امروز رو با دوتا ترس شروع کردم. ترس از تنهایی و ترس از تنهایی!
ولی شب دیگه هیچ کدومشون نبودن. یکیشون بهخاطر تنها شدن و یکیشون بهخاطر تنها نشدن!
امروز رو با دوتا ترس شروع کردم. ترس از تنهایی و ترس از تنهایی!
ولی شب دیگه هیچ کدومشون نبودن. یکیشون بهخاطر تنها شدن و یکیشون بهخاطر تنها نشدن!
زندگی دور باطلی است که فقط با درآمیختن با عشق از این فلاکت نجات مییابد و عشق توهم لزجی است که فقط با درآمیختن در زندگی از این فلاکت نجات مییابد!
اما عشق و زندگی فصلها را جابجا میکنند…
امروز خودمو مجبور کردم که یه چیزی اینجا بنویسم! شاید روزمره شدم، شاید سرم خیلی شلوغه، شاید همهٔ چیزایی که اینجا مینوشتم از روی بیکاری بوده و فلسفهبافیهای بیهودهٔ اوقات تنهایی و بیکاری من بوده.
اما از یه چیز خوشحالم. احساس میکنم اوقات بیکاری من یه فرصت مطالعاتی بوده که به خودم دادم (اگرچه مطالعهٔ خاصی نکردم، ولی زیاد فکر کردم). اما حالا تو جامعه هستم. با آدما هر روز در ارتباطم و میبینم که افکارم با واقعیت چه فرقی داره.
چزی که میبینم اینه که چندان فرقی نداره. البته بهشرطی که واقعیت رو مستقل از افکار آدما ببینی. نکته اینه که افراد کمی هستن که هم تو جامعه دارن زندگی میکنن و هم احساس کنی مثل تو (من) فکر میکنن.
حرفمو پس میگیرم! اون چیزی که تو واقعیت وجود داره با اون چیزایی که فکر میکردم خیلی فرق داره! در حقیقت این افکار آدماست که باعث کج و کوله شدن واقعیت میشه. به دلیل این که آدما طبق افکارشون تصمیم میگیرن و رفتار میکنن. مثلاً اگه تو یه شرکت نرمافزاری داشته باشی و بخوای محصولات با کیفیت درست کنی که خوب کار کنن ولی مشتریها به خوب کار کردن محصول اهمیتی ندن ورشکست میشی. یا اگه سعی کنی محصولت رو ارزون بفروشی ولی کسایی که ازت میخرن قیمت براشون مطرح نباشه هیچ وقت نمیتونی محصولت رو بفروشی. به همین سادگی!
نکتهای که میخوام بگم اینه که «روشنفکر باید فقط یک قدم از مردم جلوتر باشه، نه بیشتر». این جمله این اواخر خیلی زیاد به ذهنم خطور میکنه و هر دفعه هم بیشتر به درستیاش ایمان میآرم. بعداً در موردش بیشتر مینویسم و بیشتر توضیح میدم.
این جمله را برای این که هیچ وقت فراموش نکنم اینجا مینویسم. اولین بار که خواندمش فکر کردم این هم یکی از جملات قصار صرفاً خوشتیپ است؛ ولی وقتی بیشتر در موردش فکر کردم دلبستهاش شدم.
«حقیقت انسان به آن چه اظهار میکند نیست بلکه حقیقت او نهفته در آن چیزی است که از اظهار آن عاجز است بنابراین اگر خواستی او را بشناسی نه به گفته هایش بلکه به ناگفته هایش گوش فرا بسپار…»
شاید عشق را معنی کند. درون هر انسانی دنیایی است که بخشی از آن دنیایی را میسازد که با آن واقعیت میگوییم. عشق یعنی سفر در دنیای درون دیگری. یعنی سیر و سلوک و تجربه در آنچه دیگران نمیبینند و نمیتوانند تجربه کنند.
