امروز اومدم کرج. چه لذتی داشت دیدن پدرم وقتی از دور داشت میاومد سر قرار! اما وقتی رسیدم خونه یهو دلم هُرری ریخت. آرامش و روزمرگیاش هوای اونجا رو سنگین کرده بود. ولی گذشت! کمی میوه، کمی خوش و بش، و کمی هم تعریف از اینور و اونور.
بعد از ظهر رفتم آرایشگاه. از پلهها که داشتم میومدم پایین دلم خواست این پلهها هیچ وقت تموم نشه! ولی بهسرعت رسیدم به طبقهی اول. چه بویی میومد! بویی که منو یاد خاطرات چند سال پیشم میانداخت. حس بویایی عجب حس عجیبیه! یه دفعه کلی خاطره یاد آدم میاره که از بس زیاده فقط گیجشون میشی، بدون این که چیزی بفهمی. تو خیابون که بودم دلم نمیخواست برسم به آرایشگاه. میخواستم همینجور برم. برم و دور شم. از خودم و از هر چیزی که میشناسم. رسیدم به آرایشگاه. نشستم و دیدم دیگه دلم نمیخواد از جام بلند شم! ای کاش من و چک چک قیچی سلمونی تا بینهایت پیش هم تنها بودیم. وقتی رسیدم خونه مامانم گفت میری حموم یا شام میخوری. نمیدونم چرا گفتم شام بخوریم! یه ماست خیار درست کرده بود که توش گردو و کشمش هم داشت. با یه چیز دیگه که فکر کنم لایههای نازک تربچه بود. خیلی خوردم. مطمئنم اگه از سردی ماست سردم نمیشد یا تموم شدن ماست جلوی خوردنمو میگرفت یا ترکیدن من! بعدش رفتم حموم. زیر دوش به خودم و آدما فکر میکردم. به این که آدما چقدر زود فراموش میکنن. قولهایی رو که خودشون به خودشون میدن و قولهایی که به دیگران میدن و قولهایی که دیگران بهشون میدن! و به کوچکی خودم! به وبلاگم هم فکر کردم! به این که دیگه به درد خوندن دیگران نمیخوره. به این که شده تریبون اعترافات من. شده قتلگاه خودم! ملت چه گناهی کردن که باید این اراجیف رو بشنون! دوش باز بود! آب گرم داشت رو سرم میریخت. نمیتونستم دوش رو ببندم. دلم میخواست یا غرق میشدم یا میشدم عین یه خیار پلاسیده!