آلیس

Archive for اکتبر, 2008

شب بی‌نهایت‌ها

In Personal on اکتبر 22, 2008 at 9:46 ب.ظ

امروز اومدم کرج. چه لذتی داشت دیدن پدرم وقتی از دور داشت می‌اومد سر قرار! اما وقتی رسیدم خونه یهو دلم هُرری ریخت. آرامش و روزمرگی‌اش هوای اونجا رو سنگین کرده بود. ولی گذشت! کمی میوه، کمی خوش و بش، و کمی هم تعریف از این‌ور و اون‌ور.

بعد از ظهر رفتم آرایشگاه. از پله‌ها که داشتم میومدم پایین دلم خواست این پله‌ها هیچ وقت تموم نشه! ولی به‌سرعت رسیدم به طبقه‌ی اول. چه بویی میومد! بویی که منو یاد خاطرات چند سال پیشم می‌انداخت. حس بویایی عجب حس عجیبیه! یه دفعه کلی خاطره یاد آدم میاره که از بس زیاده فقط گیجشون می‌شی، بدون این که چیزی بفهمی. تو خیابون که بودم دلم نمی‌خواست برسم به آرایشگاه. می‌خواستم همین‌جور برم. برم و دور شم. از خودم و از هر چیزی که می‌شناسم. رسیدم به آرایشگاه. نشستم و دیدم دیگه دلم نمی‌خواد از جام بلند شم! ای کاش من و چک چک قیچی سلمونی تا بی‌نهایت پیش هم تنها بودیم. وقتی رسیدم خونه مامانم گفت می‌ری حموم یا شام می‌خوری. نمی‌دونم چرا گفتم شام بخوریم! یه ماست خیار درست کرده بود که توش گردو و کشمش هم داشت. با یه چیز دیگه که فکر کنم لایه‌های نازک تربچه بود. خیلی خوردم. مطمئنم اگه از سردی ماست سردم نمی‌شد یا تموم شدن ماست جلوی خوردنمو می‌گرفت یا ترکیدن من! بعدش رفتم حموم. زیر دوش به خودم و آدما فکر می‌کردم. به این که آدما چقدر زود فراموش می‌کنن. قول‌هایی رو که خودشون به خودشون می‌دن و قول‌هایی که به دیگران می‌دن و قول‌هایی که دیگران بهشون می‌دن! و به کوچکی خودم! به وبلاگم هم فکر کردم! به این که دیگه به درد خوندن دیگران نمی‌خوره. به این که شده تریبون اعترافات من. شده قتلگاه خودم! ملت چه گناهی کردن که باید این اراجیف رو بشنون! دوش باز بود! آب گرم داشت رو سرم می‌ریخت. نمی‌تونستم دوش رو ببندم. دلم می‌خواست یا غرق می‌شدم یا می‌شدم عین یه خیار پلاسیده!

دهن لق!

In Personal on اکتبر 15, 2008 at 10:06 ب.ظ

امروز بعد از اینکه از شرکت اومدم بیرون، بعد از اینکه تلفنم با دوستام تموم شد، دوباره یاد فال دیشب افتادم. اصلاً فکر نمی‌کردم این همه حرف دقیق در مورد اوضاع بزنه. از چهارراه امیرآباد تا سر بلوار کشاورز پیاده‌روی کردم. همین‌طور که قدم می‌زدم، انگشتم رو نگه داشته بودم جلوی نرده‌های موزه هنرهای معاصر و داشتم blame it on the moon گوش می‌کردم. همزمان داشتم به یکی از بیت‌های فال دیشب فکر می‌کردم:

شرمم از خرقه آلوده خود می‌آید که بر او وصله به صد شعبده پیراسته‌ام

برخورد انگشتام با نرده‌ها آرامش عجیبی ایجاد می‌کرد. بعضی وقتا هم نوازش تیز شاخه‌های مورد، چاشنی این آرامش می‌شد. یاد نوازش‌های خدا افتادم. اونا هم تیزن!

Gonna blame it on the moon,

Didn’t want to fall in love again so soon.

I was fine, feeling strong,
Didn’t want to fall in love with anyone.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon.

I was happy to be free
Didn’t think I’d give myself so easily.

Guilty feelings in the night
As I wonder is it wrong to feel so right.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon.

Now that it’s gone too far to call for a halt,
I’ll blame it on the moon
‘Cause it’s not my fault;
I didn’t think that this would happen so soon
So I’ll blame it on the moon

So I’ll blame it on the moon

پرسه

In Personal on اکتبر 10, 2008 at 10:49 ق.ظ

ایستادم تا همه سوار بشن. اولین باری بود که این کار رو می‌کردم. خیابون اِنقدر شلوغ بود که اگه ده قدم از کلارینت نواز دوره گرد دور می‌شدی دیگه نمی‌تونستی صداشو بشنوی. یک لحظه تو فکرم همه‌ی آدمای تو خیابون رو حذف کردم. ماشین‌ها رد می‌شدن اما هیچ آدمی توشون نبود، بساط دست فروشا پهن بود، مغازه‌ها باز بود ولی نه فروشنده‌ای و نه خریداری. بعد ماشین‌ها و بساط دوره‌گردها رو حذف کردم. خیلی عالی شد! بعد تو تنهایی خودم با سرعت شروع کردم به پرسه زدن. یک کیف روی شونه‌ی راستم بود و یک کیسه توی دست چپم. یاد سیب‌های توی کیسه افتادم: «سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک!» یاد روایت مسیحی ها از داستان حوا و آدم افتادم. به خاطر یه سیب؟!

