آلیس

Archive for 2009

به سلامتی آزادی

In Uncategorized on اکتبر 1, 2009 at 12:46 ق.ظ

مهم‌تر از اینکه بگم این پست رو دارم با لپ تاپ آزاده‌ام می‌نویسم باید بگم آدرین آزاد شد و من این آزادی رو به همه‌ی کسانی که طعم اسارت رو چشیدن تبریک می‌گم.

امشب می‌خوام این پست آخر رو به سلامتی آزادی بزنم و تموم کنم! حدود سه ماه گذشت؛ ولی انگار کل ایران ۲۰ سال بیشتر از عمرش گذشته. اینجا رو هم ترک می‌کنم به خاطر اینکه دیگه خیلی حرفام قابل تحمل نیست.

اما خداییش این کلمه خیلی بیشتر از اونی که به نظر میاد حرف توش داره:

آزادی

احمدی‌نژاد، نماد اخلاق‌های بد ایرانی

In Politics, Social on ژوئن 8, 2009 at 9:55 ب.ظ

این انسانی که امروز مقابل تمام فضایل اخلاقی و خصوصیات انسانی و عقلایی ایستاده نمادی است از افرادی که هر روز در جامعه ایران دیده می‌شود.

دروغگویی: هر ایرانی در روز چند بار دروغ می‌گوید؟ چند بار افرادی را دیده‌ایم که زمانی که نیازی به دروغ‌گویی نبوده هم دروغ گفته‌اند؟ امروز در مورد مسائل بی‌اهمیت و پیش پا افتاده دروغ می‌گوییم؛ فردا می‌آموزیم چگونه ثابت کنیم همه‌ی مسائل پیش پا افتاده هستند.

تهمت ناروا: پدیده‌ای وجود دارد که وقتی در ذهن باشد بدگمانی نامیده می‌شود. وقتی به زبان می‌آید تهمت نامیده می‌شود و وقتی پتانسیل عمل به آن ایجاد می‌شود به کینه تبدیل می‌شود. این‌ها پدیده‌هایی است که هر روز به آنها فکر می‌کنیم، می‌بینیم و می‌شنویم.

خود را در مرکز جهان دیدن: بسیار دیده‌ام که افرادی بی‌سواد در مورد مسائل علمی اظهار نظر می‌کنند. همه‌ی ایرانی‌ها خود را اقتصاددان، سیاستمدار، جامعه‌شناس، روانشناس و مدیر می‌دانند. احمدی‌نژاد هم یک ایرانی است.

دیکتاتوری: طبیعی است که وقتی کسی خود را کارشناس بداند و به گمان خود در مرکز جهان ایستاده باشد، خود را ولی نعمت دیگران نیز می‌داند. مانند شوهرانی که خود را صاحب زن‌هایشان می‌دانند. مانند پدران و مادرانی که خود را صاحب فرزندانشان می‌دانند (در این مورد قبلاً مطلبی نوشته‌ام). وقتی پدری یا بدتر از آن برادری خود را صاحب اختیار دختر یا بدتر از آن خواهر خود بداند، چندان دور از ذهن نیست که دولت خود را صاحب اختیار ملت بداند و فیلم‌ها، کتاب‌ها، موزیک‌ها و… را سانسور کند و حتی به خود اجازه دهد نوع پوشش نیمی از ملت را تعیین کند.

ساده‌لوحی: ملتی که ساده‌لوح باشد فریب آمارهای دروغ رئیس جمهورش را می‌خورد و رئیس جمهوری که ساده‌لوح باشد فریب وعده‌های سر خرمن چین و روسیه را می‌خورد.

از ماست که بر ماست

مناجات

In Personal on ژوئن 7, 2009 at 12:32 ق.ظ

امروز که بوی دروغ همه جا به مشام می‌رسه فقط تو هستی که راهی برای نفس کشیدن باز می‌کنی.

امروز که دست‌هامون خالیه، فقط می‌تونیم نظاره کنیم. نظاره کنیم که ببینیم تو چه تصمیمی برای سرنوشت ما گرفتی و فقط وقتی به این فکر می‌کنم آروم می‌شم.