شاید هنر را معنی کند. بیان آنچه ناگفتنی است. بیان آنچه در چارچوب کلام نمیگنجد.
|
این مدعیان در طلبش بیخبرانند |
کان را که خبر شد خبری باز نیامد |
جمعه ۷ تیر ۱۳۸۷ ساعت حدودای ۴ صبح
اصلاً اون لحظهای که این مسئولیت رو به عهده گرفتم یادم نمیاد! اصلاً یادم نمیاد چی به من گفتن و برای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. حتی یادم نمیاد رو حساب چی و در ازای چی این مسئولیت رو پذیرفتم. مسئولیتی که در قبالش به رنج میافتیم و دیگران رو به رنج میاندازیم؛ مسئولیتی که بعضی وقتا به خاطر پذیرفتنش احساس غرور میکنیم و بعضی وقتا از بار سنگینش شکایت میکنیم. مسئولیت زندگی!
نزدیکای صبح بود که از پنجره داشتم ستارهها رو نگاه میکردم. یه دفعه دلم گرفت. دوباره دلم خواست تا دنیا بایسته تا من پیاده شم! دوباره دلم خواست نباشم و این بار سنگین رو به دوش نکشم. باری که شونههامو به لرزه انداخته؛ باری که تنهایی نمیتونم به دوش بکشم؛ باری که نمیدونم کجا باید زمین بگذارمش.
خدایا نبودن احساس بهتریه نسبت به سردرگم بودن. نبودن احساس بهتریه نسبت به ندونستن.
خدایا چرا یه استراحت نمیدی؟! چرا هیچ جا تو این دنیا پیدا نمیکنم که نگرانیها و دغدغههام رو بزارم اونجا و کمی استراحت کنم؟!
احساس میکنم سرعت دنیا زیاد شده و من دارم عقب میمونم. خدایا چه اتفاقی داره میافته؟!
ای کاش این شب هیچ وقت صبح نشه!
…
سردرگمی، تنهایی، ناامیدی، بیاطلاعی، ناآرامی … نه هیچ کدوم از این واژهها و نه همهٔ اینها باهم نمیتونن احساس منو توصیف کنن.
تو آسمون فقط یه ستاره دیده میشه. احساس میکنم چند نفر از اون بالا با نورافکن منو نشونه گرفتن! احساس میکنم شخصیت اصلی داستان خودمم! آدم احساس مسئولیت میکنه!
داره صبح میشه. باید سر حال باشم. نباید عقب بمونم!
—
سهشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۷ ساعت بیست دقیقه به بیست و سه
از اول این هفته رفتم سر کار جدید. بهخاطر این که ساعتهای کاریام رو خیلی سخت دادم و از هشت صبح باید برم سر کار مجبورم شبها زود بخوابم. کار جدیدم خیلی سخته. بعضی وقتا احساس میکنم نمیتونم خوب انجامش بدم. از شنبه تا حالا فرصت نکرده بودم چند تا کار مهم رو انجام بدم که دوتاشو امروز انجام دادم. یکیش همین پست بود.
امروز روز جالبی بود. با آدمای زیادی حرف زدم که بعضیهاشونو تا حالا ندیده بودم. چه ارتباط هیجانانگیزی! بعد از این که کارم تموم شد با یکی از دوستام قرار داشتم. تا هفتتیر پیاده رفتیم و حرف زدیم. چه بهیاد موندنی! از هفتتیر یه ماشین برای انقلاب سوار شدم که اتفاقی فهمیدم میخواد بره کرج و تا دم خونمون رسوندم. چه جالب! از همون اول تا وقتی که رسیدیم داشتیم با آقای راننده حرف میزدیم. یه آقای جوون بود که از تجربیات و یافتههاش تو زندگیش تعریف میکرد و چقدر خوب خودش رو رصد کرده بود. بعضی وقتا خودشو نقد میکرد و بعضی وقتا از خودش تعریف میکرد. ولی یه حرف زد که امروز یادم موند. گفت از خدا خواستم که یه عشق خوب به من بده و دیگه هیچ نمیخوام و خدا هم بهم داد!
…
خدایا، هر چی دارم و قراره داشته باشم ازم بگیر! به جاش یه ذره، فقط یه ذره عشق – از اونا که خودت داری – تو قلبم بذار!
