چند روز پیش خبر جالبی از تلویزیون شنیدم که نمیدونستم باید بخندم یا گریه کنم. این خبر در مورد تغییر تعرفهی پیام کوتاه بود که میتونید از اینجا بخونیدش. چند نکته در این مورد به ذهنم میرسه: با همهی این حرفها اگه یه کم دقت کنین میبینین این حرفهایی که من زدم همهاش از روی سادهلوحیه! هر sms فارسی 60 کاراکتره و هر sms انگلیسی 160 کاراکتر. حالا به محاسبات زیر توجه کنید: هزینهی یک sms فارسی 144 کاراکتری (طبق تعرفهی جدید بر حسب ریال): 3 * 89 = 267 هزینهی یک sms انگلیسی 144 کاراکتری (طبق تعرفهی جدید بر حسب ریال): 1 * 222 = 222 هزینهی یک sms فینگیلیش 144 کاراکتری (طبق تعرفهی حاضر (قدیم) بر حسب ریال): 1 * 147 = 147 هینطور که میبینیند این تغییر تعرفه اصلاً هم به خاطر کم درایتی مدیرا نیست، بلکه برعکس! جداً آدمهای باهوشی توی این مملکت مدیریت میکنن، ولی هوششون رو برای چی صرف میکنن؟
برای کسی بفرستم یا بخوام emailم رو برای کسی بفرستم یا بخوام Contactم یا Business Card خودم رو برای کسی با sms بفرستم چه گناهی کردم که باید پول بیشتری بدم؟ اصلاً فکر نمیکنم کسی توی مخابرات بدونه Business Card چیه!
Archive for فوریه 2008
به پسرم
In Personal on فوریه 25, 2008 at 8:24 ق.ظ
هر روز صبح، روزم را با تلاش برای فراموش کردن عقدههایی شروع میکنم که از اسارت وجودم نشأت گرفتهاند. اسیر زمان، اسیر مکان، اسیر شکم، اسیر پول، اسیر دیکتاتوری، اسیر آینده، اسیر گذشته و اسیر خودم. عجب حلقهای است این حلقهی اسارت: خودم و رفتارم در اسارت افکارم و افکارم در اسارت خودم و رفتارم. اما گاهی – شاید در حمام یا در خیابانهای خیلی خلوت (خیلی شلوغ) – افکار اسیرم را از سلولهایشان بیرون میکشم. شاید برای این که هوایی بخورند تا طغیان نکنند و حیثیت زندانبانشان را بر باد ندهند. شاید برای این که عرق تنشان را در اردوگاههای کار اجباری در بیاورم تا ورزیده و خسته شوند؛ که چه، نمیدانم. شاید هم قرار است سلولهایشان نظافت شود. اما این افکار خود میدانند که به حبث ابد محکومند. چشمانم را میبندم. یادم میآید آخرین مشق خوشنویسیام تنها مشقی بود که از نگاشتنش لذت بردم. چشمانم را میگشایم. انبوهِ سازها را اطرافم مییابم که گرد و خاک کمرنگشان کرده است. خلسههایی را یادم میآید که با یکیشان تجربه کردم و عرقهایی را به یاد میآورم که با یکی دیگرشان ریختم. عقب میایستم. گذشتهام را میبینم که اسیرش شدهام. پدر و مادر، مدرسه، تابستان و فعالیتهای فوق برنامهاش، دانشگاه و تجربههای پراکنده. عقبتر میایستم. آیندهام را میبینم که مدام رنگین و ننگین میشود. دانشگاه، ازدواج، کار، سفر، پول، کتاب. به خودم مینگرم. عشقهایی را به یاد میآورم که مرا در مثلث عقل و دل و ترس به این سو و آن سو میکشاندند. کتابهایی را به یاد میآورم که تا آخر خواندم. و آنهایی را که نیمه کاره رها کردم. زمزمهی اصوات تکراری و ناتکراری. گلهای قالی را میبینم که به آنها خیره شدهام. ابزارهایی را میبینم که با کمکشان مغزم را از کار میاندازم. و تنهایی و دیوانگیام را. و اکنون پسرم! به دنیا آمدنت امیدی است برای من. امیدی برای جبران! جبران کردهها و ناکردهها. امیدی است تا آنچه من نبودم تو باشی. امیدی است برای نجات دنیا توسط من (تو). پس، از امروز همهی زندگیام برای تو است. صبحها