دلم می‌خواد می‌تونستم برات گریه کنم. بپرم تو آغوشت و از این همه ظلم و وقاحت و دروغ فرار کنم. دلم می‌خواد تو به من آرامش بدی و دردها و رنج‌هامو تسکین بدی. دلم می‌خواد به تو پناه ببرم.

از شر دروغ، از شر تهمت، از شر ظلمی که تو چشمای آدما می‌شه دیدشون و از شر چیزهایی که تو چشمای آدما نمیشه دیدشون. از شر خواب‌هایی که برامون دیدن، از شر حقارت‌هایی که برامون تدارک دیدن. از شر فساد، خفقان، ظلم و ستم!

خدایا، یادمه یه روزی همین جا ازت خواستم همه چیزمو ازم بگیر و به من عشق بده. امروز ازت می‌خوام همه چیزمو ازم بگیر و به بشر آزادی بده.

خدایا، کمکمون کن درست رو از غلط تشخیص بدیم. چشمی بده که باش بتونیم حق رو از باطل جدا کنیم.

خدایا، قدرتی بده تا خطاها و راستی‌ها رو بیاد بسپاریم.

خدایا، ذهنی بده تا باهاش بتونیم بهتر فکر کنیم و تصمیم درست‌تری بگیریم.

خدایا، قدرت بیانی بده تا درستی‌ها رو بتونیم برای آدم‌ها شرح بدیم.

خدایا، قدرت تشخیص حق از باطل رو به مردم بده.

خدایا، قدرت واقعی این مردم رو بهشون بده تا اراده کنن و طلب کنن اونچه که می‌خوان رو.

خدایا، این مردم رو باهم متحد کن تا باهم برای سرنوشت خودشون تصمیم درستی بگیرن.

خدایا، همه‌ی این‌ها رو هم که بدی تا خودت نخوای هیچ اتفاقی نمی‌افته.

خدایا، قدرت درک حکمت خودتو بهمون بده.

خدایا، قدرت صبری به ما بده تا تصمیمات تو رو بتونیم درک کنیم.

خدایا، این مردم رو از شر دروغ در امان بدار.

 

من می‌ترسم خدا! به کمکت احتیاج دارم. من می‌ترسم!

به ضدکارشناس رأی ندهید

In Management, Politics, Social, Uncategorized on می 30, 2009 at 10:10 ب.ظ

تو اوج گرفتاری‌های جور و واجور، هر روز از سر کار یا دانشگاه که میرسم خونه کارم شده دنبال کردن خبرهای انتخابات؛ کارم شده فکر کردن در مورد اینکه چطور می‌تونم برای سوالاتی که از خودم می‌پرسم جواب‌های منطقی پیدا کنم؛ کارم شده نظریه پردازی که چرا رفتار مردم این‌طوری و اون‌طوریه. صبح تا شب دارم اتفاقاتی رو می‌بینم که توش به وضوح حق مسلم آدم‌ها ضایع می‌شه و سر مردم کلاه گذاشته می‌شه. همش دارم حرص می‌خورم.

اصل اول: معصوم‌ها تمام شدند.

نمی‌دونم چرا عادت کرده‌ایم صالح‌ترین فرد رو برای رئیس جمهوری انتخاب کنیم. چرا انتظار داریم کسی وجود داشته باشه که همیشه خوب بمونه، هیچ وقت اشتباه نکنه، قدرت منحرفش نکنه. نمی‌دونم چرا انتظار داریم افراد جز به منافع شخصی خودشون فکر کنند.

