آلیس

Archive for آگوست, 2008

شرابِ سرما

In Personal on آگوست 29, 2008 at 12:59 ق.ظ

…ای کاش زمستان بود

سرمای زمستان بود که مرا به تندتر قدم برداشتن وامی‌داشت. سرمای زمستان بود که هوش از کلّه‌ام می‌برد. سرمای زمستان بود که منتظر ایستادن در صف خیابان ۱۶ آذر را برایم ممکن می‌ساخت. لرزیدن، از باد سرد در رفتن، سر در یقه فرو بردن،فراموش کردن، به گذشته و آینده فکر نکردن، به دیگران فکر نکردن، به هیچ چیز فکر نکردن و در خلسه‌ی یخ بی‌خیالی فرو رفتن، همه ارمغان زمستان است که در این تابستان گرم هم نیازش دارم.

ای کاش زمستان بود…

اینجا یک انسان است

In Personal on آگوست 23, 2008 at 1:05 ق.ظ

اینجا یک انسان است که نه به آینده می‌اندیشد، نه به گذشته و نه به حال.

اینجا یک انسان است که در باتلاق خودکاوی‌اش دست و پا می‌زند.

اینجا یک انسان است که به انسان بودنش مشکوک است.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند خورشید مرکزیت بیشتری دارد یا او.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند او خدا را آفریده یا خدا او را.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند چرا یک انسان است.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند زنده است یا هنوز متولد نشده.

اینجا یک انسان است که نمی‌داند چه نمی‌داند.

اینجا یک …

 

عشق، پاسخ به همهٔ پرسش‌های بی‌پاسخ!

ترس‌ها

In Personal on آگوست 16, 2008 at 10:24 ب.ظ

امروز رو با دوتا ترس شروع کردم. ترس از تنهایی و ترس از تنهایی!

ولی شب دیگه هیچ کدومشون نبودن. یکیشون به‌خاطر تنها شدن و یکیشون به‌خاطر تنها نشدن!

Na+Cl=NaCl

In Personal on آگوست 15, 2008 at 5:00 ب.ظ

زندگی دور باطلی است که فقط با درآمیختن با عشق از این فلاکت نجات می‌یابد و عشق توهم لزجی است که فقط با درآمیختن در زندگی از این فلاکت نجات می‌یابد!

اما عشق و زندگی فصل‌ها را جابجا می‌کنند…

یک قدم!

In Management on آگوست 15, 2008 at 1:27 ب.ظ

امروز خودمو مجبور کردم که یه چیزی اینجا بنویسم! شاید روزمره شدم، شاید سرم خیلی شلوغه، شاید همهٔ چیزایی که اینجا می‌نوشتم از روی بیکاری بوده و فلسفه‌بافی‌های بیهودهٔ اوقات تنهایی و بیکاری من بوده.

اما از یه چیز خوشحالم. احساس می‌کنم اوقات بیکاری من یه فرصت مطالعاتی بوده که به خودم دادم (اگرچه مطالعهٔ خاصی نکردم، ولی زیاد فکر کردم). اما حالا تو جامعه هستم. با آدما هر روز در ارتباطم و می‌بینم که افکارم با واقعیت چه فرقی داره.

چزی که می‌بینم اینه که چندان فرقی نداره. البته به‌شرطی که واقعیت رو مستقل از افکار آدما ببینی. نکته اینه که افراد کمی هستن که هم تو جامعه دارن زندگی می‌کنن و هم احساس کنی مثل تو (من) فکر می‌کنن.

حرفمو پس می‌گیرم! اون چیزی که تو واقعیت وجود داره با اون چیزایی که فکر می‌کردم خیلی فرق داره! در حقیقت این افکار آدماست که باعث کج و کوله شدن واقعیت می‌شه. به دلیل این که آدما طبق افکارشون تصمیم می‌گیرن و رفتار می‌کنن. مثلاً اگه تو یه شرکت نرم‌افزاری داشته باشی و بخوای محصولات با کیفیت درست کنی که خوب کار کنن ولی مشتری‌ها به خوب کار کردن محصول اهمیتی ندن ورشکست می‌شی. یا اگه سعی کنی محصولت رو ارزون بفروشی ولی کسایی که ازت می‌خرن قیمت براشون مطرح نباشه هیچ وقت نمی‌تونی محصولت رو بفروشی. به همین سادگی!

نکته‌ای که می‌خوام بگم اینه که «روشنفکر باید فقط یک قدم از مردم جلوتر باشه، نه بیشتر». این جمله این اواخر خیلی زیاد به ذهنم خطور می‌کنه و هر دفعه هم بیشتر به درستی‌اش ایمان می‌آرم. بعداً در موردش بیشتر می‌نویسم و بیشتر توضیح می‌دم.