ Personal کم داره!

In Personal on می 29, 2008 at 9:39 ق.ظ

می‌دونی چیه! ما واقعاً داریم تو سرزمین عجایب زندگی می‌کنیم. البته منظورم کرهٔ زمین نیست. منظورم سرزمینیه که ذهن هر کدوم از ما در ترکیب با دنیای واقعی می‌سازه. نحوهٔ فکر کردنمون، انگیزه‌هامون، تمایلاتمون، چشم‌اندازی که از زندگی برای خودمون داریم، گذشته‌ای که تجربه‌اش کردیم، عشق‌هامون، نفرت‌هامون، احساساتمون و خیلی چیزای دیگه که به فکرم نمی‌رسه. ولی هرچه بزرگتر می‌شیم از دنیای خیالی خودمون بیشتر دور می‌شیم و به دنیای واقعی یا دنیای خیالی دیگران بیشتر نزدیک می‌شیم و آروم آروم اسیر می‌شیم. اسیر علم، اسیر خرافات، اسیر توهم مُجمَع، اسیر خودخواهی دیگران، اسیر خودخواهی خودمون، اسیر عشق و نفرت بی‌اساس، اسیر احساس اسیر بودن.

یه روز مطمئن بودیم خورشید به دور زمین می‌چرخه. امروز همه مطمئنیم که زمین به دور خورشید می‌چرخه. پای صحبت یکی از استادای دانشگاهمون نشسته بودم حرف خیلی قشنگی در مورد نظریه زد: «نظریه دادن تو علوم انسانی کار بسیار خطرناکیه! به دلیل این که نظریات علوم انسانی اثر پیگمالیون دارند. نظریات علوم انسانی برخلاف نظریات علوم دیگر بر حقایق تأثیر می‌گذارد و آنها را متحول می‌سازد.»

از این می‌ترسم که روزی ثابت شه همهٔ اون چیزی که فکر می‌کردیم غلط بوده. از اون بیشتر می‌ترسم که نتونیم حقیقت رو هضم کنیم. آمادگی برای تغییر اعتقادمون نداشته باشیم. یعنی اسیر اعتقاداتمون باشیم.

اما اینا چیزایی نبودن که می‌خواستم تو این پست بگم. گرچه بی‌ربط نیستند. مسأله اینه که فهمیدن چه چیزی اهمیت بیشتری داره! مسأله آزادیه! مسأله آرامشه!

دارم همه چی رو تحلیل می‌کنم! دارم همه چی رو اندازه‌گیری می‌کنم! دارم سعی می‌کنم حقیقت هر چیزی رو کشف کنم! دور و برم پر شده از استدلال و منطق و روش و روش‌شناسی! همه‌اش سنجش درستی و چرایی و چگونگی و علت و معلول!

دلم می‌خواست با شهودم زندگی می‌کردم. (الان که دارم اینا رو اینجا می‌نویسم، دارم فکر می‌کنم آیا این حرفی که اینجا می‌نویسم حرف درستیه؟ این دلم می‌خوادی که می‌گم ریشه‌اش چیه؟) دلم می‌خواست بی‌واسطه می‌تونستم نتیجه‌گیری کنم. عاشق می‌شدم و ریشهٔ عاشق شدنم رو تو روانی بودن خودم جستجو نمی‌کردم. دلم می‌خواست می‌تونستم به زندگی و به طبیعت لبخند بزنم و ازشون بیشتر لذت ببرم.

کاش یکی اینجا بود و می‌گفت می‌فهمم چی می‌گی. یا یکی بود که باهام موافق بود یا یکی بود که دست رو سرم می‌کشید و بهم لبخند می‌زد و می‌گفت می‌فهمم چی‌می‌گی!

شاید خیلی تنهام! یا شاید اسیر توهم تنهایی شدم! یا شاید فقط احساس تنهایی می‌کنم (به خاطر خودخواهی خودم)!