ملت عزیز، ملت شهیدپرور، ملت غیور و مسلمان، ملت ساده، بدبختا، بیچاره‌ها، ساده‌ها، تاریخ می‌گه قدرت همه رو فاسد می‌کنه. همه جای دنیا این رو تأیید می‌کنند. ربطی به قوم و نژاد و شرقی و غربی هم نداره. روند ساختارهای سیاسی رو که ببینید هم می‌شه همین رو فهمید. امروز نظام‌های سیاسی که به تعادل رسیده‌اند رو افراد صالح حساب نمی‌کنند. خیلی ساده‌تر این مشکل رو حل کرده‌اند:

  1. فرض می‌کنند آدم‌هایی که کاندید شدند فرصت طلب‌ترین آدم‌ها هستند؛
  2. ساختاری رو طراحی می‌کنن که اگه طرف دست از پا خطا کرد، بفهمن. بعد گوشش رو بگیرن و بندازنش بیرون.
  3. به کسی رأی می‌دن که شفاف حرف بزنه. یا بهتره بگم به کسی که شفاف حرف نزنه رأی نمی‌دن.

اصل دوم: دوستی خاله خرسه چیز بدی است.

احتمالاً همه‌ی ما یا تجربه کردیم و یا شنیدیم که پدر و مادرمون از روی خیرخواهی کارهایی برامون می‌کنند که دست آخر به ضررمون تموم می‌شه! مثلاً بچه‌هاشونو اجتماعی بار نمیارن یا اجازه نمی‌دن سختی‌های زندگی رو تجربه کنن و… .

برادرها، خواهرها، شهروندها، مهربون‌ها، بخشنده‌ها، دل نازکا، کسی که ادعا کرده می‌تونه مملکت رو اداره کنه باید مملکت رو بتونه اداره کنه. این که سعی کنه مملکت رو اداره کنه که برای من و شما نون و آب نمیشه. این که یکی بیاد بگه فلانی خیلی برای مملکت زحمت می‌کشه و دل می‌سوزونه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم!). این که یکی برای حال مملکت اشک بریزه که دلیل نمیشه بهش رأی بدیم. نتیجه مهمه. فقط نتیجه! با کسی هم شوخی نداریم!

اصل سوم: در هیچ فرهنگ لغتی مهندسی یا روحانی بودن مترادف با سواد یا دانش یا توانایی یا عقل یا مهارت یا کفایت نیست.

دود از کنده بلند می‌شه! این جمله رو فراوون شنیدیم: «بچه‌ام رفته دانشگاه، بچه‌ام مهندسه!». رشته‌های علوم پایه، بندگان خدا هیچ لقبی پشت سرشون ندارند. بچه‌های نخبه رو می‌فرستیم مهندسی بخونن. بعد مهندس‌ها آدم‌های نخبه‌ای می‌شن و علوم پایه و علوم انسانی خنگ! و این دور باطل تا جایی ادامه پیدا می‌کنه که بعضی ها (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی نداریم!) فکر می‌کنن همین که مهندس شدن دیگه خدا شدن و از پس همه کار بر میان و همه چی سرشون می‌شه و از همه بیشتر می‌فهمن.

یک روزی هم روحانیون فکر کردن جواب همه‌ی سوالای خلقت توی احادیث و کتاب‌های مقدس نوشته شده و بعد امر بهشون مشتبه شد و فکر کردن در مورد قوانین نیوتون و شیمی و IT هم می‌تونن نظر بدن!

بندگان خدا؛

مهندس بودن ربطی به توانمند بودن در هر امری نداره. همون طور که دیدیم (اصلاً هم اشاره به شخص خاصی ندارم)؛

ریش گذاشتن و نماز خوندن ربطی به کارمند توانا بودن نداره؛ همون طور که دیدیم؛

روحانی بودن و آیت‌الله بودن هم ربطی به دانشمند بودن، جامعه شناس بودن یا مدیر بودن نداره؛ همون طور که دیدیم و می‌بینیم.

اصل سوم: دموکراسی کمی بیشتر از یک اسم روی کاغذ نوشتن است.

دختری که تا دیروز فقط رنگ‌های رژلب‌ها رو بلد بوده و سرعت SMS زدنش از سرعت نوشتنش بیشتره، حالا برای ما سیاسی شده و تو خیابون تبلیغ میرحسین می‌کنه. می‌ریم رأی می‌دیم بعد میبینیم که طرف توزرد از آب در اومده بعد تصمیمی که می‌گیریم اینه که دفعه‌ی بعد رأی ندیم!

