آلیس

Archive for the ‘Management’ Category

به ضدکارشناس رأی ندهید

In Management, Politics, Social, Uncategorized on می 30, 2009 at 10:10 ب.ظ

تو اوج گرفتاری‌های جور و واجور، هر روز از سر کار یا دانشگاه که میرسم خونه کارم شده دنبال کردن خبرهای انتخابات؛ کارم شده فکر کردن در مورد اینکه چطور می‌تونم برای سوالاتی که از خودم می‌پرسم جواب‌های منطقی پیدا کنم؛ کارم شده نظریه پردازی که چرا رفتار مردم این‌طوری و اون‌طوریه. صبح تا شب دارم اتفاقاتی رو می‌بینم که توش به وضوح حق مسلم آدم‌ها ضایع می‌شه و سر مردم کلاه گذاشته می‌شه. همش دارم حرص می‌خورم.

اصل اول: معصوم‌ها تمام شدند.

نمی‌دونم چرا عادت کرده‌ایم صالح‌ترین فرد رو برای رئیس جمهوری انتخاب کنیم. چرا انتظار داریم کسی وجود داشته باشه که همیشه خوب بمونه، هیچ وقت اشتباه نکنه، قدرت منحرفش نکنه. نمی‌دونم چرا انتظار داریم افراد جز به منافع شخصی خودشون فکر کنند.

ملت عزیز، ملت شهیدپرور، ملت غیور و مسلمان، ملت ساده، بدبختا، بیچاره‌ها، ساده‌ها، تاریخ می‌گه قدرت همه رو فاسد می‌کنه. همه جای دنیا این رو تأیید می‌کنند. ربطی به قوم و نژاد و شرقی و غربی هم نداره. روند ساختارهای سیاسی رو که ببینید هم می‌شه همین رو فهمید. امروز نظام‌های سیاسی که به تعادل رسیده‌اند رو افراد صالح حساب نمی‌کنند. خیلی ساده‌تر این مشکل رو حل کرده‌اند:

  1. فرض می‌کنند آدم‌هایی که کاندید شدند فرصت طلب‌ترین آدم‌ها هستند؛
  2. ساختاری رو طراحی می‌کنن که اگه طرف دست از پا خطا کرد، بفهمن. بعد گوشش رو بگیرن و بندازنش بیرون.
  3. به کسی رأی می‌دن که شفاف حرف بزنه. یا بهتره بگم به کسی که شفاف حرف نزنه رأی نمی‌دن.

اصل دوم: دوستی خاله خرسه چیز بدی است.

احتمالاً همه‌ی ما یا تجربه کردیم و یا شنیدیم که پدر و مادرمون از روی خیرخواهی کارهایی برامون می‌کنند که دست آخر به ضررمون تموم می‌شه! مثلاً بچه‌هاشونو اجتماعی بار نمیارن یا اجازه نمی‌دن سختی‌های زندگی رو تجربه کنن و… .

برادرها، خواهرها، شهروندها، مهربون‌ها، بخشنده‌ها، دل نازکا، کسی که ادعا کرده می‌تونه مملکت رو اداره کنه باید مملکت رو بتونه اداره کنه. این که سعی کنه مملکت رو اداره کنه که برای من و شما نون و آب نمیشه. این که یکی بیاد بگه فلانی خیلی برای مملکت زحمت می‌کشه و دل می‌سوزونه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم!). این که یکی برای حال مملکت اشک بریزه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم. نتیجه مهمه. فقط نتیجه! با کسی هم شوخی نداریم!

اصل سوم: در هیچ فرهنگ لغتی مهندسی یا روحانی بودن مترادف با سواد یا دانش یا توانایی یا عقل یا مهارت یا کفایت نیست.

دود از کنده بلند می‌شه! این جمله رو فراوون شنیدیم: «بچه‌ام رفته دانشگاه، بچه‌ام مهندسه!». رشته‌های علوم پایه، بندگان خدا هیچ لقبی پشت سرشون ندارند. بچه‌های نخبه رو می‌فرستیم مهندسی بخونن. بعد مهندس‌ها آدم‌های نخبه‌ای می‌شن و علوم پایه و علوم انسانی خنگ! و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که بعضی ها (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی نداریم!) فکر می‌کنن همین که مهندس شدن دیگه خدا شدن و از پس همه کار بر میان و همه چی سرشون می‌شه و از همه بیشتر می‌فهمن.