No country for this man

In Personal, Social on آوریل 14, 2008 at 3:55 ب.ظ

حقیقت اینه که کارای زیادی می‌شه کرد که من رو راضی کنه. ولی امروز فهمیدم همهٔ این کارها یک ویژگی مشترک دارن: حل مسئله! البته نه هر مسئله‌ای.

مسئله‌هایی وجود داره که وقتی حلشون می‌کنی می‌فهمی IQ بالایی داری. مثل مسئله‌هایی که تو مدرسه‌ها و دانشگاه‌ها پیدا می‌شن. خصوصیت خیلی از این مسئله‌ها اینه که اگه تو حلشون نکنی بالاخره یکی میاد و حلشون می‌کنه. اینا چنگی به دل نمی‌زنه!

مسئله‌هایی وجود داره که دیگران، حتی اونایی که ادعا مسئله حل کنی‌شون می‌شه یا اونایی که توانایی حل کردن مسئله دارن، نمی‌خوان حلشون کنن! چه می‌دونم! شاید می‌ترسن نتونن. شاید منافعشون به خطر می‌افته. شاید می‌ترسن منافع بعضی‌ها به خطر بیافته. یا شاید هم فکر می‌کنن این یکی رو دیگه نمی‌شه حل! که من به شدت با این حرف مخالفم. هیچ مسئله‌ای وجود نداره که نشه حلش کرد. لازم هم نیست بیشتر توضیح بدم.

مسئله‌هایی وجود داره که حتی طرحشون هم به فکر آدما نمی‌رسه. مثالی که در این مورد می‌شه زد مثال همین مملکت ماست. من و همهٔ آدم‌هایی که تا حالا دیدم می‌تونن این مسئله رو ببینن. هر کس به اندازه‌ی درک و فهم و موقعیتی که داره مسئله رو مهم یا بغرنج می‌بینه. تورم، فقر (اقتصادی و علمی و فرهنگی)، بیماری‌های روانی، ناامیدی، عدم آسایش و امنیت و… . لازم نیست من نام ببرم. یه نگاهی به هرم مازلو که بندازی و یه کم که با زندگی خودت تو ایران مقایسه کنی، مسئله‌ها رو در میاری. یه بار فقط خودتو در نظر بگیر و به هرم نگاه کن. ببین کجای هرم هستی. ببین کجاها ارضا شده و کجاها نه. یه بار دیگه مردم عامه‌ی ایران رو ببین و این مقایسه رو انجام بده. بعد فرق خودتو با مردم ایران ببین. من وقتی این مقایسه رو انجام می‌دم احساس می‌کنم مردم دارن بهم می‌گن: «بیخودی سرتو درد نیار، مشکلات ما با مشکلات تو فرق داره. مشکلی که تو حس می‌کنی مشکلی نیست که ما حس می‌کنیم. تو کاری برای ما نمی‌تونی بکنی. بهتره بری یه جایی که مشکلاتشون با مشکلاتی که تو می‌بینی یکی باشه.» خُب راست می‌گن! من اگر بخوام مفید باشم باید مسئله‌ای رو حل کنم که مسئلهٔ اجتماع باشه. تا وقتی که بستر حل مسئله وجود نداشته باشه حل مسئله بی‌فایده است. چون حل مسئله‌ای که احساس نمی‌شه خودش یک مسئله تلقی می‌شه و با راه حل مقابله می‌شه. اجتماع‌های دیگه هم وضعیتی تقریباْ مشابه دارن؛ البته برعکس. مسئله‌هایی که من احساس می‌کم اونجا وجود نداره. اونا مسائل خاص خودشون رو دارن که من نه می‌فهممشون و نه تجربه‌شون کردم.

هیچ مسئله‌ای برای من نیست! هیچ جایی هم برای زندگی کردن من نیست!