آخه خوشگل، خوشتیپ، جیگر، عسل، دموکراسی که یه روز دو روز نیست. عزیزم وقتی رأی دادی تازه کارت شروع می‌شه. وقتی رأی دادی تازه باید بدویی دنبال حق و حقوقت. آخه چرا فکر می‌کنی رئیس جمهور دلش به حال تو سوخته و برای آسایش تو خودشو می‌کشه؟ جوونی دیگه! ساده‌ای!

دموکراسی یعنی نقد کردن، جدی بودن در گرفتن حق و حقوق، اتحاد داشتن برای رسیدن به هدف، دموکراسی یعنی اینکه در سرنوشت مملکت نقش داشته باشی. «سرنوشت»! می‌فهمی؟ «سرنوشت». دموکراسی یعنی اینکه چهار سال برای فهماندن نیازمندی‌هات و حق و حقوقت تلاش کنی. چهار سال پاش بایستی (البته حداقل چهار سال). دموکراسی یعنی اینکه در قبال همه‌ی افرادی که می‌شناسی مسئولی. یعنی مسئولی که درست فکر کنی، درست تصمیم بگیری، منطق داشته باشی، سرت کلاه نره و هزار تا چیز دیگه که من بلد نیستم.

دموکراسی یعنی سیاسی بودن آحاد مردم یک جامعه.

اصل چهارم: چیزهایی که مایه‌ی نشاط است به تقلب در انتخابات ربطی ندارد.

بعضی‌ها به دلایل روانشناختی! نمی‌خوان رأی بدن، بعد می‌اندازن گردن تقلب و اینکه از اول معلومه کی رأی میاره و اینا.

  • یکی حال نداره تا حوزه بره!
  • یکی حال نداره بشینه پای برنامه‌های تبلیغاتی تا لااقل یکی اغواش کنه!
  • یکی حال نداره تحقیق کنه!
  • یکی حال نداره دیگران رو قانع کنه که چرا می‌خواد به فلانی رأی بده!
  • یکی می‌ترسه کاندیدش رأی نیاره و ضایع شه!!!
  • یکی هم می‌ترسه کاندیدش رأی بیاره و روشو سیاه کنه! (اصلاً هم اشاره به وقایع و شخص خاصی ندارم)

ای انسان عاقل و بالغ! اگر موقع رأی دادن درست فکر کنی و بری رأیتو بدی و بعد پی قضیه رو بگیری هزینه‌ی کمتری می‌پردازی تا اینکه هر دفعه ۴ سال بدبختی و گشنگی و رذالت بکشی و الکی امیدوار باشی یه امام زمانی کاندید بشه و مشکلات رو حل کنه (اصلاً هم اشاره به کاندید خاصی ندارم)!

اصل پنجم: پیش‌بینی همان توهم است.

تو اتوبوس داری با رفیقت در مورد کاندیدهای انتخابات حرف می‌زنی یکی میاد می‌گه بابا معلومه که احمدی‌نژاد رئیس جمهوره! آخه اگه تو حرف نزنی می‌گن لالی؟ خوبه جلو همه‌ی مردم ضایعت کنم؟ اصلاً من نمی‌دونم این پیش‌بینیه چه مشکلی رو حل می‌کنه؟ اگه به همین سادگی بود که آدمای گنده‌تر از تو زیادن؛ چرا اونا پیش‌بینی نمی‌کنن؟

این اصل پیش‌بینی که اینجا گفتم بد زخمیه! یه زمانی فکر می‌کردیم که زمین مرکز دنیاست و خورشید داره دور زمین می‌چرخه، چون می‌دیدیم داره می‌چرخه دیگه! این یه اشتباه. ولی بدتر از اون اینه که بفهمیم اشتباه کردیم و ازش درس نگیریم. نفهمیم که ادراک ما خطا داره.