من آلیسم، مثل خیلی از آدمای دیگه! فکر نکنید که من از این اسم خیلی خوشم میاد یا این اسم بر میگرده به یه خاطرهٔ عاشقانه در دوران جوانی (گرچه هنوز پیر نشدم) یا من خیلی آدم روشنفکری هستم و معتقدم این اسم و این کتاب یه کتاب خیلی فلسفی و از این حرفاست یا به خاطر این که کسی منو نشناسه این اسم رو انتخاب کردم. من همیشه اسمم رو اینجوری مینویسم: AliS. حرف Sش هم حرف اول فامیلی منه: Sabzevari. خوب این کلمه رو میشه اینجوری هم خوند: Alice. یه روز تصمیم گرفتم یه وبلاگ برا خودم تأسیس کنم. داشتم فکر میکردم اسمشو چی بزارم. خوب به این اسم رسیدم. اسم وبلاگم رو اسم همون کتاب معروف گذاشتم که ازش خوشم میاد. باور کنید تا حالا هم نخوندمش. (پس چهجوری ازش خوشم میاد!) همهٔ کسایی که این بلاگ رو میخونن هم میدونن که اینجا مال کیه. تازه خیلیها هم میدونن که اینجا مال کیه و اصلاً اینجا رو نمیخونن!
اما وقتی زمان گذشت و من به این بلاگ عادت کردم، به اسمش هم عادت کردم. به اسم بلاگم بیشتر فکر کردم. به خاطر همین خیلی مطالب اینجا وجود داره که با اسم وبلاگ مرتبطه. بعد از مدتی وقتی پستهای قدیمی خودمو میخوندم یاد خاطراتم میافتادم. دیدم میشه تغییرات و بزرگ شدن منو تو این بلاگ دید. دیدم وبلاگم دقیقاً زندگینامهٔ منه. با خودم عهد کردم این بلاگ با خودم هیچ فاصلهای نداشته باشه. اگه من اشتباه میکنم آلیس هم اشتباه کنه. اگه من آدم خردمندی هستم، آلیس هم آدم خردمندی باشه. آلیس خود من باشه نه یه «از ما بهترون»! چیزی که برای من ارزش داره اینه که وقتی پست آخرم رو با پست اولم مقایسه کنی تغییر طرز تفکر من رو بشه دید و من بتونم از این تغییر خودم دفاع کنم، یا حتی بفهمم که روز به روز آدم چرتتری شدم.
چطور میتونم خودمو یه آدم آزادیخواه بدونم ولی اجازه ندم دیگران منو نقد کنن؟
چطور میتونم خودمو یه آدم آزادیخواه بدونم ولی خودمو سانسور کنم تا دیگران و خودم نفهمیم من کی هستم؟
چطور میتونم خودمو یه انسان بدونم ولی خودمو یه جوری نشون بدم که انگار من هیچ اشتباهی نمیکنم؟
چطور میتونم خیلی از کارایی که میکنم رو از دیگران پنهان کنم ولی ادعا کنم که به خدا اعتقاد دارم و هیچ کاری از اون پنهان نمیمونه؟
دنیا هیچ چیز رو فراموش نمیکنه. چون آدما هر کاری که بکنن تا آخر دنیا رو سرنوشت بشر تأثیر میذاره. پس بهتره این خیال خام رو از سر خودمون دور کنیم که میتونیم از مسئولیت کارهایی که در گذشته کردیم شونه خالی کنیم. حداکثر بتونیم جبرانشون کنیم.
اعتراف میکنم که خیلی وقتا بهجای اینکه حرف خودمو اینجا بنویسم یه شعر یا یه جمله از یه کتاب یا یه آهنگ اینجا گذاشتم. اما این فقط منم که فراموش میکنم چی فکر میکردم و چه کار کردم، نه دنیا. شاید اون شعر یادم بیاره. اعتراف میکنم خیلی وقتا جرأت نکردم اون چیزی که باید اینجا بنویسم. اعتراف میکنم بعضی وقتها از این که این وبلاگ خواننده داره ناراحت میشم و بعضی وقتا از این که این وبلاگ خواننده نداره!