شاید کمی بزرگتر شده باشم

In Personal on آوریل 8, 2008 at 4:12 ب.ظ


مهم‌ترین مطلبی که تو سفر بهش دقت می‌کردم این بود که آدمای مختلف چه جورهای مختلفی فکر می‌کنند. یه جاهایی با آدمایی مواجه می‌شی که ارزش‌هاشون و اون چیزهایی که بهش اهمیت می‌دن زمین تا آسمون با ما فرق می‌کنه.
فهمیدم که طبیعت چقدر مهمه
فهمیدم که یه جاهایی رو اگه الان نبینی ممکنه بعداً نتونی ببینی
فهمیدم که خیلی کارها هست که اگه انجامشون ندی از آدم بودنت چیزی کم نمی‌شه
فهمیدم که میراث فرهنگی خیلی بد مدیریت می‌شه
کمی هم بیشتر از خودم خوشم اومد!

زور که نیست، نمی‌خوام تبریک بگم!

In Personal on مارس 21, 2008 at 6:01 ب.ظ

سلام!

خودم می‌دونم امروز دومه فروردینه. عید رو روز اول فروردین تبریک می‌گن. هر چی با خودم کلنجار رفتم که یه چیز خوب اینجا بنویسم چیزی به ذهنم نرسید. اصلاً حال نوشتم نداشتم. ولی برای ثبت احوال این کار خوبه!

آقا (خانوم) عیدتون مبارک!

  • مامان، بابا، داداش، آبجی عیدتون مبارک
  • فامیلا، فامیلای مامانم، فامیلای بابام، فامیلای دور، فامیلای نزدیک عیدتون مبارک
  • دوستای دبیرستانم عیدتون مبارک
  • دوستای دانشگاهم (قزوین) عیدتون مبارک
  • دوستایی که تو محل کارم باهاشون آشنا شدم عیدتون مبارک
  • دوستایی که این ور و اون ور باشون آشنا شدم عیدتون مبارک
  • دوستای دوستام عیدتون مبارک
  • دوستایی که خودم تو علم و صنعت پیدا کردم عیدتون مبارک
  • دوستای دانشگاهم (تهران) عیدتون مبارک
  • دوستایی که قراره برام بمونه و دوستایی که قرار نیست برام بمونه عیدتون مبارک
  • کسایی که من نمی‌شناسمتون ولی شما منو می‌شناسین عیدتون مبارک و برعکس!
  • آدمای شهر، استان، کشور، جهان عیدتون مبارک

امیدوارم سال خوبی داشته باشین و همیشه شاد باشین و از این دست حرف‌های کلیشه‌ای!


ولی نه، خدایی عیدتون مبارک!

ما رو هم دعا کنید

اول‌های سال نو و آخرای سال کهنه

In Personal on مارس 18, 2008 at 11:42 ب.ظ

امسال با همه‌ی سال‌ها فرق داشت.

همیشه قبل از این که اسفند تموم شه، ابرا عقده‌ی همه‌ی اون روزهایی که توی زمستون باید می‌باریدن و نباریدن خالی می‌کردن. به‌جز امسال!

همیشه اسفند آدمو دق می‌داد تا تموم شه. این هفته‌ی آخر سال همیشه کند می‌گذشت. به‌جز امسال که نفهمیدم کِی تموم شد!

دوست عزیزم عماد چند سال پیش ایده‌ی قشنگی داد و چهارشنبه سوری‌های پرهیاهوی شهر رو که همیشه دلهره‌آور و اعصاب خرد کن بود به یه آرامش به یاد ماندنی تبدیل کرد. کمک کرد تا تو اون روز کمی به خودمون، به گذشته‌مون و به چیزهایی که براشون زندگی می‌کنیم فکر کنیم. به جز امسال! امشب من استرس داشتم (که احتمالاً دلیلش خودم بودم) و هیاهوی شهر رو بیرون شهر هم احساس کردم.