تاریخ علم رو که بخونی پر از مثال برای تأیید اصل پیش‌بینیه (به خاطر اینکه علم کارش پیش‌بینیه!). استقراء، قیاس و هزاران اصطلاح علمی و فلسفی هست که یه جایی به این اصل بر می‌گرده! آخرش دانشمندا گفتن آقا هیچ چیز مطلقی در جهان وجود ندارد و ما اکثر فرضیات رو می‌تونیم فقط تأیید یا رد (اصطلاحات آماری) کنیم و اثبات‌های ما فقط در صورتی که تمام اطلاعات توصیف کننده‌ی یک پدیده رو داشته باشیم معتبر هستند.

حالا من که می‌دونم این حرفا رو از این گوش می‌کنی تو و از اون یکی می‌پاشی بیرون! ولی از ما گفتن بود. یه حرف آخر هم بزنم که به نظر خودم چکیده‌ای از همه‌ی حرف‌های بالا است:

«رئیس جمهور یک شخصیت حقوقی است»

تولدت مبارک

In Philosophy, Social on ژانویه 16, 2009 at 3:19 ق.ظ

از وقتی خودمو یادم میاد دستم روی کیبورد بوده. یادمه اولین کامپیوتری که دیدم یه Acer 386sx 25 بود. آره 25MHz! سرعتش فقط همین بود. کامپیوتری که الان دارم باهاش این پست رو می‌نویسم 2.2GHz زور داره، که برای الان خیلی هم نیست. آره می‌گفتم. به عشق بازی‌هایی مثل SAM و چیزهای دیگه که یادم نمیاد دور و بر دایی‌ام می‌پلکیدم که مهندس کامپیوتر بود و صاحب اون PC! فکر کنم اون موقع‌ها DOS 5.0 بود. نرم‌افزارها خیلی خیلی ساده‌تر از الان بودن ولی خیلی خیلی آروم‌تر از الان ورژن جدید می‌دادن. جالب‌ترین نرم‌افزاری که اون موقع می‌شناختم Instant Artist (IA) یا IArtist بود که تقریباً کار گرافیکی می‌کرد. خودمونیم، بیشتر مسخره بازی بود تا کار گرافیکی! شاهکارترین نرم‌افزاری که الان می‌تونم نام ببرم که تا الان هنوز هم شاهکاره و جایگاه و مفهوم خودش رو حفظ کرده Norton Commander بود. به نظر من هنوز هم اینترفیسی نیومده که به کارآمدی NC باشه. کامپیوتره فکر کنم یه هارد دیسک 25MBی داشت که همه چی توش پیدا می‌شد. یادمه همیشه دایی‌ام با یه نرم‌افزاری کار می‌کرد که شبیه یه ادیتور بود. بگذریم! گذشت و ما رفتیم مدرسه و اومدیم کرج و یه اتفاقاتی افتاد تا بالاخره ما کامپیوتر دار شدیم! یه Pentium 166 با 8MB رم و یه هارد دیسک 840MBی! کار من این بود که بازی‌های قدیمی که زمان کامپیوتر دایی‌ام می‌شناختم گیر بیارم و اجرا کنم و خوش بگذرونم. داداشم کارش مرتب کردن هارد دیسک 840MBی بود. آخرش هم هارده قبل از این که بتونیم همه‌ی محتویاتش رو کشف کنیم، سوخت! همیشه در حال کپی کردن و NDD کردن و Speed Disk کردن و این حرفا بود و من و داداشم همیشه سر این موضوع که «چرا وقتی کامپیوتر روشنه تو حتماً تو اتاق یا پای کامپیوتری یا پشت دست اونی که پای کامپیوتره می‌شینی» دعوا داشتیم. اینم بگم که شاهکارترین محصول اون زمان Wolf 3D بود! یه بازی که من نمی‌دونم سبکش چطور به ذهن سازنده‌هاش رسیده بود. Id Software! اون زمان با چیزهای عجیبی آشنا شدم: Windows 3.11، Toolkit و هزار تا خرت و پرت دیگه که دلیل وجود داشتنشون عجیب بود. چه برسه به این که بخوای باهاشون کار کنی. یادمه یکی از چیزهایی که خیلی افتخار