باید خیلی زود از خواب برخیزی. کتابهای زیادی باید بخوانی. کلاسهای زیادی باید بروی. سفرهای زیادی قرار است بروی و تجربیات زیادی قرار است کسب کنی. مدلهای زیادی قرار است بگیری. مصاحبههای زیادی در پیش داری. نظریات زیادی باید بدهی و حقایق بسیاری منتظر تو هستند تا کشفشان کنی. باید برایت به دنبال دوستدختری بگردم که لیاقت کسی چون تو (من) را داشته باشد. باید قبل از مرگم ایدههایم را برایت بازگو کنم تا در آینده به روش من زندگی کنی… کمی که بیشتر فکر میکنم میبینم این زندگی خودم است. زندگی خودم که نه زندگی خودم، بلکه ارثیهی پدریام است؛ که میخواهم آن را برای پسرم به ارث بگذارم. اما چطور میتوانم بار سنگینی که خود به دوش کشیدم به گردن او بیاندازم. باری که تنها حاصلش برایم یک روح خمود و چروکیده بود. چرا پسر من باید همهی آنچه که نوادگانش میخواستند باشد، شود. چرا پسر من! … به پسرم فقط دو چیز میآموزم: خودش را و وسعت آزادی را! برای فرنام و پسر سیزده روزهاش ایلیا
در ستایش امشب
In Personal on فوریه 14, 2008 at 11:03 ب.ظ
فکر میکنم امشب Valentine بود. به خاطر این که خیابونا خیلی شلوغ بودن. چند نفری هم بهم تبریک گفتن. Valentine شب مهمیه. گرچه کمی جلف شده. مردم فکر میکنن مثل یه رسمِ که باید ادا بشه. وگرنه شگون نداره. البته معلومه که شگون نداره چون بلافاصله مادمازل دوست دختر یا موسیو دوست پسر از این که براش هدیه Valentine نخریدی ناراحت میشن و دیگه خر بیار و باقالی بار کن. بعضیها هم فکر میکنن به خاطر این که یه نفر رو دوست دارن باید جایزه بگیرن. بگذریم… نمیخوام ادای روشنفکرهای عقدهای رو در بیارم و بگم این مسخره بازیها چیه. اتفاقاً میخوام در ستایش Valentine حرف بزنم، البته از نگاه خودم: مردم دنیا تصمیم گرفتن سالی یه بار تو یه شب سرد – البته اینجای کرهی زمین Valentine تو یه شب سرد اتفاق میافته. ولی فکر میکنم از نظر تاریخی این شب واقعاً یه شب سرده – همهی حسابگریها و خودخواهیهاشونو کنار بذارن و به خودشون جرأت بدن یه حرفهایی رو بزنن: خیلی دوست دارم ولی هیچ وقت نتونستم بهت بگم. همیشه فکر میکنم اگه تو نباشی چطوری به زندگی ادامه بدم. تو دلیل زندگی من هستی. به خاطر تو زندهام… اما چیزی که مهمه اینه که: اول، عشق است انسانی که جرأت کنه عاشق بشه. دوم، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش رو سالی یک بار ابراز کنه. سوم، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش رو همیشه ابراز کنه. چهارم، عشق است انسانی که جرأت کنه حرفش را بزنه. پنجم، عشق است انسانی که جرأت کنه به حرفش عمل کنه. ششم، عشق است انسانی که جرأت کنه حرفش آزادی باشه. هفتم (فعلاً آخر)، عشق است انسانی که جرأت کنه عشقش و حرفش و عملش آزادی باشه. … اصلاً میخواستم امشب یه حرف دیگه بزنم! اتفاقاً امشب جرأت کردم بگمشون. چند روز پیش تو تاکسی یه دختر و یه پسر کُرد کنارم نشسته بودن. فکر کنم نامزد بودن. یا شایدم عقد کرده بودن. داشتن کردی با هم حرف میزدن. نمیدونم دختره چی گفت که پسره بدون این که حرفی بزنه دختره رو بوسید. البته من فقط صدای بوسه رو شنیدم. ولی اون صدا خیلی حرفها داشت: “اگه من اینجا تو رو ببوسم مردم هزارتا حرف پشت سرمون میزنن. شایدم به جرم بوسیدن دستگیرمون کنن. به جرم عاشق بودن! اما بذار هرچی میخواد بشه. دوست دارم…”. احساس کردم دوتا جوون کرد رو دوست دارم. آدمایی که تو اوج شلوغی شهر تونستن با هم تنها باشن. یاد شما دو نفر افتادم. احساس کردم خیلی وقته که بهتون وابسته شدم. عشق در یک لحظه همهی اون چیزی که فکر میکنم انسان دنبالش میگرده، به آدم میده. (باز یاد یه حرف دیگه از جورج افتادم.) جمعه 26 بهمن 1386 ساعت 1:47 …برای فاطمه و حسین…