حس عجیبیه! این شب‌های طولانی! این راه‌های شلوغ! این آدم‌های جور و واجور! این منِ عجیب و غریب! مخصوصاً امشب. حس عجیبی داره.

دلم می‌خواست تو یه اتوبوس شرکت واحد می‌نشستم و از پنجره بیرونو تماشا می‌کردم. واین اتوبوس هیچ وقت به مقصد نمی‌رسید! هیچ وقت! همین طور تو شهرها، دور میدونا، تو جاده‌ها رو گز می‌کرد. از کنار آدم‌ها می‌گذشت. آدمایی که دنبال یه لقمه نون، دنبال یه عشق پاک، دنبال جایی برای آرامش و دنبال راهی برای فراموش کردن این ور و اون ور می‌رن. و من فقط تماشا می‌کردم و اتوبوس هیچ و قت به مقصد نمی‌رسید! هیچ وقت! دلم می‌خواست پر شدن و خالی شدن صندلی‌های اتوبوس رو می‌دیدم. و خودمو که هیچ وقت از اتوبوس پیاده نمی‌شم! هیچ وقت! دلم می‌خواست فقط تماشا می‌کردم. و هیچ کار دیگه‌ای نمی‌کردم! هیچ کار!

دلم می‌خواست تو یه کلبه تو کوهستان زندگی می‌کردم. تو کوهستان اونقدر برف اومده بود که نه کسی می‌تونست به کلبه‌ی من بیاد و نه من می‌تونستم از اونجا برم! هر روز کمی از ماهی خشک کرده می‌خوردم و تمام روز رو پای شومینه روی صندلی گهواره‌ای می‌نشستم و حرکت شعله‌های آتش رو دنبال می‌کردم!

بوی مرگ می‌ده، نه؟!

دلم می‌خواست تلخی تنهایی رو بیواسطه می‌چشیدم! فقط با خودم دورمو شلوغ می‌کردم! تا این لامصبِ بی صاحابِ دهن سرویس رو یه‌کم می‌شناختم.


بگذریم!

احساس می‌کنم امسال کمی زودتر بهار شد. شاید برای این که سال سختِ من زودتر تموم شه! منظورم از سخت بد نیست. اتفاقای مهمی امسال افتاد. که همه‌شون خوب نبودن، ولی گذشت زمان نشون می‌ده که غیر قابل جبران نیستند. اواسط آذر امسال احساس کردم دارم وارد یه فصل دیگه‌ای از زندگیم می‌شم. احساس می‌کنم مسئولیتم بیشتر می‌شه. کمی می‌ترسم و کمی خوشحالم! امیدوارم وقتی دوباره اینجا رو می‌خونم یادم بیاد منظورم از این جملات چی بوده!

هنوز سال نو شروع نشده. بنابراین دلم نمی‌خواد اینجا سال نو رو تبریک بگم. شاید سال دیگه این کار رو بکنم! ولی اینو می‌تونم بگم:

سال خوبی داشته باشید!

می‌بخشیم، اما فراموش نمی‌کنیم!

In Personal, Social on مارس 12, 2008 at 7:51 ق.ظ

دیروز آقای حداد عادل توی از مردم به خاطر تورم و مسکن عذرخواهی کرد.

از وقتی خاتمی قبل از رفتنش از مردم عذرخواهی کرده، مُد شده همه‌ی سیاست‌مدارا از مردم تو پایان دوره‌ی کارشون عذرخواهی می‌کنند. یکی نیست بگه خاتمی اگه عذرخواهی کرد نه تنها دوباره کاندید ریاست جهموری نشد، بلکه الان دیگه هیچ پست دولتی هم نداره.