می‌کردم بلدم این بود که با autoexec.bat و config.sys چه کارهایی می‌شه کرد! یکی از چیزهای عجیبی که دیدم این بود که با کامپیوتر می‌شد عکس دید! یه فایل‌هایی بود با پسوند BMP یا JPG یا GIF که توشون عکس بود! تو NC وقتی F3 روی می‌زدی اگه روی فایل BMP بودی عکسشو نشون می‌داد ولی وقتی F4 می‌زدی یه Text Editor باز می‌شد که عَجَق وَجَق نشون می‌داد! چیزهایی که برام عجیب بود یکی این بود که چرا وقتی کامپیوتر بوت می‌شه می‌نویسه Microsoft(R)! نمی‌فهمیدم این R توی پرانتز چیه! و نمی‌دونستم چرا وقتی NDD رو اجرا می‌کنی موسش یه فلش تر و تمیزه ولی موس توی NC یه مستطیله زشته! زد و ما با 3D Studio 4 آشنا شدیم! این نرم‌افزار رو خدا فرستاده بود. به دلیل این که دیگه کسی بهم گیر نمی‌داد که چرا پای کامپیوتر می‌نشینم و من هم باهاش حال می‌کردم و تازه بقیه هم وقتی کارهای من رو می‌دیدن پوزشون می‌خورد و حال می‌کردن! باز هم گذشت و یه اتفاق خیلی خیلی مهم افتاد و اون هم Windows 95 بود. یه سیستم عامل که مثل ویندوز 3.11 لازم نبود بزاریش تو Autoexec.bat تا به محض بوت شدن کامپیوتر اجرا بشه. تازه هیچ کاری هم نتونی باهاش بکنی و مجبور شی ازش بیای بیرون! یادمه ما خیلی جرأت به خرج دادیم که روی کامپیوترمون Win 95 نصب کردیم! چون همه می‌گفتن به درد نمی‌خوره. اون موقع یادمه ادعا می‌کردم ما اولین کسایی هستیم که تو کرج ویندوز ۹۵ نصب کردیم! البته اینو بگم این اخلاق باحال خودم و اون موقع داداشم رو دوست دارم. از اون موقع تا حالا هر نرم‌افزار جدیدی که release شده من جدیدش رو نصب کردم. البته به غیر از Nero 9! و البته فقط یک بار از این کار پشیمون شدم و اون هم Vista بود و تا یه مدتی Firefox 3.0! برگردیم سر ۹۵. توی این ویندوز یه دکمه بود که خیلی برای من مهمه! این دکمه شاید مهم‌ترین کسی باشه که در مورد کامپیوتر به من اعتماد به نفس داده! با این دکمه مسیر زندگی من (البته با کمی اغراق) عوض شد! اون دکمه «Have Disk…» بود! داستان از این قراره که ما نتونستیم کارت صوتی‌مون رو توی Windows 95 نصب کنیم و این می‌تونست دلیلی برای Downgrade به dos باشه و خطری برای از دست دادن ماجراجویی‌های جالب‌انگیز! البته حکایت دادن کارت صوتی و CD Drive هم برای خودش داستانی داره که دیگه بی‌خیالش شدم. نجات دهنده همون Have Disk… بود! که کافی بود به ویندوز می‌گفتی «دیسکشو دارم!» و این رو من کشف کردم! البته می‌دونم خیلی خنده داره ولی اون موقع خیلی مهم بود چون باعث شد ما ویندوز ۹۵ رو downgrade نکنیم. بگذریم که تو این دنیا چه کارهایی می‌شد بکنی. مهم‌ترینشون Winamp بود که باعث شد دیگه من بگم «یه کامپیوتر که داشته باشی دیگه هیچ چیز دیگه‌ای لازم نداری!» و کامپیوتر یه وسیله‌ای شد که همه کار از دستش بر می‌اومد. شرح برنامه‌نویس شدن ما هم مثل بقیه برنامه‌نویسا است و من چیزی نمی‌گم و داستان لینوکس نصب کردن و یونیت ماوس و چیزهای دیگه رو هم بد نیست آدرین اگه حال داشت تعریف کنه!

