صحرا شنزار است. در خاک واحه می توان سبزی خوردن کاشت.
صحرا اسبان و شتران را می کشد. واحه شتران و اسبان را سیراب می کند.
صحرا به واحه می تازد. واحه با صحرا می سازد.
صحرا همه ی روزهایش یک شکل است. واحه تنوع دارد.
شب صحرا سرد. شب واحه عشق.
صحرا خاطراتش را با شن می پوشاند ولی هر گوشه ی واحه برای ساکنینش خاطره تعریف می کند.
صحرا نشینان واحه را در سراب می بینند. واحه نشینان در سراب صحرانشینان دارند می زیند.
اینا رو حدود سه ماه پیش وقتی که پشت نخل های واحه روی تخته سنگم نشسته بودم و داشتم غروب صحرا رو تماشا می کردم نوشتم. اون روز هیچ وقت یادم نمی ره. باد با خودش از دوردست بوی خون می آورد.
شبش واحه داران جلسه داشتن. البته یکی از واحه نشینان هم اون شب تو جلسه بود. اون شب ریش سفید واحه با همون سروی همیشگیش گفت: “دوستان، جنگ شروع شده. یکی برای همه، همه برای یکی”.
جوونا، اونایی که ادعا داشتن، اونایی که از مرگ نمی ترسیدن و حتی اونایی که ادعایی نداشتن دور هم جمع شدن و برای حمله به دل صحرا برنامه ریزی کردن. یکی خنجر قدیمی اش رو تیز می کرد. یکی از جنگ های قبلیش تعریف می کرد. یکی فنون رزمی رو تعلیم می داد. یکی لبخند می زد. خلاصه هر کی هر کاری از دستش بر می اومد می کرد. بعدش هم همه رو مشغول سر و کله زدن با همسرهاشون می دیدی.
صبح موقع حرکت ریش سفید واحه بهمون گفت از اوضاع و احوالتون ما رو بی خبر نذارید.
اما اون روز یه چیز دیگه هم به ما گفت. گفت که دیشب چند نفر از واحه نشینان شبونه از ترسشون فرار کردن. همه مون نگران شدیم. کسی که واحه رو تجربه کرده باشه تو صحرا به سادگی نمی تونه دوام بیاره. ریش سفید گفت مسئولیتمون سنگین تر شده. ولی نگران نباشید:
are stars at night
They will guide us on our way,
until we meet again
another day.
عصرها وقتی آفتاب کم جون می شد:
and darkness takes its place…
We will pause to take our rest.
Sharing songs of love,
tales of tragedy
گاهی شب ها هم ریش سفید برامون شعر می خوند:
enchanted by the sound…
We will mark the time as one,
tandem in the sun.
The rhythm of a hymn.
sing the song,
all day long.
We will move as one,
bear the load
on the road.
اما همه اش هم خاطره ی خوب نبود اون روزا. بعضی شب ها ناله ی زخمی ها اشک هامون رو سرازیر می کرد. بعضی ها هم که تاب نیاوردن و از ما جدا شدن. و ما باز هم نگران پیکار صحرای بی رحم با اونا می شدیم.
امروز از شروع جنگ سه ماه می گذره و کم کم داره جنگ تموم میشه. ما تقریبا برگشتیم واحه.با کوله باری از تجربه که با هم بدست آوردیم و برای بچه هامون تعریف می کنیم. کلی راه چاه توی صحرا یادگرفیم. کلی عاشق همدیگه شدیم. کلی بزرگ شدیم.
ریش سفید نوید داده که فرزند واحه داره به دنیا میاد. همون که همه انتظارش رو می کشن. همون که ریش سفید وعده داده بود.
از این به بعد می تونیم در کنار همسرامون تو واحه کشاورزی کنیم.