اگر عذرخواهی می‌کنی یعنی نتونستی کاری برای مردم انجام بدی، پس به چه حقی، با چه پشتوانه‌ای و با چه هدفی دوباره کاندید مجلس می‌شی؟


بگذریم…

مشغله‌ام کمی زیاد شده! به هدف ثبت وقایع هم که شده باید بگم پریشب تئاتر ملاقات بانوی سالخورده رو دیدم. پیشنهاد می‌کنم شما هم ببینید. اگه تونستم افکارم رو در موردش نظم بدم حتماً یه روز اینجا در موردش یه چیزی می‌نویسم.

هجوم خاطره

In Personal on مارس 4, 2008 at 9:00 ب.ظ


تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه‌ی همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی هنوز

سالهاست که در گوش من آرام آرام

خش خش گام تو تکرار کنان

می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چرا

خانه کوچک ما سیب نداشت


 

امشب حنیف قبل از رفتنش این شعر رو برام خوند، و چه حجم عظیمی از خاطره‌ها برامون زنده شد!

لحظاتی رو تجربه کردیم، که خیلی‌ها حتی افسوس تجربه کردنش رو هم نمی‌خورند!

به پسرم

In Personal on فوریه 25, 2008 at 8:24 ق.ظ

هر روز صبح، روزم را با تلاش برای فراموش کردن عقده‌هایی شروع می‌کنم که از اسارت وجودم نشأت گرفته‌اند. اسیر زمان، اسیر مکان، اسیر شکم، اسیر پول، اسیر دیکتاتوری، اسیر آینده، اسیر گذشته و اسیر خودم. عجب حلقه‌ای است این حلقه‌ی اسارت: خودم و رفتارم در اسارت افکارم و افکارم در اسارت خودم و رفتارم.

اما گاهی – شاید در حمام یا در خیابان‌های خیلی خلوت (خیلی شلوغ) – افکار اسیرم را از سلول‌هایشان بیرون می‌کشم. شاید برای این که هوایی بخورند تا طغیان نکنند و حیثیت زندان‌بانشان را بر باد ندهند. شاید برای این که عرق تنشان را در اردوگاه‌های کار اجباری در بیاورم تا ورزیده و خسته شوند؛ که چه، نمی‌دانم. شاید هم قرار است سلول‌هایشان نظافت شود. اما این افکار خود می‌دانند که به حبث ابد محکومند.

چشمانم را می‌بندم. یادم می‌آید آخرین مشق خوشنویسی‌ام تنها مشقی بود که از نگاشتنش لذت بردم. چشمانم را می‌گشایم. انبوهِ سازها را اطرافم می‌یابم که گرد و خاک کمرنگشان کرده است. خلسه‌هایی را یادم می‌آید که با یکی‌شان تجربه کردم و عرق‌هایی را به یاد می‌آورم که با یکی دیگرشان ریختم. عقب می‌ایستم. گذشته‌ام را می‌بینم که اسیرش شده‌ام. پدر و مادر، مدرسه، تابستان و فعالیت‌های فوق برنامه‌اش، دانشگاه و تجربه‌های پراکنده. عقب‌تر می‌ایستم. آینده‌ام را می‌بینم که مدام رنگین و ننگین می‌شود. دانشگاه، ازدواج، کار، سفر، پول، کتاب. به خودم می‌نگرم. عشق‌هایی را به یاد می‌آورم که مرا در مثلث عقل و دل و ترس به این سو و آن سو می‌کشاندند. کتاب‌هایی را به یاد می‌آورم که تا آخر خواندم. و آنهایی را که نیمه کاره رها کردم. زمزمه‌ی اصوات تکراری و ناتکراری. گل‌های قالی را می‌بینم که به آنها خیره شده‌ام. ابزارهایی را می‌بینم که با کمکشان مغزم را از کار می‌اندازم. و تنهایی و دیوانگی‌ام را.

و اکنون پسرم!

به دنیا آمدنت امیدی است برای من. امیدی برای جبران! جبران کرده‌ها و ناکرده‌ها. امیدی است تا آنچه من نبودم تو باشی. امیدی است برای نجات دنیا توسط من (تو).