گذشت و ما دانشگاهی شدیم و مسیر زندگی‌مون کمی از کامپیوتر (به خیال خودم) دور شد. کنترل خوندیم و دست آخر سر از علوم انسانی و مدیریت در آوردیم و برگشتیم به IT که همون کامپیوتر باشه. خود کامپیوتر که نه. همه‌ی اون چیزهایی که می‌شه با چیزی به نام اطلاعات (که همون پایه‌ی اصلی موجودی به اسم کامپیوتره) انجام داد. یا بهتره بگم ICT چون این اون چیزیه که اگه داشته باشیش دیگه غمی نداری. خلاصه شدیم کامپیوترمن! کامپیوترمنی که از زاویه‌های مختلفی به این اعجوبه نگاه کرده و دست آخر خوراک روزانه‌اش دو تا نرم‌افزار مهمه: همون ادیتوری که دایی‌اش باهاش کار می‌کرده (Word). که الان با بقیه‌ی مخلفاتش دوست داشتنی‌ترین نرم‌افزار غیر وب برای منه (Office) و Firefox که به نظر من نقش یه سوراخ کلید رو بازی می‌کنه! از توش می‌شه اتاق‌های بزرگی رو دید که خودشون برا خودشون یه دنیا هستن و اگه بخوای برات در می‌شه و می‌تونی از طریقش بری تو اون دنیاها و سیر کنی!

من تو این دنیا خیلی کوچیکم. یادمه وقتی شروع کردم Google وجود داشت (با اینکه خیلی جوونه). ولی سرعت این دنیا خیلی زیاده. در حد هفته می‌تونی توش مفاهیم جدید پیدا کنی. در مورد دنیاها هم اشتباه نکنید! منظورم وب سایت‌ها نیست. منظورم Conceptهاییه که تو وب سایت‌ها نمود پیدا می‌کنه: Googling، Social Networking، Collaboration، RSS، Weblog، Virtual Office، extranet، E-Business و هزاران چیز میز دیگه که خودتون بهتر از من بلدید.

از این حرفای کلیشه‌ای بگذریم. اینا هیچ کدوم حرف اصلی من نیست!

وقتی علوم انسانی می‌خوندم جهت گیری ذهنی من به سمت مسائل دیگه‌ای رفت و چیزهایی که خیلی برای من مهم شد مسائلی مثل این بود: ساختار اقتصادی
مدینه فاضله‌ای، ساختار اجتماعی مدینه فاضله‌ای، توسعه، بهره‌وری، دموکراسی و عدالت. خیلی به روش علمی تو علوم انسانی فکر کردم. خیلی سعی کردم رو تعریف دانشمند و اخلاق دانشمند تمرکز کنم تا بخش‌هایی از اون رو درک کردم. خیلی فکر کردم تا کمی فهمیدم فرق گزاره‌ی علمی و گزاره‌ی غیر علمی چیه. دست آخر به یک مسأله‌ی مهم فکر کردم: براندازی یا اصلاح طلبی! امروز فکر می‌کنم (و البته اصراری روی طرز تفکرم ندارم) که درست کار کردن دموکراسی و عدالت رابطه مستقیمی با میزان دانشمند بودن عامه‌ی مردم داره! و به همین دلیل هم فکر می‌کنم باید اول مردم به جایی برسند که درک درستی از نیازهاشون داشته باشن، دموکراسی رو درک کنن، قدرت تشخیص گزاره‌ی غلط رو از گزاره‌ی درست داشته باشن و بعد براندازی (اگر اساساً در اون شرایط راه‌حل باشه که فکر نمی‌کنم!) می‌تونه نتیجه‌ی درستی بده. و یک ریفورمیست شدم! به این نتیجه رسیدم که مهم‌ترین وظیفه‌ی من افزایش دانش عمومی و گسترش اخلاق دانشمندیه.