نشانی
In Uncategorized on فوریه 8, 2008 at 6:46 ب.ظ
خانه دوست کجاست؟ در فلق بود که پرسید سوار آسمان مکثی کرد رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت: “نرسیده به درخت کوچه باغی است که از باغ خدا سبز تر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در می آرد پس به سمت گل تنهایی می پیچی دو قدم مانده به گل پای فواره جاوید اساطیر زمان می مانی و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد در صمیمیت سیال فضا، خش خشی می شنوی کودکی می بینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او می پرسی خانه دوست کجاست؟
شب سهشنبه 16 بهمن 1386
In Personal on فوریه 4, 2008 at 9:44 ب.ظ
داشتم از سر کار بر میگشتم. یه دفعه به خودم گفتم “پسر، از امروز تا سه سال دیگه دوباره باید درس بخونی!”. فردا – که الان دیگه بهتره بگم امروز – اولین جلسهی فوق لیسانسم شروع میشه. احساس میکنم با اینکه خیلی بهش فکر کردم آمادگیاش رو ندارم. دلیلش هم معلومه: داستانی که فردا قراره شروع بشه نتیجهی برنامهریزیِ حدوداً سه سال پیشه. گرچه اون چیزی که میخواستم نشد ولی شبیه اون چیزی شد که میخواستم. آدم پیش خودش میگه همهی کم کاریها و بیثباتی که توی دورهی لیسانس داشتم اینجا جبران میکنم. از این حرفا دیگه! به خاطر همین هم مسئولیت آدم سنگین میشه. به خاطر همین میگم آمادگیاش رو ندارم. خوشحالم، به خاطر این که تلاشم بینتیجه نموند. اما ناراحتم، فکر کنم یه کمی تنپرور شدم. این مدت که هیچ کاری نمیکردم احساس میکردم سرعت پیر شدنم کم شده. و نگرانم، به خاطر این که هر چی بزرگتر میشی مسئولیتت بیشتر میشه. بعضی وقتا به خودم میگم 24 سال از عمرت گذشته هنوز نه میدونی کجای این دنیایی، نه میدونی کجا میخوای بری. بیثباتی همیشه، پوچی و ناامیدی بعضی وقتا، آدمو داغون میکنه. جلوی تصمیمگیری رو میگیره. بیاعتمادی آدم رو تنها میکنه. بالاخره این دنیا یه روزی برای ما هم تموم میشه و باید از خودت بپرسی چه کار کردی. برای خودت چه کار کردی؟ برای خانوادهات چه کار کردی؟ برای شَهرت چه کار کردی؟ برای مملکتت چه کار کردی؟ برای بشر چه کار کردی؟ برای خدا چه کار کردی؟ از خودت میپرسی کدوم یکی از کارهایی که کردی در راستای به جواب رسیدن به یکی از این سؤالا بوده؟ با آدمهای دیگه چه کار کردی؟ با خودت چه کار کردی؟ دوستم – صالح – جمعبندی خوبی کرد: شادی، امید، آرامش. ولی نه فقط خودت یا همشهریهات یا هم میهنهات یا هم دورهایهات؛ شادی، امید، آرامش برای همهی بشر برای همهی زمانها… دلم میخواد آدمهای اطرافم رو شاد و امیدوار و آروم ببینم. خدایا برای مردم ایران یه چیز رو ازت طلب میکنم: دانش (خرد (شعور)). خدایا ایرانیها همیشه در کشمکش تعریف درست واژهی آزادی برای خودشون بودن. دونستن این که اسیری کافی نیست، باید بدونی آزادی یعنی چی. کمکمون کن آزادی رو بفهمیم. …آمین