تو اوج گرفتاریهای جور و واجور، هر روز از سر کار یا دانشگاه که میرسم خونه کارم شده دنبال کردن خبرهای انتخابات؛ کارم شده فکر کردن در مورد اینکه چطور میتونم برای سوالاتی که از خودم میپرسم جوابهای منطقی پیدا کنم؛ کارم شده نظریه پردازی که چرا رفتار مردم اینطوری و اونطوریه. صبح تا شب دارم اتفاقاتی رو میبینم که توش به وضوح حق مسلم آدمها ضایع میشه و سر مردم کلاه گذاشته میشه. همش دارم حرص میخورم.
اصل اول: معصومها تمام شدند.
نمیدونم چرا عادت کردهایم صالحترین فرد رو برای رئیس جمهوری انتخاب کنیم. چرا انتظار داریم کسی وجود داشته باشه که همیشه خوب بمونه، هیچ وقت اشتباه نکنه، قدرت منحرفش نکنه. نمیدونم چرا انتظار داریم افراد جز به منافع شخصی خودشون فکر کنند.
ملت عزیز، ملت شهیدپرور، ملت غیور و مسلمان، ملت ساده، بدبختا، بیچارهها، سادهها، تاریخ میگه قدرت همه رو فاسد میکنه. همه جای دنیا این رو تأیید میکنند. ربطی به قوم و نژاد و شرقی و غربی هم نداره. روند ساختارهای سیاسی رو که ببینید هم میشه همین رو فهمید. امروز نظامهای سیاسی که به تعادل رسیدهاند رو افراد صالح حساب نمیکنند. خیلی سادهتر این مشکل رو حل کردهاند:
-
فرض میکنند آدمهایی که کاندید شدند فرصت طلبترین آدمها هستند؛
-
ساختاری رو طراحی میکنن که اگه طرف دست از پا خطا کرد، بفهمن. بعد گوشش رو بگیرن و بندازنش بیرون.
-
به کسی رأی میدن که شفاف حرف بزنه. یا بهتره بگم به کسی که شفاف حرف نزنه رأی نمیدن.
اصل دوم: دوستی خاله خرسه چیز بدی است.
احتمالاً همهی ما یا تجربه کردیم و یا شنیدیم که پدر و مادرمون از روی خیرخواهی کارهایی برامون میکنند که دست آخر به ضررمون تموم میشه! مثلاً بچههاشونو اجتماعی بار نمیارن یا اجازه نمیدن سختیهای زندگی رو تجربه کنن و… .
برادرها، خواهرها، شهروندها، مهربونها، بخشندهها، دل نازکا، کسی که ادعا کرده میتونه مملکت رو اداره کنه باید مملکت رو بتونه اداره کنه. این که سعی کنه مملکت رو اداره کنه که برای من و شما نون و آب نمیشه. این که یکی بیاد بگه فلانی خیلی برای مملکت زحمت میکشه و دل میسوزونه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم!). این که یکی برای حال مملکت اشک بریزه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم. نتیجه مهمه. فقط نتیجه! با کسی هم شوخی نداریم!
اصل سوم: در هیچ فرهنگ لغتی مهندسی یا روحانی بودن مترادف با سواد یا دانش یا توانایی یا عقل یا مهارت یا کفایت نیست.
دود از کنده بلند میشه! این جمله رو فراوون شنیدیم: «بچهام رفته دانشگاه، بچهام مهندسه!». رشتههای علوم پایه، بندگان خدا هیچ لقبی پشت سرشون ندارند. بچههای نخبه رو میفرستیم مهندسی بخونن. بعد مهندسها آدمهای نخبهای میشن و علوم پایه و علوم انسانی خنگ! و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا میکنه که بعضی ها (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی نداریم!) فکر میکنن همین که مهندس شدن دیگه خدا شدن و از پس همه کار بر میان و همه چی سرشون میشه و از همه بیشتر میفهمن.
یک روزی هم روحانیون فکر کردن جواب همهی سوالای خلقت توی احادیث و کتابهای مقدس نوشته شده و بعد امر بهشون مشتبه شد و فکر کردن در مورد قوانین نیوتون و شیمی و IT هم میتونن نظر بدن!
بندگان خدا؛
مهندس بودن ربطی به توانمند بودن در هر امری نداره. همون طور که دیدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم)؛
ریش گذاشتن و نماز خوندن ربطی به کارمند توانا بودن نداره؛ همون طور که دیدیم؛
روحانی بودن و آیتالله بودن هم ربطی به دانشمند بودن، جامعه شناس بودن یا مدیر بودن نداره؛ همون طور که دیدیم و میبینیم.
اصل سوم: دموکراسی کمی بیشتر از یک اسم روی کاغذ نوشتن است.