پس، از امروز همه‌ی زندگی‌ام برای تو است. صبح‌ها باید خیلی زود از خواب برخیزی. کتاب‌های زیادی باید بخوانی. کلاس‌های زیادی باید بروی. سفرهای زیادی قرار است بروی و تجربیات زیادی قرار است کسب کنی. مدل‌های زیادی قرار است بگیری. مصاحبه‌های زیادی در پیش داری. نظریات زیادی باید بدهی و حقایق بسیاری منتظر تو هستند تا کشفشان کنی. باید برایت به دنبال دوست‌دختری بگردم که لیاقت کسی چون تو (من) را داشته باشد. باید قبل از مرگم ایده‌هایم را برایت بازگو کنم تا در آینده به روش من زندگی کنی…

کمی که بیشتر فکر می‌کنم می‌بینم این زندگی خودم است. زندگی خودم که نه زندگی خودم، بلکه ارثیه‌ی پدری‌ام است؛ که می‌خواهم آن را برای پسرم به ارث بگذارم. اما چطور می‌توانم بار سنگینی که خود به دوش کشیدم به گردن او بیاندازم. باری که تنها حاصلش برایم یک روح خمود و چروکیده بود. چرا پسر من باید همه‌ی آنچه که نوادگانش می‌خواستند باشد، شود. چرا پسر من!


به پسرم فقط دو چیز می‌آموزم:

خودش را و وسعت آزادی را!

 

 

برای فرنام و پسر سیزده روزه‌اش ایلیا

در ستایش امشب

In Personal on فوریه 14, 2008 at 11:03 ب.ظ

فکر می‌کنم امشب Valentine بود. به خاطر این که خیابونا خیلی شلوغ بودن. چند نفری هم بهم تبریک گفتن. Valentine شب مهمیه. گرچه کمی جلف شده. مردم فکر می‌کنن مثل یه رسمِ که باید ادا بشه. وگرنه شگون نداره. البته معلومه که شگون نداره چون بلافاصله مادمازل دوست دختر یا موسیو دوست پسر از این که براش هدیه Valentine نخریدی ناراحت می‌شن و دیگه خر بیار و باقالی بار کن. بعضی‌ها هم فکر می‌کنن به خاطر این که یه نفر رو دوست دارن باید جایزه بگیرن.

بگذریم… نمی‌خوام ادای روشنفکرهای عقده‌ای رو در بیارم و بگم این مسخره بازی‌ها چیه. اتفاقاً می‌خوام در ستایش Valentine حرف بزنم، البته از نگاه خودم:

مردم دنیا تصمیم گرفتن سالی یه بار تو یه شب سرد – البته اینجای کره‌ی زمین Valentine تو یه شب سرد اتفاق می‌افته. ولی فکر می‌کنم از نظر تاریخی این شب واقعاً یه شب سرده – همه‌ی حسابگری‌ها و خودخواهی‌هاشونو کنار بذارن و به خودشون جرأت بدن یه حرف‌هایی رو بزنن: خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت نتونستم بهت بگم. همیشه فکر می‌کنم اگه تو نباشی چطوری به زندگی ادامه بدم. تو دلیل زندگی من هستی. به خاطر تو زنده‌ام…

اما چیزی که مهمه اینه که:

اول، عشق است انسانی که جرأت کنه عاشق بشه.

دوم، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش رو سالی یک بار ابراز کنه.

سوم، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش رو همیشه ابراز کنه.

چهارم، عشق است انسانی که جرأت کنه حرفش را بزنه.

پنجم، عشق است انسانی که جرأت کنه به حرفش عمل کنه.

ششم، عشق است انسانی که جرأت کنه حرفش آزادی باشه.

هفتم (فعلاً آخر)، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش و حرفش و عملش آزادی باشه.


اصلاً می‌خواستم امشب یه حرف دیگه بزنم! اتفاقاً امشب جرأت کردم بگمشون.