پست قبلیم تنها پستی بود که دیگه دیده نمیشه. پاکش نکردم ولی فکر نکنم دیگه عمومیاش کنم. مگر اینکه کسایی که ازم خواستن پاکش کنم، اجازه بدن. با این که از بابت اتفاقهایی که افتاد ناراحتم ولی خوب شد که همهٔ کسایی که باید و نباید این پست رو خوندن. چه جنایتی میشد اگه من اون پست رو مینوشتم و کسی نمیتونست از خودش دفاع کنه. چه جنایتی میشد اگه من فقط با نگرش خودم قضیه رو توصیف میکردم و هیچ کسی نمیگفت داری اشتباه میکنی. و چه خوب شد من بازم فهمیدم که کلمات هیچ وقت، هیچ وقت نمیتونن اون چیزی که اتفاق افتاده و اون چیزی که من فکر میکنم توصیف کنن. هر لحظه که احساسی یا تفکری رو به زبون میاریم، کاری جز جنایت نکردیم. جنایت مجروح کردن حقیقت؛ جنایت پست کردن حقیقت؛ و جنایتی که با قربانی کردن حقیقت به پای خودمون مرتکب میشیم.
یه حرف کوچیک به اونایی که وبلاگ دیگران رو میخونن: هیچوقت یه پست رو بدون کامنتهاش نخونین!
اعتراف میکنم علت این که این پست رو گذاشتم حرفهایی بود که راضیه به من زد. اینجا نه جانب خودم رو گرفتم و نه جانب راضیه. فقط سعی کردم جانب حقیقت رو بگیرم. اگه نتونستم شما این کار رو بکنید.
If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I’d nail you to the floor.
If you were a sailboat I would sail you to the shore.
If you were a river I would swim you,
If you were a house I would live in you all my days.
If you were a preacher I’d begin to change my ways.
Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.
If I was in jail I know you’d spring me,
If I was a telephone you’d ring me all day long.
If I was in pain I know you’d sing me soothing songs.
Sometimes I believe in fate,
But the chances we create,
Always seem to ring more true.
You took a chance on loving me,
I took a chance on loving you.
If I was hungry you would feed me,
If I was in darkness you would lead me to the light.
If I was a book I know you’d read me every night.
If you were a cowboy I would trail you,
If you were a piece of wood I’d nail you to the floor.
If you were sailboat I would sail you to the shore.
If you were sailboat I would sail you to the shore.
If you were sailboat I would sail you to the shore.
—
A song by katie Melua From the album Pictures
دیشب از ساعت ۱:۳۰ تا ساعت ۶ صبح یهسره داشتم حرف میزدم! به خاطر همین (البته این یه بهونه بیشتر نیست!) تا ساعت ۱:۳۰ ظهر امروز خواب بودم. حرفهایی که زدم بیشتر از همه خودم رو به فکر فرو برد. که چه چیزهای کوچیکی تو زندگی چه تأثیرات بزرگی تو طرز تفکر آدم میگذارند.
تأثیرگذارترینها در زندگی من: مواردی که در ادامه این پست آوردم چیزهایی هستند که روش فکر کردن من رو خیلی زیاد تحت تأثیر خودشون قرار داده. من هیچ وقت فراموششون نمیکنم و هر وقت کسی با من بحث کنه تأثیر اینها رو میتونه تو حرفهای من رصد کنه.
نظریه مدلسازی شیء گرایی: وقتی زیاد OO برنامهنویسی کنی تمام دنیا رو مثل Objectهایی میبینی که تو برنامهنویسی ازشون استفاده میکنی. وراثت (یا بهتره بگم تعمیم) اصل مهمی بود که با در نظر گرفتنش میشد اشیاء رو تقسیمبندی کرد و بهتر شناختشون و رفتارشون رو پیشبینی کرد. Propertyها مفاهیمی بودن که باعث شدن مفهوم گستردهتری به کمک نظریه کنترل مدرن به نام State شکل بگیره و همچنین معیار مشخصی برای جداسازی اشیاء و دستهبندی اونها از هم وجود داشته باشه. مفهوم تعریف از این طریق شکل گرفت و اختلاف اشیاء در اختلاف Propertyها و متدهایی شد که داشتند. فرق Class و Instance بسیاری از کجرویهای فکری رو اصلاح کرد و ابهامات زیادی رو در مورد مشاهدهٔ پدیدهها و اشیاء برطرف کرد. و بالاخره Methodها، Propertyها و Eventها سه عاملی بودن که دینامیک جهان و تأثیری که اشیاء از هم میپذیرند رو توضیح میداد. این نظریه باعث شد که من تمام جهان رو بهصورت یک کل ببینم و به این باور برسم که رفتار هر موجودی در جهان روی تمام موجودات دیگر تأثیر میگذارد.