دختری که تا دیروز فقط رنگهای رژلبها رو بلد بوده و سرعت SMS زدنش از سرعت نوشتنش بیشتره، حالا برای ما سیاسی شده و تو خیابون تبلیغ میرحسین میکنه. میریم رأی میدیم بعد میبینیم که طرف توزرد از آب در اومده بعد تصمیمی که میگیریم اینه که دفعهی بعد رأی ندیم!
آخه خوشگل، خوشتیپ، جیگر، عسل، دموکراسی که یه روز دو روز نیست. عزیزم وقتی رأی دادی تازه کارت شروع میشه. وقتی رأی دادی تازه باید بدویی دنبال حق و حقوقت. آخه چرا فکر میکنی رئیس جمهور دلش به حال تو سوخته و برای آسایش تو خودشو میکشه؟ جوونی دیگه! سادهای!
دموکراسی یعنی نقد کردن، جدی بودن در گرفتن حق و حقوق، اتحاد داشتن برای رسیدن به هدف، دموکراسی یعنی اینکه در سرنوشت مملکت نقش داشته باشی. «سرنوشت»! میفهمی؟ «سرنوشت». دموکراسی یعنی اینکه چهار سال برای فهماندن نیازمندیهات و حق و حقوقت تلاش کنی. چهار سال پاش بایستی (البته حداقل چهار سال). دموکراسی یعنی اینکه در قبال همهی افرادی که میشناسی مسئولی. یعنی مسئولی که درست فکر کنی، درست تصمیم بگیری، منطق داشته باشی، سرت کلاه نره و هزار تا چیز دیگه که من بلد نیستم.
دموکراسی یعنی سیاسی بودن آحاد مردم یک جامعه.
اصل چهارم: چیزهایی که مایهی نشاط است به تقلب در انتخابات ربطی ندارد.
بعضیها به دلایل روانشناختی! نمیخوان رأی بدن، بعد میاندازن گردن تقلب و اینکه از اول معلومه کی رأی میاره و اینا.
-
یکی حال نداره تا حوزه بره!
-
یکی حال نداره بشینه پای برنامههای تبلیغاتی تا لااقل یکی اغواش کنه!
-
یکی حال نداره تحقیق کنه!
-
یکی حال نداره دیگران رو قانع کنه که چرا میخواد به فلانی رأی بده!
-
یکی میترسه کاندیدش رأی نیاره و ضایع شه!!!
-
یکی هم میترسه کاندیدش رأی بیاره و روشو سیاه کنه! (اصلاً هم اشاره به وقایع و شخص خاصی ندارم)
ای انسان عاقل و بالغ! اگر موقع رأی دادن درست فکر کنی و بری رأیتو بدی و بعد پی قضیه رو بگیری هزینهی کمتری میپردازی تا اینکه هر دفعه ۴ سال بدبختی و گشنگی و رذالت بکشی و الکی امیدوار باشی یه امام زمانی کاندید بشه و مشکلات رو حل کنه (اصلاً هم اشاره به کاندید خاصی ندارم)!
اصل پنجم: پیشبینی همان توهم است.
تو اتوبوس داری با رفیقت در مورد کاندیدهای انتخابات حرف میزنی یکی میاد میگه بابا معلومه که احمدینژاد رئیس جمهوره! آخه اگه تو حرف نزنی میگن لالی؟ خوبه جلو همهی مردم ضایعت کنم؟ اصلاً من نمیدونم این پیشبینیه چه مشکلی رو حل میکنه؟ اگه به همین سادگی بود که آدمای گندهتر از تو زیادن؛ چرا اونا پیشبینی نمیکنن؟
این اصل پیشبینی که اینجا گفتم بد زخمیه! یه زمانی فکر میکردیم که زمین مرکز دنیاست و خورشید داره دور زمین میچرخه، چون میدیدیم داره میچرخه دیگه! این یه اشتباه. ولی بدتر از اون اینه که بفهمیم اشتباه کردیم و ازش درس نگیریم. نفهمیم که ادراک ما خطا داره.
تاریخ علم رو که بخونی پر از مثال برای تأیید اصل پیشبینیه (به خاطر اینکه علم کارش پیشبینیه!). استقراء، قیاس و هزاران اصطلاح علمی و فلسفی هست که یه جایی به این اصل بر میگرده! آخرش دانشمندا گفتن آقا هیچ چیز مطلقی در جهان وجود ندارد و ما اکثر فرضیات رو میتونیم فقط تأیید یا رد (اصطلاحات آماری) کنیم و اثباتهای ما فقط در صورتی که تمام اطلاعات توصیف کنندهی یک پدیده رو داشته باشیم معتبر هستند.
حالا من که میدونم این حرفا رو از این گوش میکنی تو و از اون یکی میپاشی بیرون! ولی از ما گفتن بود. یه حرف آخر هم بزنم که به نظر خودم چکیدهای از همهی حرفهای بالا است:
«رئیس جمهور یک شخصیت حقوقی است»