یک روزی هم روحانیون فکر کردن جواب همه‌ی سوالای خلقت توی احادیث و کتاب‌های مقدس نوشته شده و بعد امر بهشون مشتبه شد و فکر کردن در مورد قوانین نیوتون و شیمی و IT هم می‌تونن نظر بدن!

بندگان خدا؛

مهندس بودن ربطی به توانمند بودن در هر امری نداره. همون طور که دیدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم)؛

ریش گذاشتن و نماز خوندن ربطی به کارمند توانا بودن نداره؛ همون طور که دیدیم؛

روحانی بودن و آیت‌الله بودن هم ربطی به دانشمند بودن، جامعه شناس بودن یا مدیر بودن نداره؛ همون طور که دیدیم و می‌بینیم.

اصل سوم: دموکراسی کمی بیشتر از یک اسم روی کاغذ نوشتن است.

دختری که تا دیروز فقط رنگ‌های رژلب‌ها رو بلد بوده و سرعت SMS زدنش از سرعت نوشتنش بیشتره، حالا برای ما سیاسی شده و تو خیابون تبلیغ میرحسین می‌کنه. می‌ریم رأی می‌دیم بعد میبینیم که طرف توزرد از آب در اومده بعد تصمیمی که می‌گیریم اینه که دفعه‌ی بعد رأی ندیم!

آخه خوشگل، خوشتیپ، جیگر، عسل، دموکراسی که یه روز دو روز نیست. عزیزم وقتی رأی دادی تازه کارت شروع می‌شه. وقتی رأی دادی تازه باید بدویی دنبال حق و حقوقت. آخه چرا فکر می‌کنی رئیس جمهور دلش به حال تو سوخته و برای آسایش تو خودشو می‌کشه؟ جوونی دیگه! ساده‌ای!

دموکراسی یعنی نقد کردن، جدی بودن در گرفتن حق و حقوق، اتحاد داشتن برای رسیدن به هدف، دموکراسی یعنی اینکه در سرنوشت مملکت نقش داشته باشی. «سرنوشت»! می‌فهمی؟ «سرنوشت». دموکراسی یعنی اینکه چهار سال برای فهماندن نیازمندی‌هات و حق و حقوقت تلاش کنی. چهار سال پاش بایستی (البته حداقل چهار سال). دموکراسی یعنی اینکه در قبال همه‌ی افرادی که می‌شناسی مسئولی. یعنی مسئولی که درست فکر کنی، درست تصمیم بگیری، منطق داشته باشی، سرت کلاه نره و هزار تا چیز دیگه که من بلد نیستم.

دموکراسی یعنی سیاسی بودن آحاد مردم یک جامعه.

اصل چهارم: چیزهایی که مایه‌ی نشاط است به تقلب در انتخابات ربطی ندارد.

بعضی‌ها به دلایل روانشناختی! نمی‌خوان رأی بدن، بعد می‌اندازن گردن تقلب و اینکه از اول معلومه کی رأی میاره و اینا.

  • یکی حال نداره تا حوزه بره!
  • یکی حال نداره بشینه پای برنامه‌های تبلیغاتی تا لااقل یکی اغواش کنه!
  • یکی حال نداره تحقیق کنه!
  • یکی حال نداره دیگران رو قانع کنه که چرا می‌خواد به فلانی رأی بده!
  • یکی می‌ترسه کاندیدش رأی نیاره و ضایع شه!!!
  • یکی هم می‌ترسه کاندیدش رأی بیاره و روشو سیاه کنه! (اصلاً هم اشاره به وقایع و شخص خاصی ندارم)

ای انسان عاقل و بالغ! اگر موقع رأی دادن درست فکر کنی و بری رأیتو بدی و بعد پی قضیه رو بگیری هزینه‌ی کمتری می‌پردازی تا اینکه هر دفعه ۴ سال بدبختی و گشنگی و رذالت بکشی و الکی امیدوار باشی یه امام زمانی کاندید بشه و مشکلات رو حل کنه (اصلاً هم اشاره به کاندید خاصی ندارم)!

اصل پنجم: پیش‌بینی همان توهم است.