نظریه تکامل داروین: مطمئنم این نظریه سبک فکر کردن بسیاری از خوانندگان این وبلاگ رو تحت تأثیر قرار داده. این نظریه پدیدهٔ حرکت خود به خودی کل جهان به سمتی که یک یا تعدادی فاکتور را بهبود میبخشد توضیح میدهد. به نظر من اون چیزی که خیلیها بهش میگن جبر تاریخ یا اون چیزی تو کتابهای دینی ما با اصطلاح سنتهای الهی بیان میشد همون نظریه تکامل داروینه که صحبت در موردش به تحقیق بیشتری از طرف من احتیاج داره. شاید یه روزی این حرفها رو با سند و مدرک گفتم.
نظریه کنترل مدرن: این نظریه چند مفهوم رو بیان کرده: توصیف معادله دیفرانسیلی از پدیدهها که ماهیتی شبیه به مرغ و تخممرغ دارند، مفاهیم State و ورودی و خروجی یک سیستم، شکل دیگری از مفهوم Propertyها در مدلسازی شیء گرایی و شاید چیزهای دیگهای که یادم نمیاد! به نظر من نظریه کنترل مدرن در مورد همون چیزهایی حرف میزنه که نظریه مدلسازی شیء گرایی حرف میزنه.
اقتصاد (البته از طریق کتاب آقای Mankiw): اقتصاد خیلی از درگیریهای فلسفی ذهنی آدم رو حل میکنه. نگرشی که علم اقتصاد به مفاهیمی مثل «رفتار انسان»، «عدالت»، «سود»، «نیاز» و چیزهای شبیه به این داره انسان رو متحول میکنه. به نظر من اقتصاد و پایههای فلسفی اون و اخلاق دانشمندانش مهمترین ابزار برای گفتگو هستند. گفتگویی که به نظر من بعد از دانش مهمترین چیزیه که انسان جامعهٔ امروز باید بهش بپردازه. بخشهایی از اقتصاد و نظریه تکامل از این نظر که مفهوم ناشناختهای مثل Invisible hand و حرکت خود به خودی به سمت یک وضعیت مناسب رو توضیح میدن خیلی به هم شبیهاند. البته منظورم اون بخشهایی است که اقصاد آزاد رو راهحل میدونه (قابل توجه آدرین!). و نکتهٔ آخر اینکه یه جاهایی از اقتصاد یه چیزهایی رو ثابت میکنه که دهن آدم از اینکه تمام عمرش فکر میکرده برعکسش درسته، باز میمونه!
چیزهایی که تا اینجا گفتم همه مدلهایی بودن که سعی کردن جهان اطرافمون رو بهتر توصیف کنن و هر کدوم نقاط ضعف و قوتی دارند. انسان همیشه دنبال یه روش جامع میگرده که بتونه باهاش جهان رو توصیف کنه. ممکنه یه روزی همشون ناکارآمد بشن!
فیلم Ratatouille: در مورد این فیلم فقط همین رو میتونم بگم که طرز تفکر من رو در مورد لذت بردن تحت تأثیر قرار داد!
چیزهایی که احتمال میدهم در زندگی من تأثیرگذار باشند: حالا که این همه چیزهای جورواجور تو زندگی من تأثیر گذاشته یه چیز رو سرلوحه قرار دادم: «به هر حرفی و طرز تفکری با «بودِشِ متحولشونده» گوش کن! شاید متحول شدی» همونطور که قبلاً این اتفاق بارها افتاده.
الگوریتمهای شبکه عصبی: من فکر میکنم این الگوریتم در مورد فرآیند فکر کردن آدما و حافظه و خیلی چیزا که الآن نمیتونم پیشبینی کنم حرفهایی داشته باشه که به درد زندگی میخوره.
کارل گوستاو یونگ: این آدم یکی از کسانی است که احتمالاً تو حوزههایی فکر میکرده که من هیچ وقت فکر نکردم. احساس میکنم درک حقیقت انسان و جهان اونقدر مهم هست که آدم همیشه آماده باشه تمام نگرش فکریاش رو عوض کنه. آقای یونگ یه کاندید برای این کاره!
خودم میدونم! خیلی چیزهای دیگه هستن که تو نگرش فکری من تأثیر گذاشتن ولی من اینجا نیاوردم. یا به طور ناخودآگاه بهشون ظلم کردم یا یادم نیومده.