چند روز پیش تو تاکسی یه دختر و یه پسر کُرد کنارم نشسته بودن. فکر کنم نامزد بودن. یا شایدم عقد کرده بودن. داشتن کردی با هم حرف می‌زدن. نمی‌دونم دختره چی گفت که پسره بدون این که حرفی بزنه دختره رو بوسید. البته من فقط صدای بوسه رو شنیدم. ولی اون صدا خیلی حرف‌ها داشت: “اگه من اینجا تو رو ببوسم مردم هزارتا حرف پشت سرمون می‌زنن. شایدم به جرم بوسیدن دستگیرمون کنن. به جرم عاشق بودن! اما بذار هرچی می‌خواد بشه. دوست دارم…”. احساس کردم دوتا جوون کرد رو دوست دارم. آدمایی که تو اوج شلوغی شهر تونستن با هم تنها باشن. یاد شما دو نفر افتادم. احساس کردم خیلی وقته که بهتون وابسته شدم.

عشق در یک لحظه همه‌ی اون چیزی که فکر می‌کنم انسان دنبالش می‌گرده، به آدم می‌ده. (باز یاد یه حرف دیگه از جورج افتادم.)

 

جمعه 26 بهمن 1386 ساعت 1:47

…برای فاطمه و حسین…

شب سه‌شنبه 16 بهمن 1386

In Personal on فوریه 4, 2008 at 9:44 ب.ظ

داشتم از سر کار بر می‌گشتم. یه دفعه به خودم گفتم “پسر، از امروز تا سه سال دیگه دوباره باید درس بخونی!”. فردا – که الان دیگه بهتره بگم امروز – اولین جلسه‌ی فوق لیسانسم شروع می‌شه. احساس می‌کنم با اینکه خیلی بهش فکر کردم آمادگی‌اش رو ندارم. دلیلش هم معلومه: داستانی که فردا قراره شروع بشه نتیجه‌ی برنامه‌ریزیِ حدوداً سه سال پیشه. گرچه اون چیزی که می‌خواستم نشد ولی شبیه اون چیزی شد که می‌خواستم. آدم پیش خودش می‌گه همه‌ی کم کاری‌ها و بی‌ثباتی که توی دوره‌ی لیسانس داشتم اینجا جبران می‌کنم. از این حرفا دیگه! به خاطر همین هم مسئولیت آدم سنگین می‌شه. به خاطر همین می‌گم آمادگی‌اش رو ندارم.

خوشحالم، به خاطر این که تلاشم بی‌نتیجه نموند. اما

ناراحتم، فکر کنم یه کمی تن‌پرور شدم. این مدت که هیچ کاری نمی‌کردم احساس می‌کردم سرعت پیر شدنم کم شده. و

نگرانم، به خاطر این که هر چی بزرگتر می‌شی مسئولیتت بیشتر می‌شه. بعضی وقتا به خودم می‌گم 24 سال از عمرت گذشته هنوز نه می‌دونی کجای این دنیایی، نه می‌دونی کجا می‌خوای بری. بی‌ثباتی همیشه، پوچی و ناامیدی بعضی وقتا، آدمو داغون می‌کنه. جلوی تصمیم‌گیری رو می‌گیره. بی‌اعتمادی آدم رو تنها می‌کنه.

بالاخره این دنیا یه روزی برای ما هم تموم می‌شه و باید از خودت بپرسی چه کار کردی. برای خودت چه کار کردی؟ برای خانواده‌ات چه کار کردی؟ برای شَهرت چه کار کردی؟ برای مملکتت چه کار کردی؟ برای بشر چه کار کردی؟ برای خدا چه کار کردی؟ از خودت می‌پرسی کدوم یکی از کارهایی که کردی در راستای به جواب رسیدن به یکی از این سؤالا بوده؟ با آدم‌های دیگه چه کار کردی؟ با خودت چه کار کردی؟ دوستم – صالح – جمع‌بندی خوبی کرد: شادی، امید، آرامش. ولی نه فقط خودت یا همشهری‌هات یا هم میهن‌هات یا هم دوره‌ای‌هات؛ شادی، امید، آرامش برای همه‌ی بشر برای همه‌ی زمان‌ها…

دلم می‌خواد آدم‌های اطرافم رو شاد و امیدوار و آروم ببینم.