به کدام گناه آدم را روی این خاک سرگردان کردند.

به کدام گناه آدم را در مفاهیم سردرگم کردند.

یاد این دفتر یادداشت افتادم. فقط اسمش ثبت احوال است! وگرنه این روزها باید خیلی شلوغ می‌بود. داستان املاک ۴۴۴، داستان جیپ قرمز، داستان اسباب‌کشی، داستان ماشین لباسشویی، داستان ماکارونی اول، داستان آیینه‌ی دستشویی، داستان شروع دانشگاه، داستان شروع پاییز در روز هفتم مهر، داستان خستگی از کار و پیشنهاد کار جدید، داستان کادوی تولد و شب عید فطر و داستان این پست که مدیون مترو است!

شاید یک روز از این هرچه با خود غریب‌تر شدن‌ها نتیجه‌ای بگیرم؛ شاید هم زودتر از این حرف‌ها بمیرم!

قرار دادن این پست تو بلاگم آنقدر به تأخیر افتاد تا مصادف شد با تولد دوست عزیزم پرسه! دوستی که همیشه دوست داشتم وبلاگش رو بخونم ولی هیچ وقت موفق نشدم. امیدوارم همیشه سرزنده و امیدوار باشی.

تولدت مبارک!

عذرخواهی

In Personal on اکتبر 4, 2008 at 4:33 ب.ظ

روی مبل خونه‌مون که می‌شینم تو رو می‌بینم که دیگه تو صورت من نگاه نمی‌کنی! به آشپزخونه‌مون که نگاه می‌کنم تو رو می‌بینم که داری از سه تا لیوان به‌سرعت دوتاشو می‌شوری و جمع و جور می‌کنی که بری! به راه‌پله که نگاه می‌کنم صدای زمزمه‌ی یه آهنگ مبهم رو می‌شنوم که معنی‌اش ادای کلیشه‌ای ناراحت نشدن تو از منه!

بارها این جمله رو از دیگران شنیده بودم که «منظوری نداشتم». ولی هیچ وقت نمی‌فهمیدم چه معنی داره! فکر می‌کردم آدما این جمله رو برای تبرئه کردن خودشون استفاده می‌کنن. حالا من هم دارم همین جمله رو استفاده می‌کنم. اما نه به خاطر این که بخوام خودمو تبرئه کنم. چون می‌دونم که حقیقت اینه که این ماجرا اتفاق افتاد و هیچ‌کس فراموشش نمی‌کنه و من هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم که جمله‌ی من چنین پیامدی داشته باشه. خودمو که کنکاش می‌کنم می‌بینم شاید برای بزرگ نشون دادن خودم این کار رو کردم. شاید برای این که به همه‌ی لطیفه‌های اطرافیانم جوابی داده باشم، این حرف رو زدم. یا شاید برای این که نمی‌خواستم رابطه‌ام با دوتا دوست تو چنین فضایی جریان پیدا کنه. فضایی که بودنش یه عذابه و نبودنش یه عذاب دیگه.

گاهی اوقات آدم تو تصمیم‌گیری سست می‌شه و ناخودآگاه اجازه می‌ده زمان براش تصمیم بگیره. الان که فکر می‌کنم می‌بینم باید این حرف‌ها رو چند روز قبل می‌زدم. و خودمو که کنکاش می‌کنم می‌بینم که شاید دلیل این دیرکرد خودخواهی مردونه‌ی منه که خودم از وجودش بی‌خبرم. شاید دلیل این دیرکرد ترس از نپذیرفتن عذرخواهی من باشه. شاید دلیل این دیرکرد این باشه که من همیشه فکر می‌کنم تو یه بخشی از ماجرا حق دارم ولی هیچ وقت نمی‌تونم در موردش حرفی بزنم. یا شاید دلیلش این باشه که باورم نمی‌شه به این سادگی دو نفر رو ناراحت کرده باشم.

همیشه فکر می‌کردم تو پذیرفتن اشتباهاتم و تو اقرار به اونها آدم شجاعی هستم. اینا رو اینجا نوشتم تا درس عبرتی بشه برای تمام شخصیت‌هایی که تو وجود من دارن زندگی می‌کنن. اینجا نوشتم تا همون‌طور که یه اشتباه ثبت می‌شه، عذرخواهی‌اش هم ثبت بشه. تا همه بدونن این آدم با تمام وجودش اشتباه می‌کنه و با تمام وجودش بهش اقرار می‌کنه و با تمام وجودش امیدواره که بخشیده و اصلاح بشه!

خودمم می‌دونم این چیزی که اینجا نوشتم یه جورایی سند خودخواهی منه. ولی تو اینو به من ببخش!