تو اتوبوس داری با رفیقت در مورد کاندیدهای انتخابات حرف می‌زنی یکی میاد می‌گه بابا معلومه که احمدی‌نژاد رئیس جمهوره! آخه اگه تو حرف نزنی می‌گن لالی؟ خوبه جلو همه‌ی مردم ضایعت کنم؟ اصلاً من نمی‌دونم این پیش‌بینیه چه مشکلی رو حل می‌کنه؟ اگه به همین سادگی بود که آدمای گنده‌تر از تو زیادن؛ چرا اونا پیش‌بینی نمی‌کنن؟

این اصل پیش‌بینی که اینجا گفتم بد زخمیه! یه زمانی فکر می‌کردیم که زمین مرکز دنیاست و خورشید داره دور زمین می‌چرخه، چون می‌دیدیم داره می‌چرخه دیگه! این یه اشتباه. ولی بدتر از اون اینه که بفهمیم اشتباه کردیم و ازش درس نگیریم. نفهمیم که ادراک ما خطا داره.

تاریخ علم رو که بخونی پر از مثال برای تأیید اصل پیش‌بینیه (به خاطر اینکه علم کارش پیش‌بینیه!). استقراء، قیاس و هزاران اصطلاح علمی و فلسفی هست که یه جایی به این اصل بر می‌گرده! آخرش دانشمندا گفتن آقا هیچ چیز مطلقی در جهان وجود ندارد و ما اکثر فرضیات رو می‌تونیم فقط تأیید یا رد (اصطلاحات آماری) کنیم و اثبات‌های ما فقط در صورتی که تمام اطلاعات توصیف کننده‌ی یک پدیده رو داشته باشیم معتبر هستند.

حالا من که می‌دونم این حرفا رو از این گوش می‌کنی تو و از اون یکی می‌پاشی بیرون! ولی از ما گفتن بود. یه حرف آخر هم بزنم که به نظر خودم چکیده‌ای از همه‌ی حرف‌های بالا است:

«رئیس جمهور یک شخصیت حقوقی است»

یک قدم!

In Management on آگوست 15, 2008 at 1:27 ب.ظ

امروز خودمو مجبور کردم که یه چیزی اینجا بنویسم! شاید روزمره شدم، شاید سرم خیلی شلوغه، شاید همهٔ چیزایی که اینجا می‌نوشتم از روی بیکاری بوده و فلسفه‌بافی‌های بیهودهٔ اوقات تنهایی و بیکاری من بوده.

اما از یه چیز خوشحالم. احساس می‌کنم اوقات بیکاری من یه فرصت مطالعاتی بوده که به خودم دادم (اگرچه مطالعهٔ خاصی نکردم، ولی زیاد فکر کردم). اما حالا تو جامعه هستم. با آدما هر روز در ارتباطم و می‌بینم که افکارم با واقعیت چه فرقی داره.

چزی که می‌بینم اینه که چندان فرقی نداره. البته به‌شرطی که واقعیت رو مستقل از افکار آدما ببینی. نکته اینه که افراد کمی هستن که هم تو جامعه دارن زندگی می‌کنن و هم احساس کنی مثل تو (من) فکر می‌کنن.

حرفمو پس می‌گیرم! اون چیزی که تو واقعیت وجود داره با اون چیزایی که فکر می‌کردم خیلی فرق داره! در حقیقت این افکار آدماست که باعث کج و کوله شدن واقعیت می‌شه. به دلیل این که آدما طبق افکارشون تصمیم می‌گیرن و رفتار می‌کنن. مثلاً اگه تو یه شرکت نرم‌افزاری داشته باشی و بخوای محصولات با کیفیت درست کنی که خوب کار کنن ولی مشتری‌ها به خوب کار کردن محصول اهمیتی ندن ورشکست می‌شی. یا اگه سعی کنی محصولت رو ارزون بفروشی ولی کسایی که ازت می‌خرن قیمت براشون مطرح نباشه هیچ وقت نمی‌تونی محصولت رو بفروشی. به همین سادگی!

نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه که «روشنفکر باید فقط یک قدم از مردم جلوتر باشه، نه بیشتر». این جمله این اواخر خیلی زیاد به ذهنم خطور می‌کنه و هر دفعه هم بیشتر به درستی‌اش ایمان می‌آرم. بعداً در موردش بیشتر می‌نویسم و بیشتر توضیح می‌دم.

مرد مساوی‌ها

In Management, Social on ژوئن 2, 2008 at 9:36 ب.ظ

یه روز یه بنده‌خدایی که ایرانی بود و آنالیزور تیم ملی کرهٔ جنوبی هم بود پا شد اومد ایران و مربی پرسپولیسی شد که اوضاع خرابی رو تو لیگ برتر داشت تجربه می‌کرد. این بنده‌خدا همونطور که می‌دونید افشین قطبی بود. دوستمون ظاهراً شایستگی‌هاشو در طول دورهٔ مربی‌گریش به همه نشون داد.