خدایا برای مردم ایران یه چیز رو ازت طلب می‌کنم: دانش (خرد (شعور)).

خدایا ایرانی‌ها همیشه در کشمکش تعریف درست واژه‌ی آزادی برای خودشون بودن. دونستن این که اسیری کافی نیست، باید بدونی آزادی یعنی چی. کمکمون کن آزادی رو بفهمیم.

…آمین

دم درِ غار

In Personal on ژانویه 17, 2008 at 11:20 ب.ظ

می‌ایستم، باید بروم

می‌روم، باید بمانم

سکوت می‌کنم، باید فریاد بزنم

سکوت را می‌شکنم، یک مشت پرت و پلا بودند آنها که گفتم

زمستان گرما می‌خواهم، تابستان سرما

بین تنهایی و ناتنهایی مانده‌ام

بین آرامش و تکاپو

دست و پایم به یک طرف، قلبم به یک طرف، سرم به یک طرف

احساس می‌کنم دارم شقه می‌شم

به هر چی زیر پایم بود شک کردم

بی‌وزنی چه احساس بدیه!

به عمق رفتم خفه شدم، به سطح آمدم

دیدم بهتره خفه شم

می‌خوام بدونم انسان به چی می‌گن، انسان باید به کجا بره

می‌خوام بدونم چقدر مریضم

بهتره خدایی وجود نداشته باشه تا اینکه آفرینش ما حاصل یه هوس باشه

از بس خودمو به در و دیوار این چهاردیواری کروی کوبیدم دیگه رمقی برام نمونده، دراز کشیدم رو زمین. چشمم به یکی از اون 6 تا دیوار خورد. بچه‌تر که بودم می‌تونستم یه جاهایی بایستم که دیوارها حداکثر فاصله رو از هم داشته باشن، که من چشمم بهشون نخوره.

این آقاهه چرا اینجوریه؟

کی از دست بیماری هلندی خلاص می‌شیم؟

چشم من با چشم مگس چه فرقی داره؟

چطور می‌شه بدون اینکه به یه اداره مراجعه کرد کارهای اداری رو انجام داد؟

آرامش چطوری بدست می‌آد؟

عرض خیابون‌ها رو چطوری می‌شه تغییر داد که کسی تصادف نکنه؟

کدومتون راست می‌گین؟

دلم برات تنگ شده. پس کی میای؟

چرا Integrate نمی‌شن؟

واقعاً قراره بیای؟

احمدی‌نژاد، آخه چرا انقدر این اقتصاد بیچاره رو دستمالی می‌کنی؟ دست نزن دیگه!

فرق اومانیسم و اگزیستانسیالیسم چیه؟

دکتر، میشه یه بار دیگه با هم برنامه‌نویسی کنیم؟ یعنی میشه؟

واقعاً تاریخ حقیقت داره؟

شبا کجا بخوابم؟

100 نسل بعد از ما چطوری فکر می‌کنن؟

اگه عشق یه هورمون باشه چی؟

گرمایش زمینو چه کارش کنیم؟

برم یا بمونم؟

مجرد بهتره یا متأهل؟

چطوری می‌شه دانش رو تو سازمان نگه داشت؟

زندگی بشر در طول تاریخ پیشرفت کرده یا پسرفت؟

بسه یا بازم بریزم؟

واقعاً دروغ گفتن کار خیلی بدیه؟

کدوم …

چرا …

کی …

 

 

بفرمایید

یاالله!