آلیس

Archive for اکتبر, 2006

تضمین

In Uncategorized on اکتبر 27, 2006 at 5:31 ب.ظ

این حق من است که راضی باشم؛ اما باز – مثل سیاسی­های ساده­ی جوان پرشور – فکر فروشندگان وامانده­ی مواد مخدر در سراسر وطن؛ فکر رشوه­خوارانی که زندگی ما مردم را بر لب پرتگاه آورده­اند و هنوز شهوت کورشان برای باج­خواهی، دمی فرو نمی­نشیند؛ فکر آنها که هنوز شلاق صاحبخانه­ها بر تن نازک زندگی­شان به خشونتی خونین خط می­اندازد؛ فکر بیمارانی که طبیبان، هرگز دردهایشان را حس نمی­کنند بل خاطره­ی طربخانه­هایی را در خویش زنده نگه می­دارند که باز باید حق ملاقات با بیماران­شان را، تابستان­ها، در آنها خرج کنند؛ و فکر شبه روشنفکرانی که محور جمیع اندیشه­هایشان پوزخند زدن به میهن­پرستان و مومنان است و نان از راه خیانت خوردن و شهوت سفر به غرب و به اسم حضور در سنگری سیاسی، بر سر سفره­ی اجانب نشستن و زحمتکشان را مستمسک عیاشی­های خود کردن؛ و فکر کارمندان پیری که می­شناسیم­شان که هرچه می­کنند نمی­توانند حقوق­شان را، بالمناصفه، بین طلبکاران­شان تقسیم کنند و پیوسته به گریه می­افتند، فرصت نمی­دهد که زیستنی بی­اضطراب را تجربه کنم؛ و مجموع همین دلشوره­ها هم نمی­گذارد که زندگی­ام را آنطور بالمناصفه تقسیم کنم که سهمی کوچک از آن به من، همسرم و فرزندانم برسد و سهمی بزرگ به دیگران…تناقض…تناقضی شاید گریزناپذیر.

سفر راوی

In Uncategorized on اکتبر 9, 2006 at 6:05 ب.ظ
اوایل پاییز است. آفتاب واحه هنوز صورت را می سوزاند ولی امروز باد خنکی از سمت دریای مدیترانه می وزد. در گوشه ای از واحه همه ی واحه نشینان دور راوی داستان واحه حلقه زده اند. راوی بارش را بر اسب سوار می کند. یکی یکی با دوستانش روبوسی می کند.
راوی می گوید: “دوستان، یک سال در واحه در کنار شما زیستم.
آموختم و آموخته هایم را کامل کردم که بشنوم، بگویم، بنویسم، ببینم، ببویم، لمس کنم و بستایم.
آموختم که بشناسم و بشناسانم.
آموختم که تحمل کنم.
آموختم که برای بهار برنامه ریزی کنم و برای تابستان و پاییز نیز. که فصل ها هرکدام چیزهایی برای کاشتن دارند.
آموختم که از خورشید سبقت بگیرم.
و آموختم که بیاموزم.
اما باید بروم. چرا که در صحرا چاهی است که انتظارم را می کشد. تا نخل هایی دورش بکارم و واحه ای دیگر…
اما خواستم بیاموزم که عشق بورزید، که بلد بودید و اگر نتوانید عشق بورزید واحه به صحرا تبدیل می شود.
و خواستم بیاموزم که چگونه چراغ ها را روشن کنید تا بتوانید توصیف کنید. زیرا در تاریکی چیزی دیده و سنجیده نمی شود.
و نشان دادم که فضیلت های انسان ها بیش از آنهایی است که می شناسیم و می ستاییم.
و نشان دادم که اعتقاد ارزشمندتر از چیزهایی است که به جای آن معامله می شود.
و می خواهم بدانید که تفاوت انسان ها حکمت و ارزشی بیش از آنچه تصور می شود دارد.
و می خواهم بدانید که چقدر ارزشمندید و چقدر راحت می توانید بی ارزش شوید.
و می خواهم بدانید که واحه متعلق به صحرا است.
و می خواهم بدانید که هنرمندان موسیقی روی سن همیشه به هم لبخند می زنند.
و می خواهم بدانید که “هر کسی جانی را نجات دهد کل دنیا را نجات داده”

و خواهشی دارم: بگذارید همه برنده شوند.
و نصیحتی دارم: عشق تعمیم همه ی خوبی هاست.”

راوی حرکت می کند. آبها ریخته می شود.
و اشک راوی را هیچ کس ندید، چون از واحه دور می شد.