بعد از اتفاقات بامزه‌ای که با امیر قلعه‌نویی برای تیم ملی‌مون افتاد، دخالت مستقیم دولت رو در فوتبال ایران تجربه کردیم. خود جناب احمدی‌نژاد یه جملهٔ معروف هم داره که تو گفتگوی ویژهٔ خبری در این باره گفته: «من به علی‌آبادی گفتم علی‌آبادی، نکن این کارو»! خلاصه احتمالاً دولت تصمیم گرفته بود بعد از قلعه‌نویی یه مربی خوب برای تیم ملی انتخاب کنه که ما پیوسته تو رادیو شل کن سفت کن‌های فدراسیون رو در مورد انتخاب سرمربی می‌شنیدیم. یه روز تصمیم گرفته شد کلمنته سرمربی شه. کلی روزنامه‌ها اعتراض کردن که این مربی خوبی نیست و از این حرفا. خلاصه آخرش کلمنته نشد و بعد نوبت افشین قطبی شد که داستان خیلی باحالی داره. این بنده‌خدا رو بهش گفتن تو مربی هستی ولی علی دایی رو انتخاب کردن. علی دایی که سایپا رو با بازی خودش قهرمان کرد و وقتی که تو سایپا فقط سرمربی بود و بازی نمی‌کرد نتونست کار خاصی بکنه. علی دایی که نسبتش به فوتبال مثل نسبت گوگوشه به موسیقی! علی دایی که وقتی با سایپا قهرمان شد روزنامه هم‌میهن اونو با آقای رفسنجانی تو سیاستمداری و حرفه‌ای بودن مقایسه کرد! و همه می‌دونیم که علی دایی بازیکن قدیمی خوبی بوده، سیاستمدار حرفه‌ای خوبی بوده (البته در ابعاد خودش) اما سرمربی خوبی نیست. دو ساعت نمیشه که اسطورهٔ بدون بازنشستگی فوتبال ایران با تیم ملی یک مساوی دیگه رو تجربه کرد.

اما نکته اینجاست که پشت همهٔ این اتفاقات چی وجود داره؟ روزنامه‌ها در این مورد حرف‌های زیادی زدن. مقل این که افشین قطبی فامیل فرح دیبا بوده. اما چیزی که من برام مهمه نکتهٔ دیگه‌ایه: شایسته ناسالاری! چرا باید علی دایی که تمام دنیا به‌خاطر بازی‌های خوبش بهش افتخار می‌کنه، با این که همه می‌دونن سرمربی خوبی نیست، سرمربی تیم ملی بشه؟ و فکر می‌کنید انگیزهٔ افشین قطبی برای ایران اومدنش چی بوده که حالا که دیگه سرمربی تیم ملی نشده از ایران رفته؟ بنده خدا افشین قطبی که خیلی آدم ساده‌ای بود! و حالا ما مردم موندیم با یه تیم ملی که سه تا از بهترین فوتبالیست‌های ایران حاضر نشدن تو اردوش شرکت کنن. و حالا ما موندیم و دعاهامون برای جام جهانی آینده که اگه بریم فکر کنم بهترین نتیجه‌هامون مساوی باشه: تخصص علی دایی!

داستان انتخاب مربی تیم ملی رو اینجا ببینید.

خیلی‌ها می‌گن ایرانی‌ها آدمای وطن‌پرستی هستن! خیلی‌ها هم می‌گن ایرانی‌ها آدمای خداپرستی هستن! ولی فکر کنم ایرانی‌ها آدمای خودپرستی هستن! فقط باید کمی صبر کنی ببینی وقتی موقعیتشو پیدا می‌کنن چه کار می‌کنن!

پیشنهاد می‌کنم علی دایی قبل از کاندید شدن برای رئیس جمهوری رئیس فدراسیون بشه تا شایستگی‌هاش بیشتر معلوم شه!

IT با شکلات کاکائویی فرق دارد

In Management, Social on ژوئن 2, 2008 at 1:20 ب.ظ

امروز صبح یکی از دوستانم به موبایلم زنگ زد و گفت که می‌خواد یه سیم‌کارت همراه اول ثبت‌نام کنه و ظاهراً نتونسته بود با کارت بانک ملی که خودش داشت ثبت‌نام رو انجام بده. من یه کارت پارسیان دارم که همون صبح امتحان کردیم و تنها مشکلی که داشت این بود که پول زیادی توش نبود. حدود ۸ صبح بود که اولین بار به من زنگ زد و دوباره ساعت ۱۱:۳۰ بود که گفت پول واریز کردم و من شروع کردم به ثبت‌نام سیم‌کارت.