باز هم بگذریم! همه‌ی اینا رو گفتم تا بگم چیزی که می‌خوام تولدشو تبریک بگم چقدر برام مهمه! اون چیز ابزاریه که به نظر من سریع‌ترین ابزار برای رسیدن به هدفیه که تو پاراگراف بالا گفتم و اون ابزار یه وب سایت معمولیه: ویکی‌پدیا!

خیلی احمقانه به نظر می‌رسه ولی واقعاً به این حرف معتقدم. ویکی‌پدیا تنها موجودیت عمومیت یافته‌ایه که با وجود گذشت حدود ۱۰ سال از عمرش (که تو دنیای اینترنت زمان کمی نیست) هر روز پربارتر و بالنده‌تر و خوب‌تر می‌شه. ویکی‌پدیا در ۲۵ دی ماه ۱۳۷۹ شروع به کار کرد و هدفش آفرینش و انتشار جهانی یک دانشنامهٔ رایگان به تمامی زبان‌های زنده دنیاست. ساختار این دانشنامه بر اساس اصول محتوای آزاد بنا نهاده شده که یکی از با اخلاق‌ترین قوانین در دنیای امروزه به نظر من. من ویکی‌پدیا رو بیشتر به خاطر پنج اصل بنیادینش دوست دارم که نتیجه‌ی اون سیاست‌هایی شده که تونسته با اونا ساختارش رو به درستی حفظ کنه! و دو سیاست به نظر من از اهمیت ویژه‌ای برخوردارند:

  • «از قوانین حق نشر عدول نکنید»، که مربوط به اخلاق دانشمندی می‌شه.
  • «از سوگیری پرهیز کنید»، که همه‌ی رسانه‌ها و آدمها ادعای انجامش رو می‌کنن ولی هیچ‌کدوم نتونستن!

همین‌طور ببینید که ویکی‌پدیا چه چیزی نیست.

این قسمت بخشی از مدخل ویکی‌پدیا در ویکی‌پدیا است:

وضعیت ویکی‌پدیا به عنوان یک منبع معتبر همیشه مورد اختلاف بوده‌است. برخی آن را به خاطر پخش رایگان، ویژگی قابل ویرایش بودن، سیاست بیطرفی و گستردگی عناوین ستوده‌اند[نیازمند منبع]. از سوی دیگر به خاطر آزادی ویرایش ویکی پدیا منتقدین درستی و اعتبار آن را زیر سوال برده اند[۷]،همچنین ویکی پدیا به خاطر آسیب پذیری در برابر خرابکاری[۸]، کیفیت غیریکنواخت، سوگیری نظام مند، بی ثباتی[۹] و نیز به خاطر ترجیح اجماع بر اعتبار در سبک ویرایش مقالات نقد شده‌است. در مقابل سیاست‌های محتوایی و ویکی پروژه‌های ویکی پدیا توسط کاربرانی تهیه می‌شود که در پی رفع این نگرانی‌ها هستند.[۴] دو مطالعه علمی به این نتیجه دست یافته‌اند که خرابکاری عموماً زودگذر است[۱۰] و ویکی پدیا نسبتاً به درستی سایر دانشنامه هاست. [۱۱]

در مورد مرجع بودن ویکی‌پدیا انتقادهایی هست که برخی از اونا درست و به‌جا هستند. در مورد استفاده از ویکی‌پدیا به عنوان مرجع باید دقت کرد.

امروز ویکی‌پدیای انگلیسی به جایی رسیده که «دیگه کسی با وجود اون نمی‌تونه بگه نمی‌دونم» و این چیزیه که جامعه‌ی امروز ما به شدت لازم داره: دانستن!

تولدت مبارک! آرزو می‌کنم ویکی‌پدیای فارسی به جایی برسه که «دیگه هیچ ایرانی نتونه بگه نمی‌دونم»!