دو پست با یک بلیط

جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت حدودای ۴ صبح

اصلاً اون لحظه‌ای که این مسئولیت رو به عهده گرفتم یادم نمیاد! اصلاً یادم نمیاد چی به من گفتن و برای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. حتی یادم نمیاد رو حساب چی و در ازای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. مسئولیتی که در قبالش به رنج می‌افتیم و دیگران رو به رنج می‌اندازیم؛ مسئولیتی که بعضی وقتا به خاطر پذیرفتنش احساس غرور می‌کنیم و بعضی وقتا از بار سنگینش شکایت می‌کنیم. مسئولیت زندگی!

نزدیکای صبح بود که از پنجره داشتم ستاره‌ها رو نگاه می‌کردم. یه دفعه دلم گرفت. دوباره دلم خواست تا دنیا بایسته تا من پیاده شم! دوباره دلم خواست نباشم و این بار سنگین رو به دوش نکشم. باری که شونه‌هامو به لرزه انداخته؛ باری که تنهایی نمی‌تونم به دوش بکشم؛ باری که نمی‌دونم کجا باید زمین بگذارمش.

خدایا نبودن احساس بهتریه نسبت به سردرگم بودن. نبودن احساس بهتریه نسبت به ندونستن.

خدایا چرا یه استراحت نمی‌دی؟! چرا هیچ جا تو این دنیا پیدا نمی‌کنم که نگرانی‌ها و دغدغه‌هام رو بزارم اونجا و کمی استراحت کنم؟!

احساس می‌کنم سرعت دنیا زیاد شده و من دارم عقب می‌مونم. خدایا چه اتفاقی داره می‌افته؟!

ای کاش این شب هیچ وقت صبح نشه!


سردرگمی، تنهایی، ناامیدی، بی‌اطلاعی، ناآرامی … نه هیچ کدوم از این واژه‌ها و نه همهٔ اینها باهم نمی‌تونن احساس منو توصیف کنن.

تو آسمون فقط یه ستاره دیده می‌شه. احساس می‌کنم چند نفر از اون بالا با نورافکن منو نشونه گرفتن! احساس می‌کنم شخصیت اصلی داستان خودمم! آدم احساس مسئولیت می‌کنه!

داره صبح می‌شه. باید سر حال باشم. نباید عقب بمونم!


سه‌شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت بیست دقیقه به بیست و سه

از اول این هفته رفتم سر کار جدید. به‌خاطر این که ساعت‌های کاری‌ام رو خیلی سخت دادم و از هشت صبح باید برم سر کار مجبورم شب‌ها زود بخوابم. کار جدیدم خیلی سخته. بعضی وقتا احساس می‌کنم نمی‌تونم خوب انجامش بدم. از شنبه تا حالا فرصت نکرده بودم چند تا کار مهم رو انجام بدم که دوتاشو امروز انجام دادم. یکیش همین پست بود.

امروز روز جالبی بود. با آدمای زیادی حرف زدم که بعضی‌هاشونو تا حالا ندیده بودم. چه ارتباط هیجان‌انگیزی! بعد از این که کارم تموم شد با یکی از دوستام قرار داشتم. تا هفت‌تیر پیاده رفتیم و حرف زدیم. چه به‌یاد موندنی! از هفت‌تیر یه ماشین برای انقلاب سوار شدم که اتفاقی فهمیدم می‌خواد بره کرج و تا دم خونمون رسوندم. چه جالب! از همون اول تا وقتی که رسیدیم داشتیم با آقای راننده حرف می‌زدیم. یه آقای جوون بود که از تجربیات و یافته‌هاش تو زندگیش تعریف می‌کرد و چقدر خوب خودش رو رصد کرده بود. بعضی وقتا خودشو نقد می‌کرد و بعضی وقتا از خودش تعریف می‌کرد. ولی یه حرف زد که امروز یادم موند. گفت از خدا خواستم که یه عشق خوب به من بده و دیگه هیچ نمی‌خوام و خدا هم بهم داد!


خدایا، هر چی دارم و قراره داشته باشم ازم بگیر! به جاش یه ذره، فقط یه ذره عشق – از اونا که خودت داری – تو قلبم بذار!

ارسال شده در Personal.

یک پاسخ to “دو پست با یک بلیط”

  1. من می گوید:

    الهی آمین.

يك پاسخ برايش بگذاريد