سایتشون صبح خوب کار می‌کرد، اما نزدیکای ظهر که رفتم صفحه‌ها timeout می‌شدن. (انگار تو ایران سایت‌ها هم ظهر می‌رن برای ناهار و نماز!)

معمولاً تو سایت‌هایی که ما دیدیم یه دکمه می‌ذارن و اون دکمه تا وقتی که تیک licence agreement رو نزدی enable نمی‌شه، ولی اینجا یه لینک بود که بعد از کلی کلنجار فهمیدم این لینک تا وقتی تأیید رو تیک نزنی کار نمی‌کنه.

بعد از n بار تلاش، رسیدم به قسمت بانک. اطلاعات رو که وارد کردم نوشت: «ثبت نام با موفقیت انجام نشد.لطفا دوباره سعی نمایید.»

اینم از اینترنتی کردن سیم‌کارت. سیم‌کارتی که بعد از خریدنش تازه دردسرهای سر و کله زدن با خود خط، پرداخت نشدن بی‌علت قبض‌ها، قطع شدن عجیب و غریب خط‌ها، سوختن سیم‌کارت‌ها، تغییر غیرمنطقی تعرفه‌ها، مشکلات بازار گوشی‌ها و چندتا چیز دیگه که یاد نمیاد، شروع می‌شه.

یه چند سالیه که تب IT همه جا تو مملکت رو گرفته. همه می‌خوان برای کسب و کارشون سرویس‌ها CRM و ERP و از این چیزا راه بندازن (البته وقتی با مدیراشون صحبت می‌کنی، می‌فهمی که یه وب‌سایت برای شرکتشون می‌خوان نه چیز دیگه). از همه هم بدتر دولته که از خرید سیم کارت تا شرکت در انتخابات رو می‌خواد اینترنتی کنه.

انجام این کارا ذاتاً بد نیست. هیچ اشکالی هم نداره که مدیر یه شرکت فرق CRM و وب‌سایت رو ندونه. قسمت بد قضیه اینه که اکثر شرکت‌ها فکر می‌کنن استقرار IT همون سایت ساختنه. فکر می‌کنن ERP نصب کردن همون Ms Office نصب کردنه. در حالی که وقتی IT تو یه شرکت مستقر می‌شه ممکنه حتی چارت سازمانی اون شرکت تغییر کنه. البته هیچ‌وقت به بخش خصوصی نمی‌شه ایرادی گرفت و از اونا نمی‌شه انتظاری داشت.

اما دولت! وقتی تمام اینترنت ایران برای اینکه عملیات فیلتر کردن انجام بشه از یه جا بگیریم و با کم بودن سرعت اون و گرون بودن تعرفه‌های اون نذارن ضریب نفوذش به حد مناسبی برسه، چطور باید انتظار داشت که مردم بتونن از طریق اینترنت از خدمات دولت بهره‌مند بشن و از طرف دیگه ناکارآمدی مسئولان دولتی باعث می‌شه هزینه‌های بالای پروژه‌های IT تو چاه ریخته شه و کلی هزینه بشه و هیچ کاری انجام نشه.

همهٔ این مشکلات از یک هستهٔ اصلی نشأت می‌گیره و اونم اینه که «توسعه در حوزهٔ IT باید همه جانبه باشد». درسته که IT یه ابزاره، اما این ابزار به چه دلیل ظهور پیدا کرده و تو دنیا داره پیشرفت می‌کنه؟ چون چشم‌اندازی ایده‌آل از آیندهٔ زندگی ترسیم شده و این چشم انداز نیازی رو بوجود آورده و این نیاز IT رو بوجود آورده و علاوه بر این خود IT با اومدنش بسیاری از ذهنیت‌ها رو عوض کرد که پیش‌بینی نشده بود. چرا قبول کردیم که برای ساختمون‌هامون پی درست کنیم ولی برای IT حاضر نیستیم چنین کاری کنیم؟

نکتهٔ آخر اینه که لزوماً IT برای هر جایی راه‌حل مناسب نیست، ولی چون ما IT رو با شکلات کاکائویی اشتباه گرفتیم فکر می‌کنیم باید شرکتمون رو شکلاتی کنیم تا پولدار شیم!